زن: من بعد از هر دیکتهای که به اینا میگم، میخوام یه شبانه روز بخوابم فقط
شوهر: من بعد از هر یه خط دیکته که بهشون میگم باید یه شبانه روز سیگار بکشم
پیام داده: بیا خونمون، بشینیم یه کم حرف بزنیم. گاهی لازمه، غر بزنی، گلایه کنی، دلتو خالی کنی.
جواب دادم: اگه حرف زدن بلد بودم، نمینوشتم.
- پس بیا اینجا، فقط عرق بخوریم، حرف هم نزنیم.
- بشینیم رو به روی هم، هی بگیم ای بابا، ای بابا، ای بابا...
- شاتمونو بزنیم به هم بگیم ای بابا
-سلامتی بابام که هر چی میکشم از کمر لق اونه
- :))
از خودم پرسیدم الان داری دقیقا برای چی گریه میکنی؟ تو که حرفاتو زدی و گفتی دیگه نمیری برای پرستاری مامان. تموم شد. خلاص شدی. مال و اموال و ارث احتمالی رو هم که بیخیال شدی. صورت مسئله پاک شده. چته؟ این بغض و اشک تموم نشدنیت برای چیه؟
برای شانس گه خودم، برای اینکه دلم میخواست جای این پیرزن تنگنظرِ خودخواهِ نفرتانگیز یه مادر مهربون خوش قلب میداشتم که الان با عشق ازش پرستاری کنم. برای بخت سیاه خودم گریه میکنم. برای اقبال نحس خودم بغض میکنم. برای این دردی که تو جانمه که مجبورم نزدیکانم رو عین تودههای سرطانی از خودم جدا کنم. برای این روان مثله شدهم دارم گریه میکنم.
مرتضی یک لوزر تمام عیار است. پانزده ساله یود که پدرش اوور دوز کرد و مرد. مادرش یک زن بیسواد و بیهنر بود، پس گرداندن زندگی افتاد روی دوش برادرش که فقط دو سال از او بزرگتر بود. خود مرتضی هم کار میکرد، هر کاری که از بچهای پانزده ساله برمیآید و البته خیلی زود فهمید که باید پول و هر چیز با ارزش دیگری را از برادرش پنهان کند چون او هم معتاد شده بود. مرتضی با هر بدبختی که بود یک فوق دیپلم گرفت و حسابدار شد و سه تا خواهرش را شوهر داد. وقتی هانیه را در شرکت دید و به هم دل باختند، فکر کرد بخت بالاخره سراغی هم از او گرفته. برای خواستگاری از جنوب غرب تهران به شمال شرق تهران رفت. پدر هانیه کارمند کارخانه روغن نباتی و مادرش آموزگار بود و به جز هانیه یک پسر داشتند. صراحتاً اعلام کردند که داماد پدرمردهی بیپول را در شان خودشان نمیبینند اما هانیه که شش ماه گذشته، ترک موتور مرتضی شهر را گز کرده بود، جوری عاشق شده بود که نمیشد جلویش را گرفت. عاقبت عقد کردند اما بقول آن ترانه سرا که گفت «تب تند عشق تو، باعث دلواپسیه/ به دلم افتاده در طالع من بیکسیه» مرتضی هم فقط چند ماه بعد از عقد بو برد که «زود به بن بست میرسه عاشقیا/وقتی که هجوم آورد خستگیا» اما متاسفانه به همان زودی خرفهم نشد. پدر و مادر هانیه از آنهایی نبودند که نگذارند مرتضی دوچرخهاش را سوار شود و شاید همین باعث شد که تصمیم به جدایی برایش مشکل باشد. البته خریتش در مهریه بالایی که پذیرفته بود بیتاثیر نبود. هانیه به تنهایی یک بدبختی تمام عیار بود. زنی سبکسر، وِراج، ولخرج، بیتدبیر و فاقد عقل معاش بود اما انصافا رکاب خوبی داشت. پنج سال دوران عقدشان به قهر و آشتیهای مکرر گذشت. در این مدت مرتضی هم در نمایاندن آن روی سگش کوتاهی نکرد. کسانی که شاهد دعواهایشان بودن فکر میکردند