کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

یکسال گذشت

دیروز سالگرد آشناییم با همسرم بود. پارسال، درست روز تولد پیامبر (که میشد 27 دیماه) برای اولین بار دیدمش. روز قبلش تلفنی صحبت کرده بودیم. با توجه به سابقه ذهنیم از کسی که معرفیش کرده بود، اصلاً تمایلی نداشتم ببینمش، چون فکر میکردم یه آدم خیلی مذهبی باشه. راستش این  اواخر اصلا شهوت خواستگار داشتن به کل در من مرده بود.  دیگه حوصله یه خواستگار افاده‌ای که فکر میکنه به خاطر داشتن یه شومبول و مقداری تحصیلات و موقعیت اجتماعی،‌ باید مسجود باشه، نداشتم. وقتی زنگ زد سر کار بودم، گفتم الان نمیتونم صحبت کنم،‌ ساعت پنج زنگ بزن. وقتی زنگ زد توی بلوار فرهنگ نزدیک پل نیایش بودم. یادمه رفتم تو چمنهای کنار پل و حداکثر تلاشم رو کردم که بپرونمش، اما اصرار داشت یکبار همدیگرو ببینیم. مطمئنم مثل همه مردهای دیگه به خاطر اون اخلاق احمقانه هر کی نه بگه عزیزتره بود که اونقدر اصرار کرد. گفتم بهت خبر میدم. 


فردای اون روز به مناسبت ولادت پیامبر (ص) تعطیل بود. مادرم سراغشو گرفت، گفتم که قرار شده بهش خبر بدم که یه قرار بذاریم. گفت خب همین امروز برید. با خودم فکر کردم هر چه سریعتر از دستش خلاص بشم، بهتره. ساعت 11 صبح بهش زنگ زدم و واسه ساعت 3 بعدازظهر قرار گذاشتیم، ایستگاه مترو دانشگاه شریف. اعتراف میکنم وقتی داشت می‌آمد این ور خیابون، شیفته قد و قامت و تیپش شدم. یه پالتوی مشکی بلند پوشیده بود که شونه‌ های پهنش رو به حد اعلا نشون میداد. صورت شسته رفته ای داشت و موهای روشنش تو آفتاب می‌درخشید. در نزدیکترین کافی‌شاپ قصه‌مون با سفارش شیرتوت‌فرنگی شروع شد. 


دیشب دوباره رفتیم همونجا و همون سفارش رو دادیم،‌ ولی مزه‌ش به خوبی بار اول نبود. در عوض این بار مزه‌های بهتری رو میچشیدیم؛ مزه اعتماد و اطمینان با هم بودن. 

دو نفر که عاشقیهاشون رو جای دیگه هدر داده بودن، حالا با تنهاشون بهم رسیده اند. یکیشون یادش بود که اون یکی قبلاً خیلی خوب عاشقی رو وصف میکرد. ازش پرسید راستی عاشقی چه جوری بود؟ اون یکی گفت من دیگه یادم نیست. هیچ کدوم یادشون نبود چه جوری میشه بی خواست تن یکی رو دوست داشت...

یه کم طول کشید تا بفهمم.

اعظم همکلاسی دوران دانشگاهم، فرزند اول یک خانواده ده نفره، ساکن خاک سفید تهران بود. پیش دانشگاهیش رو که خوند، عقدش کردن واسه پسری که حداقل ده یازده سال از خودش بزرگتر بود. روز اول دانشگاه با شوهرش اومده بود؛ بچه هایی که دیدنشون فکر کرده بودن طرف بابا یا دایی اعظمه. اواخر سال اول دانشگاه عروسی کردن و بلافاصله اعظم حامله شد. همیشه فکر میکردم شوهرش زودانزالی داشته و بچه ش ناخواسته بوده، احتمال دیگه ای که میدادم این بود که طرف چون سنش بالا بوده میخواسته هر چه زودتر بچه دار بشه. در مجموع به من ربطی نداشت و نداره. 


اعظم میگفت هیچ وقت غذا درست نمیکنه. صبحها تا نزدیکای ظهر میخوابید و وقتی بیدار میشد نهار و صبحونه ش رو یکی میکرد. شب هم برای شام با شوهر و بچه ش میرفت خونه مادرشوهرش، که خونشون سر کوچه بود. همونجا مادرشوهرش نهار فردای شوهرش رو هم همراشون میکرد و خلاص. بهش گفتم اعظم، هر روز هر روز خونه مادرشوهر؟! سختت نیست؟ گفت اگه واسه تو هم غذای حاضر و آماده بود که بری بخوری و برگردی، سختت نبود.


الان که شوهر کرده م، میفهمم بی راه نگفت بنده خدا. 

