کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کاش اگر خائنید حداقل احمق نباشید

از کسالت سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی ناراحت دفتر بیمه و مرد میانسالی را از گوشه چشم دیدم که سر تا پا مشکی پوشیده بود، نه تیپ آنچنانی داشت و نه حتی قیافه متوسط فقط تا بخواهی صدایش بلند بود.  داشت برای زن همراهش توضیح می‌داد که «الان اگر زنم من رو با شما ببینه فکر میکنه ما رفیقیم و فلان و بیسار یا مثلا با خانم فلانی  که فلان کار را برایش انجام می‌دهم...» زن همراهش را بهتر می‌توانستیم ببینم، کاملا آراسته پاهایش را روی هم انداخته بود و رانهایش مماس ران مرد بود، پستانهایش را جلو داده بود و همینطور که مرتب سر تایید تکان میداد، موج خفیفی در موهای بلوند دلبرانه‌اش می‌افتاد. یک بار در شبکه‌های اجتماعی خواندم: «هر رفتاری که اگر همسرت حضور داشت انجام نمی‌دادی خیانت است، حتی اگر شوخی با همکارانت باشد». تعریف گل و گشادی است و شاید بیش از نود درصد ایرانی‌ها را شامل می‌شود ولی تلنگر خوبی است برای آدمهایی که عادت کرده‌اند به خودفریبی و ایشالا گربه است. 

۰۱۰۸۰۸

[مویی اندر باد دیدم چون د‌رفشِ کا‌ویان، 

غیرتِ آهنگر‌ی برخاست، ایران را گرفت.] *

عاقبت دیدی که آن گُردآفریدِ بی زره

با کمند گیسویش جان خبیثان را گرفت

آن که در پستو نهان میخواست کردش مدعی

شد ستاره، خوش درخشید، خواب خرسان را گرفت

خون مهسا ریخت اما صد هزاران دشنه شد

انتقام از کاسبِ خون شهید‌ان را گرفت

بعد شال و روسری، عما‌مه‌ها در آتش است

وای بر ملا که از ما دین و ایمان را گرفت

سالها بر منبرش باطل به جای حق فروخت

زن بُدی یا مرد، از تو نقش انسان را گرفت

هر کی بادی کاشت در این سرزمین بار ده

بذر او تکثیر گشت و سهم طوفان را گرفت





*بیت اول از حسین جنتی است



روزخرگوش-بلقیس سلیمانی

تا همین ده دوازده سال پیش، برای منی که تهران به دنیا آمدم ولی پدرم متولد شهر دیگری بود، دعوای تهرانی و شهرستانی هیچ معنایی نداشت. ما که میرفتیم شهرستان همه سعی مان را میکردیم که تهرانی بودنمان برجسته نشود، آنجا فرمانروایی غیرتهرانی‌ها بود و ما عضو ناخالص و گل‌درشت جمع بودیم. خنده و شیطنت دخترانشان بیشتر از من و خواهرانم بود، به مراتب حاضرجوابتر بودند و حتی در لباس پوشیدن هم بی‌پرواتر، اما این ما بودیم که باید به زحمت دامنمان را از خوردن برچسب جلف و سبکسر پاک نگه می‌داشتیم! شهرستانی‌ها برای من بیست و پنج ساله آدمهای بیکاری بودند که دنبال ایراد ما تهرانی‌ها می‌گشتند. از ما بی‌سوادتر بودند؟ نه لزوماً. احمقتر؟ نفهمتر ؟ اُمل‌تر؟ فقیرتر؟ نه واقعا! هیچ وقت فکر نمی‌کردم ما تهرانی‌ها برتری خاصی به غیرتهرانی‌ها داشته باشیم. اصلا این هویت تهرانی برای من معنای خاصی نداشت. بارها دیده بودم یک شهرستانی ظرف دو سال از من تهرانی‌تر شده بود! ناکامترین تلاش شهرستانی‌ها  در راستای تهرانی شدن، تغییر لهجه‌شان بود که برای ما تهرانی‌ها اصلا مهم نبود. ما از بچگی عادت داشتیم همسایه بالایی ترکی حرف بزند و همسایه پایینی لری، بقال قزوینی و بزاز اصفهانی، همه‌شان هم خودشان را تهرانی بدانند، مخصوصا نسل بعدی‌شان که تهران زاده شده بود. خلاصه همه این تکثر و رواداری را با خودم حمل کردم تا آنجایی که با عزیز راه دوری سر این قصه تهرانی-شهرستانی حرفمان شد. دل پری از ما تهرانی‌ها داشت و دلخوری‌اش به کینه پهلو می‌زد! از آنجا شاخکهایم روی این قضیه تیز شد. فهمیدم او مشتی بود نمونه خروار خروار شهرستانی انتقامجو. از نظرشان ما مرکزنشینهای بی‌فرهنگ و بی‌ریشه مکنده‌های ثروت و امکانات بودیم  که نه تنها حق آنها را خورده بودیم بلکه زبانمان هم دراز بود. پیشرفت فکری و فرهنگی تهرانی‌ها و عقب ماندگی احتمالی شهرستانی‌ها، (اگر! بهشان ثابت میشد) هنر ما نبود، تقصیر آنها هم نبود، جبر جغرافیا بود اما تقاصش را باید ما برخوردارترها پس می‌دادیم. این همه روده درازی کردم که بگویم کتاب «روز خرگوش» را حاصل همین دعوای ناموزون می‌بینم. گویی خانم سلیمانی که قصه زنان روستایی را خوب روایت کرده، میخواسته به خودش و به بقیه ثابت کن که می‌تواند ناداستان هم بنویسد و می‌تواند زن متوسط تهرانی را هم به تصویر بکشد. فصل اول هم البته خوب توانسته، آذین می‌تواند من باشد یا حتی خود بلقیس که سالهاست ترک دیار کرده؛ اما درفصل دوم که به نظرم خیلی سرسری (شاید متاثر از شخصیت اصلی) نوشته شده، آزیتا همان دختر گل‌درشت تهرانی است که زن شهرستانی همینجور که دفه  را روی پود قالی می‌کوبد، رفتار و کردارش را با چاشنی بدجنسی و تنگ‌نظری برای دخترانش بازگو می‌کند، با تاکید بر اینکه تهرانی‌ها تحفه خاصی نیستند و توی کار خودشان مانده‌اند. 

