هنوز نفهمیدم بعضی ها چه جوری اینقدر خوب روزانه مینویسن. همیشه وقتی میخوام از وقایع روزم بنویسم حس میکنم اتفاق خاصی وجود نداشته که در موردش بنویسم؛ وقتی هم که اتفاقات خاص میافته من حس نوشتن ندارم.
پ.ن.
یه چیز دیگه که نمیفهمم اینه که چرا بعضی ها وبلاگشون اینقدر براشون مقدسه، یه پست رو هزار بار ویرایش میکنن، یا برای به روز نکردن وبلاگشون بهانه میارن که وای خیلی کار سختیه... یعنی وبلاگ از نظرشون یه اثر فاخره؟ یا چی؟ مثلا فکر میکنن من کسخلم که هر چی به ذهنم میرسه میام سریع مینویسم؟ یا فکر میکنن وبلاگ من خیلی سخیفه؟ اصلا امثال من و وبلاگم به تخمشون نیست؟ خیلی دلم میخواد یه بار چشم تو چشم بشم باهاشون، بگم آره بابا، تو خوبی!
یه کاری هم که جدیداً یاد گرفته ام اینه که درددلهای روزانه م رو مینویسم، اما چون نمیخوام مخاطبای وبلاگم (که معلوم نیست اصلا وجود دارن یا نه) بدوننش، یادداشت رو چرکنویس میکنم که شاید بعدها انتشارش بدم.
میگه دوستم داره، و من نمیگم که باور نمیکنم. نمیگم که از نظر من تو نمیدونی دوست داشتن چیه. نمیگم از این میترسم که یه روز بفهمی دوست داشتن چیه و بری کسی غیر از من رو دوست بداری. نمیگم تو اونی رو دوست داری که مخاطب یادداشتهای عاشقانه سال 86 تو بود، یادداشتهایی که هنوز نگهشون داشتی و هر روز با خودت این ور و اون ور میبری. لبخند میزنم و صورتمو لای سینه و بازوش قایم میکنم، فرصت میدم به اشکم که برگرده به نهانخانه قلبم. توی این ذهنم این ترانه خونده میشه.
صبح زود از تخت پایین میام و میرم یه گوشه خودمو با داستان خوندن سرگرم میکنم. داستان از خیانت مردهای متأهل میگه. با بغض و بدبینی برمیگردم تو تخت. با یه شورت، جنینی روی تخت خوابیده. کنارش میخوابم و نگاهش میکنم و از خودم میپرسم این بیچاره باید چیکار کنه که باورش کنی و به آیندهت بدگمان نباشی؟ تو هم قبل از این عاشق کسای دیگه بودی، براشون عاشقانه مینوشتی، اما الان حسی بهشون نداری. نگه داشتن اون نوشته ها چیزی رو ثابت نمیکنه. اونا یه یادگار قدیمی مسخره است که دلش نمیاد دور بریزه. تو یه دورهای فکر میکرده عاشق اون دختره، به احتمال 99% الان دیگه اون آدم تو نظرش هیچی نیست. میدونی چیه؟ تو بیماری! افسردگی داری. این افکار وسواسی نمیذاره از زندگیت لذت ببری. حالا که همه چی خوبه، تو الکی دنبال بدبختی میگردی برای خودت. باز میگم میدونی چیه؟ شاخصهای ارزیابی همسر دو دسته است، یه دسته شاخصهای عامه، یه دسته شاخصهای خاص، یعنی خاص خود آدم. شوهر من شاخصهای عامش بالاست، اما شاخصهای خاصش پایینه. من شیفته آدمهایی هستم که چیزی رو میدونن که بقیه نمیدونن، و اون مثل بقیه است.
اون دائماً بهم میگه من با بقیه زنها فرق دارم، اما من فکر میکنم الکی میگه. آره من با بقیه فرق دارم، اما چه فرقی؟ من فرقهایی دارم که فکر نمیکنم اون متوجهش باشه. شایدم باشه... نمیدونم چطور ممکنه تو یک نگاه، فرق من رو با بقیه آدمها فهمیده باشه؟
خیرترین دعا برای بعضی ها اینه: خدا دغدغهتون رو بزرگتر کنه.