بعد از این دعوا هیچ راهی برای آشتی نمانده اما چند روز بعد باز آن دو را با هم میدیدند که در حال نقشه کشیدن برای جشن عروسی هستند. گرچه ولخرجیهای هانیه نمیگذاشت پولی برای رهن خانه و گرفتن جشن عروسی باقی بماند، اما مرتضی به ضرب و زور وام عاقبت عروسش را به خانه برد. امیدوار بود در خانه خودشان کنترل بیشتری روی رفتار هانیه داشته باشد و به قول خودش سر عقل بیاوردش؛ غافل از اینکه «ذات بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است» باز هم دعواهای شدید و قهر طولانی و ترک منزل بود که پریودیک تکرار میشد. دو سال بعد از عروسیشان مرتضی متوجه شد که در یکی از قهرها هانیه تمام طلاهایش را از خانه برده و فروخته. هیچ وقت هم نگفت با پول آن طلاها چه کرده. مرتضی هنوز داشت قسط آن طلاها را میداد در حالی که نه طلایی باقی مانده یود و نه پولی و نه حتی زنی که توضیح بدهد چون هانیه باز هم قهر کرده و رفته بود خانه پدرش. سه ماه بعد احضاریه دادگاه آمد. با وساطت پدر هانیه، قرار شد توافقی طلاق بگیرند اما دادگاه مجبورشان کرد مشاوره بگیرند و در فرایند مشاوره این دو عاشق احمق احساس کردند باید زندگی مشترک نکبتبارشان را از سر بگیرند. شش ماه بعد هم هانیه باردار شد. حالا یک موضوع جدید به اختلاف نظرهای قبلی اضافه شده: بچه! الان بچه چهار ساله است. چهار ماه است که هانیه از خانه رفته، بچه را هم برده. در این مدت از همه دوست و آشناهای مرتضی پول قرض کرده. مرتضی رد پولها را گرفته و متوجه شده همهشان به حساب مردی ناشناس واریز شده. هانیه میگوید مرد کلاهبردار بوده و با وعده وام او را تیغ زده، ولی مرتضی فکر میکند این مرد از زنش آتو دارد. تنها جنبه مثبت این زن هم دیگر مختص او نیست. مرتضی لوزرترین لوزری است که من شناختهام.
سه تا خرمالو گذاشته بود تو پیشدستی ملامین، از همونها که وسطش یه دست گل زرد و سرخ و نارنجی داره. پیش دستی رو گذاشته بود لبه دیوار پشت بوم، همونجا که بعد ظهرها قبل از انجام دادن تکالیف مدرسه، نیم ساعتی بهش تکیه میدادم و از آفتاب پاییزی لذت میبردم. روی هر سه تا خرمالو جای توک گنجشک بود، آخه گنجشکها همیشه بهتر میدونن کدوم خرمالو رسیدهتر و خوشمزهتره و اونی که دوستت داره همیشه میدونه تو چی رو بیشتر دوست داری. از آموزشی که مرخص شد، کمر شلوارش مثل دامن چین خورده بود و به زور کمربند رو تنش ایستاده بود. استخونهای گونهش بیرون زده بود و رنگ پوستش زشتترین ترکیب رنگ قهوهای و زرد بود. تو ظل گرما رفته بود لبه دیوار کوتاه پشت بوم و رو او باریکه قدم میزد. اون پیشدستی ملامین رو زیر بسته های نواربهداشتی ته کشوم قایم کرده بودم، تنها جایی بود که مامانم وارسی نمیکرد. از تو یخچال یه مشت توت خنک ریختم توش و رفتم پشت بوم، بشقاب رو گذاشتم لب همون دیوار. از روی نرده های لب بوم خم شده بود و حیاطشون رو نگاه میکرد. بدون اینکه برگرده و نگام کنه گفت به نظرت از اینجا بپرم میمیرم یا فقط علیل و ذلیل میشم؟ یه جوری خندیدم که صدای پق خندهم رو بشنوه، چون من هم میدونستم اون چی دوست داره.
