کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

اینجوریاس

طرفای ما یه مثل قدیمی هست که میگه »سگ بومی، بِه از آخونـد غریبه»

شاید فکر کنید این یه جور توهینه به ساحت آخونـد، ولی سخت در اشتباهید؛ اتفاقاً میخواد بگه آخونـد خیلی خوب و عزیز و محترمه، اما با همه خوبی و عزتش وقتی پای انتخاب بین خودی و غریبه باشه در کمال احترام ما  سگ خودمونو به اون ترجیح میدیم. پارادوکس عجیبی در این مثل هست که شناخت عمیقی از فرهنگ دهاتیهای مناطق مرکزی ایران میده. 

Childhood dream


یه روز هدفونو بذار تو گوشت، پلیر رو بذار روی ریپید و همینجور که «Childhood dream» رو پلی میکنی راه بیافت از تقاطع بلوار دریا، سربالایی بلوار فرهنگو بیا بالا و فکر کن به اون روزهای خوب با هم بودن، به همون لحظه‌ها که احساس دوستش داشتن برات کافی بود، با اینکه مطمئن نبودی اون دوستت داره یانه. به ذوق اون روزها فکر کن، به لطافت اون خیالها، به اون لبخند بی اراده موقع دیدن اسمش رو گوشیت، به آهنگ صداش، به طعنه‌های دلنشینش، به همه شادی‌ها و نوازشهایی که بهترینهای زندگیت بودن، به همه حس‌هایی که بعد از اون تمام شد و بعد به اون حس عجیب یأس فکر کن، به اون جیغ و دادهایی که  سرش کشیدی، به همه اون مشتهایی که به سینه‌ش کوبیدی، به همه اون بد و بیراه‌هایی که حواله‌ش کردی و به همه اون اشکهایی که تنهایی ریختی. اشکاتو پاک کن و به اون آذرماه‌هایی فکر کن که دنیا داشت تموم میشد ولی نشد، به همه اون برگهای خشکی که زیر پای بشریت له شد و به همه زمستونهایی که ضعیفترهای طبیعت از سرما و گرسنگی از پا دراومدن اما تو ردشون کردی. به زندگی زیبای بی‌معنا فکر کن و اگه هنوز به آخر بلوار نرسیده بودی سرتو بیار بالا، پلکاتو فشار بده که لایه نازک اشک از روی نگاهت پاک بشه. ساختمونها رو نگاه کن که قد و نیم‌قد و کاملا بی‌ربط کنار هم ایستاده‌ن. صدای نفستو گوش بده که تو سربالایی سخت شده. راننده‌ها رو ببین که یا دارن پدال گاز رو فشار میدن که از سربالایی بالا کشیده بشن، یا دارن نیش ترمز میگیرن که تو سرازیری نخورن به ماشین جلویی. چشماتو ببند، کلاویه‌های پیانو رو ببین، انگشتای پیانیست که بی‌عجله روشون فشار میاره، بدنش که نرم و موزون تکون میخوره. تو این لحظه‌ها زندگی کن، تا زنده‌ای زندگی کن. 

۰۱۰۹۰۹

آمار بازدید وبلاگم  گاهی فضایی میشه. متوجه شده‌م تو لیست روزانه چندین وبلاگ هستم و امروز گشتی تو اونها زدم. دوستی وبلاگهای روزمره نویس رو«جهانهای موازی» نامیده بود. امروز که داشتم توی این جهانها سیر میکردم، حس کردم هیچ توازی بین این جهانها وجود نداره. بیشتر شبیه اسباب بازی‌های مارپیچه که بچه نوپا توپ زرد رو میذاره بالای سرسره و  توپ زرد سر میخوره میاد پایین، بعدش توپ قرمز، بعدش توپ آبی.... توپ بنفش که باشی برات جالبه سر خوردن زرد و قرمز و آبی رو تماشا کنی ولی زرد که باشی همه چی خیلی بی مزه است. 

۰۱۰۹۰۸

مادرم داره میمیره اما نمیمیره

تو هفت سال اخیر این بار چهارمه که وضعش اینقدر وخیمه که دکترها هیچ امیدی بهمون نمیدن. قلبا دلم میخواد بمیره چون اگه خودم بودم نفس کشیدن به بهای این همه درد و رنج رو نمی‌خواستم. دیروز رفتم دیدمش، نیمه هوشیار بود، چشماش بسته بود ولی وقتی صداش میکردم واکنش داشت و سعی میکرد چشماشو باز کنه. پشیمون شدم که دیدمش. همه عصبانیتم تبدیل شد به غم. خانواده.م من رو کامل مصرف کرد و هنوز که هنوزه ازم طلبکاره. دو هفته پیش به ضرورت چند روز خونه‌شون موندم و با قهر و حال کثافت ترکشون کردم. احساساتم عین خامه‌ایه که ریخته باشن تو آبگوشت و با استفراغ تزیینش کرده باشن. 

پ.ن. 
ده سال پیش همین موقعها بود که گوشه‌ی رینگ گیرم انداخته بود و با هر چی که دستش میرسید ضربه میزد. با بهانه‌های بی‌معنی آزارم می‌داد و زندگی رو زهرمارم می‌کرد. از فشار حرفا و کارهاش روزی صد بار آرزوی مرگ میکردم. نه مادر من، نه حاج خانوم، متاسفانه ده سال که هیچی، صد سال هم بگذره نمیتونم فراموش کنم چه کردی با من. هنوز هم پاش بیافته همون لجباز و بی‌رحمی که بودی هستی. هنوز هم عصبانیتم به دلسوزیم میچربه. 