تعملاتی در جنوب شهر

اینو قبلاً هم گفته بودم که فقر اقتصادی میتونه نشونه فقر فرهنگی هم باشه؟ بذارید مثال بزنم. 


تو پایین شهر، کم نیستن آدمهایی که تو خونه‌های خیلی محقر با ساختمان‌های در آستانه خرابی زندگی می‌کنن‌، اما ماشین‌های نسبتاً مدل بالایی دارند. این ماشین‌ها یا سال کمی از ساختشون میگذره که قیمتهای بسیار بالایی دارند یا قدیمی هستند که در این صورت خودشون ارزونتر میشن اما به خرج  افتاده‌اند و هزینه نگهداریشون بسیار بالاست. جالب اینه که این ماشینها معمولاً فقط وسیله رفت و آمده و نه اسباب کسب و کار. سوالی که تو ذهن من پیش اومده اینه که چرا این آدم پول ماشین (یا هزینه نگهداریش) رو واسه بهبود محل زندگیش صرف نمیکنه؟ چرا در جایی زندگی میکنه که نه آسایش داره و نه امنیت، با این حال براش مهمه که تو خیابون و با این وضع ترافیک سوار چنین ماشینی بشه؟ 


در پاسخ این سوالات جوابهایی به ذهن خودم رسیده و از دیگران هم شنیده‌ام اما هیچ کدومشون منو قانع نمیکنه. به نظرم فرایند مغزی این آدم‌ها خودش مصداق فقر فرهنگیه. 

انقلب ینقلب انقلاب فی قلبی

میل به آزادی، از همه امیال آدمی قوی‌تر و ژرفتر است؛

به همین دلیل حتی از عشق می‌توان گذشت.

مسیحا برزگر


من با این حرف موافقم. چرا؟ چون تجربه‌ش کرده‌ام. نه ماه آزادی را در زندگی مخفیانه‌ای نه‌چندان دور از خانه پدرم تجربه کردم. تا قبل از آن حتی تصور آن لحظه‌ها برایم غیر ممکن بود. کسی را به زندگی‌ام راه دادم که با کمکش توانستم کمی خودم باشم و برای اولین بار حصارهای زندگی را بشکنم. پس از آن تعریفم از سختی و سستی حصارها عوض شد و فهمیدم وقتی می‌گویند حصارها در ذهن آدم است، منظورشون چیست. 

چرا فکر میکنم ازدواج شبیه خرید خانه است

خب برای اینکه اغلب آدما بسته به شرایط و داشته هاشون هست که موقعیت ازدواج براشون پیش میاد،‌ مثل خونه خریدن که بسته به میزان پول توی جیبت خونه بهت معرفی میشه.خیلی ها هم که پول تو جیبشون کمه، میگن این خونه رو میخرم،‌بعدش خودم اونجوری که میخوام بازسازیش میکنم، عین اونایی که میگن با فلانی ازدواج میکنم، بعدش خودم روش کار میکنم. ازدواج هم تو محضر ثبت میشه و سند میخوره، مثل خونه خریدن. 
شباهتهای دیگه ای هم د اره، حوصله داشتم بعدا میگمشون.

جنبه ندارم

نگهبان شرکت، امروز با شور و شوق بی‌سابقه‌ای سلام و علیک میکرد و به همه میگفت: روز خوبی داشته باشید! 

میخواستم بگم: معلومه شب خوبی داشتید!

روی سنگ قبرم بنویسید

شما نمیخواد روی سنگ قبر من چیزی بنویسید؛ ایشالا خودم بعد از شما میمیرم.

این روزها 1

«آدم همیشه حسرت آن چیزی را می‌خورد که ندارد» 

زمانی که این گزاره در ذهن من تبدیل به اصل شد، تصمیم گرفتم قدر چیزهایی را که دارم بدانم، و تا حدودی توانسته‌ام تصمیم را عملی کنم؛ اما اینها دلیل نمی‌شود که حسرت نداشته‌هایم را نخورم.

مثلا من همیشه از پسرهایی که اهل خواندن هستند خوشم می‌آمد. به نظرم این یک توانایی است که بتوانی ترانه‌ها و ملودی‌ها را از بر باشی و سر وقت به خاطرشان بیاوری. همسرم دقیقاً همین جوری است، به قول خودش "رادیو سرخود" است! همیشه با خواندنهایش حال و هوایمان را بهتر می‌کند. اما وقتی می‌بینم دوست‌پسر سارا اهل فیلم دیدن است و برایش یک عالم DVD رایت کرده است، دلم می‌گیرد. با خودم می‌گویم کاش همسر من هم کمی بیشتر به فیلم علاقه داشت.