-مشکینشهر میدونی کجاست؟
-نه. تو اصفهانه؟
-اردبیل .... اینا میخوان ما رو بکشن، چرا من خودم خودمو راحت نکنم؟
-خل شدی؟
صدام وحشتزده بود. برگشت و نگام کرد. از دیدن چشمای گودافتادهش بیشتر وحشت کردم، انگار هر آن ممکن بود از حدقه دربیاد بیافته کف دستش. مگه چه بلایی سرش آورده بودن؟! دلم شور میزد، هم برای اون که خودشو نندازه پایین هم برای اینکه هر لحظه ممکن بود مامان از چرت بعدازظهر بیدار بشه، مچمونو بگیره. بلد نبودم چی باید بهش بگم. دهنم وا شد:
-بیا توت بخورخنکه.
-اگه قول بدی منتظرم بمونی...
-فقط تا زمستون که خرمالوها میرسه، اونم اگه قبل از اینکه گنجشکها تمومش کنن خودتو برسونی.
-این بدمصب تا زمستون سال بعد هم طول میکشه.
-پس مجبورم خرخونی کنم کنکور قبول بشم.
- جغرافیتو بیشتر بخون
باز هم پقی زدم زیر خنده. اونم صورتش یه کم باز شد، ولی انگار یه مرده سعی میکرد بخنده.
هنوزم اون پیش دستی ملامین رو دارم. میشد تو شلوغیای ختم ببرم بذارمش تو خونهشون، ولی حقم بود که تنها یادگارشو نگه دارم.
شاید آدمیزاد یه بار بعد از اینکه زندگی شلنگ عن رو روش گرفت باید بفهمه و بپذیره که دنیا ذاتاً کیری و کثیفیه. بعد بشینه واسه همه کیری بودنای کار دنیا و آدمهاش گریه کنه. واسه همه بلاهایی که سر هم نوعانش اومده، حتی واسه همه بلاهایی که هنوز سرمون نیومده گریه کنه. مخصوصا واسه بی معنا بودن رنج آدمیزاد و همه اون عدالت خواهی هایی که تو ذهن آدم هست ولی هیچ ما به ازای خارجی نداره گریه کنه. خیلی زیاد هم گریه کنه ها، نه از این گریه الکیای اشک از گوشه چشم سرازیر بشه. از اون گریه هایی که صورتت یه جوری از مف بینی و اشک خیس بشه که معلوم نشه چی به چیه. از اون گریه ها که یهو از نفس میری، به زور چند تا هق میزنی باز دوباره ادامه میدی به زوزه کشیدن. بعد از اینکه خوب که گریه هاشو کرد، با خودش بگه من که قرار نیست خودمو بکشم، قراره تو این دنیای کیری بمونم. اگر شد که اوضاع رو بهتر میکنم، اگر نشد دیگه واسه کیری بودنش زار نمیزنم. همین یه بار بسه.
حالا نه اینم که آدم بتونه واقعا دیگه زار نزنه. عملا خیلی وقتا باز دوباره میری سر قبر آرزوهات و ناکامیات و زار میزنی. اما هر روز و هر جا و هر لحظه که فکر کردی حقت نیست این همه کثافت رو تحمل کنی، به خودت میگی این دنیا جای حق و حقیقت نیست. این دنیا کیریه، اصل ذاتش کیریه و کیری بودنش رو نمیشه تغییر داد. فقط تا میتونی ادامه بده.
یالوم تو کتابش به دغدغههای اگزیستانسیال (وجودی) میپردازه و اضطراب مرگ رو ریشه اصلی اغلب اضطرابها میدونه. اونطور که من فهمیدم موضوع اینه که مهمترین دغدغه ما از بد تولد زنده موندنه، مثلا نوزاد برای زنده موندن نیاز داره که دوست داشته بشه و مورد توجه قرار بگیره، پس اضطراب «دوست نداشته شدن» میتونه یه اضطراب حیاتی باشه و اگه درست و در زمان خودش برطرف نشه میره توی ناخودآگاهت و بعداً به شکل اختلال روانی خودشو نشون میده. همینقدر پیچیده و همینقدر ساده.