010907

 یه شال مشکی انداختم روی سر و بازوهام، یقه لباس مشکیم بسته بود و شلوار بلند مشکی هم پام بود. شوهرم فرمودن کجا با این قیافه؟ عرض کردم چشه مگه؟ زن زندگی آزادی:)) میرم پارکینگ کیف بچه رو ازماشین بیارم. فرمودن نمیخواد تو بری، خودم میرم. بله دوستان، مرد میهن کیرم تو مغز معیوب:|

010906

صبح خود را با شنیدن موسیقی خوب و معرفی صدای سازها به اطفال شروع کردم. رسیدیم به آهنگ «نوایی» با صدای بیژن بیژنی. پس از درامد مفصل آهنگ ، آواز که شروع شد اشک توی چشمهایم جمع شده بود، برگشته بودم به بچگی هایم، آن موقع که رادیو آهنگهای خوب میگذاشت. دو بیت که خواند ماشین را پارک کرده و ضبط را خاموش کردم تا بچه ها را ببرم مدرسه. قبل از پیاده شدن فسقلی گفت: «مامان خوش به حالت تو میتونی تا آخر آهنگو گوش کنی. »

آوای فرشتگان - گیوم موسو

رمان یک عامه‌پسند پر کشش فرانسوی است که خواندنش لذت‌بخش بود اما نسخه‌ای که در فیدیبو خواندم ترجمه (از آریا نوروزی) و ویراستاری‌اش افتضاح بود. در تمام کتاب هکسره شهید شده بود. آدم گریه‌ش می‌گرفت.


010902

نقاشی ها و کاردستی های بچه ها را میبیند و با تحسین میگوید: تو اشتباه من را نکن، بچه ها را بفرست هنرستان.

میگویم: من هیچ کس را هیچ کجا نمیفرستم. اگر خودش دلش خواست برود هنرستان میتواند برود. من تاپایان تحصیلات ابتدایی مجبورشان میکنم که مدرسه بروند. بعد از آن هر کار دلشان خواست بکنند. اگر دلشان نخواست اصلا درس نخوانند. فقط باید بدانند که من تا هیجده سالگی خرجشان را میدهم. بعدش باید فکری برای خودشان بکنند. بروند هر جا که میخواهند و هر کار که میخواهند بکنند. اصلا بروند که بروند که بروند. سال و ماهی یکبار اگر دوست داشتند زنگی بزنند و بپرسند خوبی مادر؟ اگر نخواستند همان را هم نزنند، نخواسته م. 

ای مسافران قطار سرخوردگی

دنیایی که من شناختم خیلی وامونده صاحابه، اونجور نیست که فکر کنین به پازل بزرگه که قرار یه تصویر معنادار بسازه و ما هم تو فرصت حیاتمون قراره یه گوشه از تصویرو کامل کنیم. باور کنید ما هیچ چی به هیچ کس بدهکار نیستیم حتی به خودمون، اینقدر خودتون رو زجر ندین. اگه در این عالم معنایی هم وجود داشته باشه با شکنجه روانی به دست نمیاد.

عشق و چیزهای دیگر-مصطفی مستور

اگر جایزه «خب که چی؟» وجود داشت، رمان «قهوه سرد آقای نویسنده» بلاشک برنده آن می‌شد، آنقدر چرند بود که پارسال که خواندمش حتی نخواستم درباره‌اش دو خط فحش توی وبلاگم بنویسم. اما این کتاب آقای مستور هم اگر کاندیدای همین جایزه می‌شد، باید لوح تقدیری چیزی می‌گرفت. وای که چقدر لجم می‌گیرد از اینکه توی قصه آدمهای معمولی، یک نفر آدم ماورایی (مثل مراد سرمه) می‌اندازند، آن هم به این صورت که بود و نبودش در روند قصه مطلقاً حیاتی نیست! اگر میخواهید تخمی-تخیلی بنویسید سعی کنید از آن هری پاتری، ارباب حلقه‌هایی، گیم آو ترونزی چیزی دربیاید. قصص انبیا نیست که یک نفر علم لدنی داشته باشد و بقیه معمولی و زمینی باشند! تازه علم لدنی‌اش هم برای در کوزه مفید باشد. از طرفی شخصیت پدر و مادر راوی که نقشی در قصه ندارند، به تفصیل شرح داده میشوند اما از آن مادربزرگی که آن همه نقل قول از او آورده می‌شود هیچ نمی‌گوید. قاعدتاً پیرزن اهوازی بوده که باید ادبیات مخصوص خودش را داشته باشد اما در نقل قولهایش اثری از آن خاصیت نیست . مهمتر اینکه اصلا نفهمیدم آن همه تاریخ و وقایع جنگ چرا در کتاب ذکر شده بود؟ چه ربطی داشت؟ یادم آمد یک معلم شیمی داشتیم که از روی پیوند کووالانسی و پیوند یونی و بقیه مطالب کتاب شیمی به ما درس اخلاق می‌داد. آن موقع‌ها این تعبیر و تفسیرها برایم جذاب بود اما الان حالم بهم میخورد از شبه طبیبانی که شبه دارویشان را قاطی غذا می‌ریزند، با فرض اینکه همه مریضند و محتاج شفای این کَل‌ها!