از کسالت سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی ناراحت دفتر بیمه و مرد میانسالی را از گوشه چشم دیدم که سر تا پا مشکی پوشیده بود، نه تیپ آنچنانی داشت و نه حتی قیافه متوسط فقط تا بخواهی صدایش بلند بود. داشت برای زن همراهش توضیح میداد که «الان اگر زنم من رو با شما ببینه فکر میکنه ما رفیقیم و فلان و بیسار یا مثلا با خانم فلانی که فلان کار را برایش انجام میدهم...» زن همراهش را بهتر میتوانستیم ببینم، کاملا آراسته پاهایش را روی هم انداخته بود و رانهایش مماس ران مرد بود، پستانهایش را جلو داده بود و همینطور که مرتب سر تایید تکان میداد، موج خفیفی در موهای بلوند دلبرانهاش میافتاد. یک بار در شبکههای اجتماعی خواندم: «هر رفتاری که اگر همسرت حضور داشت انجام نمیدادی خیانت است، حتی اگر شوخی با همکارانت باشد». تعریف گل و گشادی است و شاید بیش از نود درصد ایرانیها را شامل میشود ولی تلنگر خوبی است برای آدمهایی که عادت کردهاند به خودفریبی و ایشالا گربه است.
[مویی اندر باد دیدم چون درفشِ کاویان،
غیرتِ آهنگری برخاست، ایران را گرفت.] *
عاقبت دیدی که آن گُردآفریدِ بی زره
با کمند گیسویش جان خبیثان را گرفت
آن که در پستو نهان میخواست کردش مدعی
شد ستاره، خوش درخشید، خواب خرسان را گرفت
خون مهسا ریخت اما صد هزاران دشنه شد
انتقام از کاسبِ خون شهیدان را گرفت
بعد شال و روسری، عمامهها در آتش است
وای بر ملا که از ما دین و ایمان را گرفت
سالها بر منبرش باطل به جای حق فروخت
زن بُدی یا مرد، از تو نقش انسان را گرفت
هر کی بادی کاشت در این سرزمین بار ده
بذر او تکثیر گشت و سهم طوفان را گرفت
*بیت اول از حسین جنتی است
نمیدانم یک آدمی که هیچ وقت در حکو.متی توتا.لیتر زندگی نکرده، از خواندن این کتاب چه حسی پیدا میکند ولی خب، کوندرا هم مثل خود ما عمرش را در شرایط تخماتیکی گذرانده و دیگر چه میتواند بنویسد جز توصیف همین چیزهای تخماتیک؟ گر چه او اصرار دارد که داستان، داستان یک شخصیت است، نه روایتی از بستری تاریخی؛ این را هم مستقیم میگوید و هم غیرمستقیم (با روایت داستانهای تاریخی مشابه) ولی خب خودش هم میداند که اگر چنین بستری (سلطه کمونیستها و سوسیالیستها) نبود چنین داستانی هم وجود نداشت. اصلا همان مثلهای تاریخی هم که میزند برای اثبات اینکه شخصیت نابالغ و ناپخته همیشه وجود داشته و همهشان تکههای یک کرباسند، در نقاط عطف تاریخی رخ دادهاند. یک جورهایی این نقاط (که در واقع نقطه نیستند و روزگاری هستند)، بستری میشوند برای آدمهای فرومایه که به زور خودشان را چیزی غیر از آن که هستند نشان دهند و البته بیش از هر کس خودشان فریب این دروغ را بخورند و تقاصش را هم پس بدهند. آه که در این عمر خودم چقدر زیاد دیدم از این آدمها، تازه فکرش را بکن من اصولا آدم کم معاشرتی هستم. بگذار اینطور بگویم که اگر نبود بحرانهای حساب نشدهی زندگیام، شاید خودم هم یکی از آن تباهان تاریخ بودم.
خانه قدمی پدرم، از آن تکواحدهای قدیمیساز بود، به مساحت ۶۸ متر. برای جبران کمبود فضا، یک اتاقک فلزی سی متری روی پشت بام علم کرده بودند. نصف اتاقک انباری بود پر از خرت و پرتهایی که موقع نقل مکان دور ریخته شد؛ نصف دیگرش را فرش ماشینی کهنهای انداخته بودند و کمد و ضبط و یک سری خرت و پرت دیگر داشت که مثلا اگر برادرم خواست چند دقیقهای با رفیقش وقت بگذراند، از آن استفاده کند، اتفاقی که هرگز نیافتاد . خاطره شفافم از آن اتاقک دنج، قایمکی خواندن رمان «عشق و یک دروغ» بود، رمانی آشنا برای کتابخوانهای دهه چهلی و پنجاهی. قصه کتاب تقلید نه چندان خوبی از کلاسیکهایی چون ربهکا بود: عشق دختر کمسال فقیر و مرد ثروتمندِ نه چندان جوان با گذشتهای مبهم و شرمآور و البته قابل بخشش. بماند که من نه به قصهاش کار داشتم، نه حتی اسم نویسنده یادم مانده است. با آن بدنی که فواره هورمون بود بیشتر منتظر بودم به صحنههای معاشقه برسد: مرد زن را محکم در آغوش گرفت و لبهای گرمش را به سختی بوسید....بله،در آن قحطسالی رسانهای، همین جملات از صد تا پور.نهاب موثرتر بود:)) اما همهاش این نبود، سالهای آخر اقامتمان در آن خانه، اتاقک پشت بام پناهگاه من شده بود. به بهانه درس خواندن میرفتم مینشستم یک گوشه و زل میزدم به دیوار آهنی اتاقک. هیچ یادم نیست به چه چیزهایی فکر میکردم، مهم هم نبود. مهمترین و بهترین قسمتش نبودن دیگران بود. حالا مدتهاست که محرومم از چنین خلوتی، همهاش محاصره شدم با آدمها. من آدم این سبک زندگی نبوده و نیستم و اگر قحطسالی رسانهای نبود باید همان سالها این را میفهمیدم، نه پس از آنکه به سه نفر دیگر متعهد شدم.