یه بار با دوستی در مورد بزرگترین ترسهامون حرف میزدیم. اون گفت بزرگترین ترسش «بی پولی»ه من گفتم بزرگترین ترسم «دوست نداشته شدن»ه. بعدش خیلی حرفهای خوبی زدیم که جاش اینجا نیست؛ و از اون موقع (ده سال پیش) دائما به این فکر میکردم که چطور میشه از این ترس خلاص بشم؟ بعد از اون فهمیدم این ترس ریشه همه بدبختیا و احساسات ناخوشایند منه. این ترس دست و پای من رو در« ابراز وجود» بسته بود و منجر شده بود به «اضطراب» و «وسواس فکری» و نهایتاً «وسواس عملی». یالوم کمک کردم بفهمم که ترس اصلی ترس از مرگه. نزدیک یکسال خوندن این کتاب رو شروع کردهم، امشب موقع خوندن صفحه ۳۰۰ متوجه شدم دیگه مثل سابق از «دوست نداشته شدن» نمیترسم! الان آگاهم و دائم به خودم یادآوری میکنم که حتی اگه هیچ کس دوستم نداشته باشه زنده میمونم، پس دیگه آزار و سواستفادهای رو فقط از ترس طرد شدن تحمل نمیکنم. من دیگه طفل بیپناه نیستم، تنهایی و بیکسی من رو نمیکشه، دلیلی نداره ازش بترسم. شگفت انگیزه که در این مدت چقدر احساس رهایی و سبکی دارم. به همین پیچیدگی و به همین سادگی.
من واقعا حوصله ندارم خودمو به آدمای جدید بشناسونم
عطای آدمهای قدیمی رو هم به لقاشون بخشیدهم
ولی شاید بهتره جای نالیدن یه حرکتی بزنم و بر گشادیم غلبه کنم، شاید اون بیرون واقعا یکی پیدا بشه که ارزششو داشته باشه، هان؟ یه مامان گرفتار مثل خودم که دغدغههاش مثل خودم باشه، وراج نباشه، حوصله سربر نباشه، به چیزی غیر از بوتاکس و کراتینه و کفش و لباس جدید فکر کنه و زیاد هم پشت سر فامیل شوهرش غیبت نکنه. یعنی از هر کدوم یه کمش اشکال نداره ولی از حد نگذرونه. همین. تا الان که دم مدرسه یچهها -تنها اجتماع در دسترسم همچین کسی رو ندیدهم، به جز مامان پردیس که اینطوری به نظر میرسه ولی خب هیچ ایدهای ندارم چطوری میشه باهاش دوست بشم. از مرحله «سلام من اسمم مرضیه است، تو اسمت چیه؟» گذشتهیم ولی به مرحله بعدش که فکر میکنم یه پاندای شکم گنده از ته ذهنم در حال جویدن بامبو بهم زل میزنه و میگه جدی؟ مطمئنی همینو میخوای؟ مطمئنی اونم همینو میخواد؟ همین امروز یعنی؟ خب که چی بشه اصلا؟ اگه از این اسکولای ذوب در ولایت باشه که عوقتودربیاره چی؟ اگه پردیس از بچههای تو بد تعریف کرده باشه و مامانش فکر کرده باشه که تو بیشعوری و بلد نیستی بچه تربیت بکنی چی؟ اگه خودش یه عالمه دوست داشته باشه و اصلا حوصله آدم جدید نداشته باشه چی؟ ول کن بذار بامبو بجوم....
اسپویلی در کار نیست چون فصل یک تموم شد و خودم هم نفهمیدم چی شد که بخوام به شما بگم:)) نصف فصل دو هم دیدم باز هم چیز خاصی نفهمیدم:)) بیشتر شبیه یه پازل سی تکه است که یه احمقی تکههاش رو برده تو گوشههای مختلف خونه انداخته، یکی زیرپایهی مبله، اون یکی تو خاک گلدون چال شده، یکی زیر تخممرغای تو یخچال جا ساز شده و یکی ته ظرف شکر. چند تاش هم پشت کمد انداخته که تا آخر سال و خونه تکونی در نخواهد اومد. کسی چه میدونه شاید تا اسباب کشی بعدی:))
اون هم مثل مامان بود
منو نمیخواست ولی نمیتونست دوسم نداشته باشه
برای مامان دختر خوب و مطیعی بودم، برای او هم معشوق رام و مهیا اما اینها کافی نبود برای اینکه منو بخوان.
زخم عمیق خوب ناشدنی من، درد همیشه و هنوز و همواره من، طرحواره تکراری زندگی من: نخواسته شدن، پس زده شدن، مصرف شدن و دور انداخته شدن از طرف کسی که قاعدتاً باید دوستم میداشت.