طرفای ما یه مثل قدیمی هست که میگه »سگ بومی، بِه از آخونـد غریبه»
شاید فکر کنید این یه جور توهینه به ساحت آخونـد، ولی سخت در اشتباهید؛ اتفاقاً میخواد بگه آخونـد خیلی خوب و عزیز و محترمه، اما با همه خوبی و عزتش وقتی پای انتخاب بین خودی و غریبه باشه در کمال احترام ما سگ خودمونو به اون ترجیح میدیم. پارادوکس عجیبی در این مثل هست که شناخت عمیقی از فرهنگ دهاتیهای مناطق مرکزی ایران میده.
مادرم داره میمیره اما نمیمیره
یه شال مشکی انداختم روی سر و بازوهام، یقه لباس مشکیم بسته بود و شلوار بلند مشکی هم پام بود. شوهرم فرمودن کجا با این قیافه؟ عرض کردم چشه مگه؟ زن زندگی آزادی:)) میرم پارکینگ کیف بچه رو ازماشین بیارم. فرمودن نمیخواد تو بری، خودم میرم. بله دوستان، مرد میهن کیرم تو مغز معیوب:|
رمان یک عامهپسند پر کشش فرانسوی است که خواندنش لذتبخش بود اما نسخهای که در فیدیبو خواندم ترجمه (از آریا نوروزی) و ویراستاریاش افتضاح بود. در تمام کتاب هکسره شهید شده بود. آدم گریهش میگرفت.
نقاشی ها و کاردستی های بچه ها را میبیند و با تحسین میگوید: تو اشتباه من را نکن، بچه ها را بفرست هنرستان.
میگویم: من هیچ کس را هیچ کجا نمیفرستم. اگر خودش دلش خواست برود هنرستان میتواند برود. من تاپایان تحصیلات ابتدایی مجبورشان میکنم که مدرسه بروند. بعد از آن هر کار دلشان خواست بکنند. اگر دلشان نخواست اصلا درس نخوانند. فقط باید بدانند که من تا هیجده سالگی خرجشان را میدهم. بعدش باید فکری برای خودشان بکنند. بروند هر جا که میخواهند و هر کار که میخواهند بکنند. اصلا بروند که بروند که بروند. سال و ماهی یکبار اگر دوست داشتند زنگی بزنند و بپرسند خوبی مادر؟ اگر نخواستند همان را هم نزنند، نخواسته م.
اگر جایزه «خب که چی؟» وجود داشت، رمان «قهوه سرد آقای نویسنده» بلاشک برنده آن میشد، آنقدر چرند بود که پارسال که خواندمش حتی نخواستم دربارهاش دو خط فحش توی وبلاگم بنویسم. اما این کتاب آقای مستور هم اگر کاندیدای همین جایزه میشد، باید لوح تقدیری چیزی میگرفت. وای که چقدر لجم میگیرد از اینکه توی قصه آدمهای معمولی، یک نفر آدم ماورایی (مثل مراد سرمه) میاندازند، آن هم به این صورت که بود و نبودش در روند قصه مطلقاً حیاتی نیست! اگر میخواهید تخمی-تخیلی بنویسید سعی کنید از آن هری پاتری، ارباب حلقههایی، گیم آو ترونزی چیزی دربیاید. قصص انبیا نیست که یک نفر علم لدنی داشته باشد و بقیه معمولی و زمینی باشند! تازه علم لدنیاش هم برای در کوزه مفید باشد. از طرفی شخصیت پدر و مادر راوی که نقشی در قصه ندارند، به تفصیل شرح داده میشوند اما از آن مادربزرگی که آن همه نقل قول از او آورده میشود هیچ نمیگوید. قاعدتاً پیرزن اهوازی بوده که باید ادبیات مخصوص خودش را داشته باشد اما در نقل قولهایش اثری از آن خاصیت نیست . مهمتر اینکه اصلا نفهمیدم آن همه تاریخ و وقایع جنگ چرا در کتاب ذکر شده بود؟ چه ربطی داشت؟ یادم آمد یک معلم شیمی داشتیم که از روی پیوند کووالانسی و پیوند یونی و بقیه مطالب کتاب شیمی به ما درس اخلاق میداد. آن موقعها این تعبیر و تفسیرها برایم جذاب بود اما الان حالم بهم میخورد از شبه طبیبانی که شبه دارویشان را قاطی غذا میریزند، با فرض اینکه همه مریضند و محتاج شفای این کَلها!