زندگی جای دیگری است- میلان کوندرا

نمی‌دانم یک آدمی که هیچ وقت در حکو.متی توتا.لیتر زندگی نکرده، از خواندن این کتاب چه حسی پیدا می‌کند ولی خب، کوندرا هم مثل خود ما عمرش را در شرایط تخماتیکی گذرانده و دیگر چه می‌تواند بنویسد جز توصیف همین چیزهای تخماتیک؟ گر چه او اصرار دارد که داستان، داستان یک شخصیت است، نه روایتی از بستری تاریخی؛ این را هم مستقیم می‌گوید و هم غیرمستقیم (با روایت داستانهای تاریخی مشابه) ولی خب خودش هم می‌داند که اگر چنین بستری (سلطه کمونیستها و سوسیالیستها) نبود چنین داستانی هم وجود نداشت. اصلا همان مثلهای تاریخی هم که میزند برای اثبات اینکه شخصیت نابالغ و ناپخته همیشه وجود داشته و همه‌شان تکه‌های یک کرباسند، در نقاط عطف تاریخی رخ داده‌اند. یک جورهایی این نقاط (که در واقع نقطه نیستند و روزگاری هستند)، بستری می‌شوند برای آدمهای فرومایه که به زور خودشان را چیزی غیر از آن که هستند نشان دهند و البته بیش از هر کس خودشان فریب این دروغ را بخورند و تقاصش را هم پس بدهند. آه که در این عمر خودم چقدر زیاد دیدم از این آدمها، تازه فکرش را بکن من اصولا آدم کم معاشرتی هستم. بگذار اینطور بگویم که اگر نبود بحرانهای حساب نشده‌ی زندگی‌ام، شاید خودم هم یکی از آن تباهان تاریخ بودم. 


خانه قدمی پدرم، از آن تک‌واحدهای قدیمی‌ساز بود، به مساحت ۶۸ متر. برای جبران کمبود فضا، یک اتاقک فلزی سی متری روی پشت بام علم کرده بودند. نصف اتاقک  انباری بود پر از خرت و پرتهایی که موقع نقل مکان دور ریخته شد؛ نصف دیگرش را فرش ماشینی کهنه‌ای انداخته بودند و کمد و ضبط ‌و یک سری خرت و پرت دیگر داشت که مثلا اگر برادرم خواست چند دقیقه‌ای با رفیقش وقت بگذراند، از آن استفاده کند، اتفاقی که هرگز نیافتاد . خاطره شفافم از آن اتاقک دنج، قایمکی خواندن رمان «عشق و یک دروغ» بود، رمانی آشنا برای کتابخوانهای دهه چهلی و پنجاهی. قصه‌ کتاب تقلید نه چندان خوبی از کلاسیکهایی چون ربه‌کا بود: عشق دختر کم‌سال فقیر و مرد ثروتمندِ نه چندان جوان با گذشته‌ای مبهم و شرم‌آور و البته قابل بخشش. بماند که من نه به قصه‌اش کار داشتم، نه حتی اسم نویسنده یادم مانده است. با آن بدنی که فواره هورمون بود بیشتر منتظر بودم به صحنه‌های معاشقه برسد: مرد زن را محکم در آغوش گرفت و لبهای گرمش را به سختی بوسید....بله،در آن قحط‌سالی رسانه‌ای، همین جملات از صد تا پور.ن‌هاب موثرتر بود:)) اما همه‌اش این نبود، سالهای آخر اقامتمان در آن خانه، اتاقک پشت بام پناهگاه من شده بود. به بهانه درس خواندن می‌رفتم می‌نشستم یک گوشه و زل میزدم به دیوار آهنی اتاقک. هیچ یادم نیست به چه چیزهایی فکر میکردم، مهم هم نبود. مهمترین و بهترین قسمتش نبودن دیگران بود. حالا مدتهاست که محرومم از چنین خلوتی، همه‌اش محاصره شدم با آدمها. من آدم این سبک زندگی نبوده و نیستم و اگر قحط‌سالی رسانه‌ای نبود باید همان سالها این را می‌فهمیدم، نه پس از آنکه به سه نفر دیگر متعهد شدم.