نوشته بود «دنبال کسی نباش که بتوانی با او زندگی کنی، دنبال کسی باش که نتوانی بدون اون زندگی کنی«. وی در ادامه خاطرنشان نکرده بود که بعد از یافتن چنین کسی چه باید کرد؟ احتمالا منظورش این بوده که سعی کنید در کلیشه «تا آخر عمر با خوبی و خوشی با هم زندگی کردند» جا بشوید؛ ولی چه میشود کرد که بعضیها کلیشه بر عکس دوست دارند؛ او را پیدا میکنند، زجرش میدهند، از خودشان میرانندش و نهایتاً از جای خالیاش زیارتگاه میسازند و برای گریاندن زائران مرثیه میسرایند. سالهاست که گول قیافههای شکست خورده عاشقان دوزاری را نمیخورم. آنان که به جای درمان زخمهای باز و عفونی روانشان، روان دیگری را مخدوش میکنند، همانانند که مراقبت از عشق را بلد نیستند، پس سزاوار تنهاییاند.
۰۱۰۸۲۶
دلم بازی میخواهد، من بازیگوش کجاست؟
دلم حاضرجوابی میخواهد اما کسی و موقعیتی نیست که بتوان با زبان ضربه فنی اش کرد یا حتی از او شکست خورد. زندگی ام با فرزندانم سرشار است از ژست مادرانه، خوش ندارم وارد بازی یکی من بگو و یکی تو بگوی مادر و فرزندی شویم، پس همه حرفهایشان را منطقی پاسخ میدهم. گاهی که شوخی خفیفی رو میکنم بچه بیش از آنکه بخندد تعجب میکند. با همسرم هم اصلا وارد بازی نمیشوم، قاعده بازی های من را بلد نیست و بازی های اوهم برای من سطحی و سخیف است. تلاشهای قبلیم برای بازی با او فقط یاس سرخوردگی ام را عمیقتر کرد، حالا دیگر ترجیح میدهم توی همان شوخی های رختخوابی متوقف شویم و جلوتر نرویم؛ به قول معروف آزموده را آزمودن خطاست. در یک سال اخیر تنها یک مصاحب مطبوع داشته ام، آن هم خانم دکتری بود که چند جلسه فرزندپروری با هم داشتیم، چند سالی از من کوچیکتر بود، باهوش بود و او هم از مصاحبت من لذت میبرد. برای من احساس لذت طرف مقابل، به اندازه لذت خودم مهم است. متاسفانه اینطور به نظرم می رسد که اغلب مخاطبینم من را حوصله سر بر ارزیابی میکنند و برای فرار از این حس ناخوشایند در برابرشان ساکت و خنثی میشوم. راستش ساکت و خنثی بودن چندان هم آسان نیست، آن هم در دراز مدت. اصلی ترین دلیلی که از خانه مادرشوهرم متنفرم همین است که تمام مدت هر چه انرژی دارم صرف ساکت و خنثی ماندن میشود. در محل کار هم که با همکاران فرسنگها فاصله فکر دارم. آخر مگر یک یار موافق چیست که روزگار از من دریغ میکند؟
بیش از چهار ساعت است که دارم توی تو.ییتر میچرخم و دنیا دور سرم میچرخد. مواجهه یکجا و عریان با این حجم از کثافت جاری در رگهای مملکت،رویینروانی* میخواهد. فکرش را بکن من با این روان مخدوش علیل، چطور میتوانم دوام بیاورم؟ با همه وجود دلم میخواهد فردا کف خیابان باشم و خشم و نفرتم را فحش و شعا.ر و آتش کنم اما نمیشود. حتی یار موافقی ندارم که با او درد دل کنم. دنیا دور سرم میگردد و میگردد و میگردد و من نمیدانم دیو چو بیرن رود، فرشته درآید؟ یا باز دیو دیگر آید؟ بچهها رافردا مدرسه بفرستم یا نفرستم؟ فوت قائم به سماور بکنم یا نکنم؟
*رویینروان کلمه من درآوردی است، ملهم از رویینتن. رویینروان کسی است که روانش آسیبناپذیر است.