این نیز بگذرد = پیش به سوی مرحله تخمی بعدی
سرمو بردم زیر لحاف. خوابم میومد ولی خوابم نمیبرد. با خودم گفتم چته؟ فکر و خیالی داری؟ نه! مشکل داری؟ دعوایی داری با نزدیکات؟ نه! از فلانی کینه داری؟ نه! از بهمانی میترسی؟ استرس برخورد باهاشو داری؟ نه! خب پس بگیر بخواب دیگه.
پ.ن. بارها به این فکر کردهم که چطور تونستم این همه وقت فلانی رو تحمل کنم؟ امروز از این وبلاگ یک اصطلاح جدید یاد گرفتم: فاحشه توجه. دیدم که این اصطلاح چقدر برازنده فلانیه. همیشه به این افتخار میکنه که هر جا که هست میشه محور جمع و بقیه بهش توجه میکنن. به خاطر این کار هم حاضره هر کاری بکنه، کارهایی که واقعا دون شأنشه. هر وقت که به این مسئله افتخار میکرد، میخواستم توی روش عوق بزنم و بگم این کارهات حال به هم زنه اما به جاش پنج سال تحملش کردم.
شاید شما هم فقط اسم نرگسی رو به عنوان غذا شنیده باشید. شوهر من که تا دیشب نخورده بود.
مواد لازم برای دو نفر:
اسفناج هفتصد گرم (یا نصف دسته)
تخم مرغ 4 عدد
سیر یک حبه یا پودر سیر (در صورت تمایل)
نمک و فلفل و زردچوبه
تخم مرغها رو تو یک کاسه میشکنیم و هم میزنیم و نمک و فلفل رو اضافه میکنیم.
پیاز ساطوری شده رو توی روغن کمی تفت میدیم تا نرم بشه، اما نباید زیاد سرخ بشه. مقدار خیلی کمی زردچوبه اضافه میکنیم و صبر میکنیم تا بوی خام زردچوبه از بین بره. بعد اسفناج خرد شده رو اضافه میکنیم. اسفناج نباید زیاد خرد بشه، چون هم خاصیتش رو از دست میده و هم له میشه و شکل خوبی نخواهد داشت. ممکنه اول مقدار اسفناج زیاد به نظر بیاد اما بعد از پخت حجمش کم میشه. اسفناج رو تا اندازهای سرخ میکنیم که برگهاش روغن رو بخودشون بکشن و براق بشن. اگر اسفناج زیاد سرخ بشه، رنگش تیره و مزهش تلخ میشه. بعد از سرخ شدن اسفناج تخم مرغها (و اگر دوست دارید سیر رنده شده) رو بهش اضافه میکنیم و سریع هم میزنیم تا کاملاً مخلوط بشه. بعد در تابه رو میذاریم تا مواد خودشون رو بگیرن. بعد از چند دقیقه در تابه رو برمیداریم و اگه موادمون کاملا شکل گرفته و شبیه کوکو شده بود، مثل کوکو برش میگردونیم تا روی دیگرش هم سرخ بشه.
نرگسی حاضره، نوش جان.
پ.ن. بعدش به ذهنم رسید یه عکس هم بذارم از این غذا، فقط دو لقمه مونده بود تهش
عکس در ادامه مطلبه.
کاش بلند حرف زدن هم تو مکانهای عمومی (خصوصا مترو و اتوبوس) ممنوع میشد، مجازات عدم رعایت این قانون هم این بود که با دیلدو دهن خاطی رو میگاییدن.
مشهوره که مردها با چشم عاشق میشن و زنها با گوش، اما سعدی میگه:
به از روی زیباست آواز خوش
که آن حظّ نفس است و این قوتِ روح