فرصت دوباره؟

هر وقت به هر کس فرصت دوباره دادم به نحو احسن بهم ثابت کرد که دفعه اول کاملا حق داشتم. 

قصه‌ی دیوار

نوشته بود «دنبال کسی نباش که بتوانی با او زندگی کنی، دنبال کسی باش که نتوانی بدون اون زندگی کنی«. وی در ادامه خاطرنشان نکرده بود که بعد از یافتن چنین کسی چه باید کرد؟ احتمالا منظورش این بوده که سعی کنید در کلیشه «تا آخر عمر با خوبی و خوشی با هم زندگی کردند» جا بشوید؛ ولی چه می‌شود کرد که بعضی‌ها کلیشه بر عکس دوست دارند؛ او را ‌پیدا میکنند، زجرش میدهند، از خودشان می‌رانندش و نهایتاً از جای خالی‌اش زیارتگاه می‌سازند و برای گریاندن زائران مرثیه می‌سرایند.  سالهاست که گول قیافه‌های شکست خورده عاشقان دوزاری را نمی‌خورم. آنان که به جای درمان زخمهای باز و عفونی روانشان، روان دیگری را مخدوش می‌کنند، همانانند که مراقبت از عشق را بلد نیستند، پس سزاوار تنهایی‌اند.


۰۱۰۸۲۶


لشکر ناکامان تاریخیم: بدون جنگیدن شکست خورده و بدون زندگی کردن مرده.

010724

دلم بازی میخواهد، من بازیگوش کجاست؟

دلم حاضرجوابی میخواهد اما کسی و موقعیتی نیست که بتوان با زبان ضربه فنی اش کرد یا حتی از او شکست خورد. زندگی ام با فرزندانم سرشار است از ژست مادرانه، خوش ندارم وارد بازی یکی من بگو  و یکی تو بگوی مادر و فرزندی شویم، پس همه حرفهایشان را منطقی پاسخ میدهم. گاهی که شوخی خفیفی رو میکنم بچه بیش از آنکه بخندد تعجب میکند. با همسرم هم اصلا وارد بازی نمیشوم، قاعده بازی های من را بلد نیست و بازی های اوهم برای من سطحی و سخیف است. تلاشهای قبلیم برای بازی با  او فقط یاس سرخوردگی ام را عمیقتر کرد، حالا دیگر ترجیح میدهم توی همان شوخی های رختخوابی متوقف شویم و جلوتر نرویم؛ به قول معروف آزموده را آزمودن خطاست. در یک سال اخیر تنها یک مصاحب مطبوع داشته ام، آن هم خانم دکتری بود که چند جلسه فرزندپروری با هم داشتیم،  چند سالی از من کوچیکتر بود، باهوش بود و او هم از مصاحبت من لذت میبرد. برای من احساس لذت طرف مقابل، به اندازه لذت خودم مهم است. متاسفانه اینطور به نظرم  می رسد که اغلب مخاطبینم من را حوصله سر بر ارزیابی میکنند و برای فرار از این حس ناخوشایند در برابرشان ساکت و خنثی میشوم. راستش ساکت و خنثی بودن چندان هم آسان نیست، آن هم در دراز مدت. اصلی ترین دلیلی که از خانه مادرشوهرم متنفرم همین است که تمام مدت هر چه انرژی دارم صرف ساکت و خنثی ماندن میشود. در محل کار هم که با همکاران فرسنگها فاصله فکر دارم. آخر مگر یک یار موافق چیست که روزگار از من دریغ میکند؟ 

۰۱۰۷۲۳

بیش از چهار ساعت است که دارم توی تو.ییتر می‌چرخم و دنیا دور سرم می‌چرخد. مواجهه یک‌جا و عریان با این حجم از کثافت جاری در رگ‌های مملکت،رویین‌روانی* می‌خواهد. فکرش را بکن من با این روان مخدوش علیل، چطور می‌توانم دوام بیاورم؟‌ با همه وجود دلم میخواهد فردا کف خیابان باشم و خشم و نفرتم را فحش و شعا.ر و آتش کنم اما نمی‌شود. حتی یار موافقی ندارم که با او درد دل کنم. دنیا دور سرم می‌گردد و می‌گردد و می‌گردد و من نمی‌دانم دیو چو بیرن رود، فرشته  درآید؟ یا باز دیو دیگر آید؟ بچه‌ها رافردا  مدرسه بفرستم یا نفرستم؟ فوت قائم به سماور بکنم  یا نکنم؟

*رویین‌روان کلمه من درآوردی است، ملهم از رویین‌تن. رویین‌روان کسی است که روانش آسیب‌ناپذیر است.‌