اونایی که جلال آریان رو میشناسن حتما دنبال شناختن آنابل کمپبل هم بودهاند. این کتاب دربارهی جلال آریانه، قبل از اینکه لاابالی و دائم الخمر بشه و قبل از اینکه آنابل و آرزوی همیشگیش رو از دست بده. برام گیرا بود، مثل همیشه. حدود دویست صفحه رو ظرف سه روز خوندم. انتظار داشتم مفصلتر باشه و بیشتر از آنابل و شخصیتش بگه ولی خب فقط به توصیف چهره و ملیت اون و علاقه دو طرفهشون بسنده کرده بود. یک جاهایی احساس میکردم فصیح دلش نمیخواست اصلا اون لحظهها و اون خاطرهها رو به تفصیل بکشه، انگار میخواست مختصراً چیزهایی رو بگه و رد بشه و بره، فقط برای اینکه این بخش از زندگی جلال آریان ناگفته نمونه.
این چند روز که مدارس مجازی بود اطفالم رو میبردم محل کارم، اعمال شاقه واسه یه لحظهش بود. دیروز که باز رفتن مدرسه، تو دفترم سرگشته بودم، انگار یه چیزی کم بود. بهشون که فکر میکردم دلشوره میگرفتم. همکارم گفت: تا دیروز مینالیدی که نمیذارن به کارهات برسی، امروز مثل عاشقا از دوریشون آه میکشی. یه نگاه به نقاشیاشون روی دیوار کردم و گفتم: خب عاشقشونم دیگه.
از عنوانش خیلی خوشم اومد، با شوق رفتم سراغش ولی داستانهاش ضعیف، بیخود و در حد چرکنویسهای یک نویسنده متوسط بود.
اصلا رغبت نکردم تا ته بخونمش
در قحطی نویسنده درست و درمون و در بلای سانسور، باید هم همچین چیزی چاپ بشه، مخصوصا که نویسنده زنه و چاپ اثرش ژست فمینیستی هم داره. «رویای تبت» خیلی بهتر بود.
در حالی که انیمیشنهایی مثل روح، پوکو و حتی زوتوپیا مفاهیم عمیق اگزیستانسیال رو بصورت باقلوا به خورد مخاطب میدن، انیمیشن شانس مفاهیم مذهبی و جبرگرایانه و حتی صوفی مسلکانه رو مثل عنی که با خیارشور و گوجه لای نون برگر گذاشته شده به خورد مخاطب میده.
دل تنگی هایم را مثل دکمه های بی مصرف لباسهای کهنه، توی بطری تیره ی قرصهای غضروف ساز انباشته ام. میدانم در این بطری که باز شود، هیچ کدام از آنها که دلتنگشان هستم به دردم نخواهد خورد، فقط دکمهه های ریز و درشت و جورواجور اتاقک دلم را شلوع میکنند و زیر پای روزمرگی ام میروند و آخش را در می آوردند. با این حال هیچ وقت نتوانستم این بطری تیره کذایی را دور بیاندازم.
شما بیا گروه کلاس بچههای من رو در شاد ببین، بیا حرفها و رفتارهای مادران رو ملاحظه کن، ببین چطور واسه معلم دم تکون میدن و دورویی میکنن؛ بعد میفهمی که همین حکومت آخوندهای کون به سگ داده از سر این جماعت کوتهبین خایهمال زیاده. دارک این زندگی ماست وسط یه مشت گوزکلهی بیمقدار.
فکر کن داری با یکی گل یا پوچ بازی میکنی و بعد ده دست که ازش باختی، شک میکنی که اصلا گلی تو دستاش بوده یا اسکولت کرده؟ پنج قسمت از فصل ۳ مونده و من مطمئنم گلی در کار نبوده، از اولش اسکولمون کردن.
وقتی پلکام به زور باز شد، یادم نبود چی کار کردم و نمیدونستم کجا هستم ولی سوالی نداشتم. برام مهم نبود چون خدا میدونه چقدر آرامبخش بهم تزریق شده بود. به قدری نشئه بودم که فرق خودم و دنیای اطرافم رو نمیفهمیدم، انگار در فضا حل شده بودم و بدنی نداشتم. چیزهایی به خاطرم میاد که مطمئن نیستم اونها رو دیدهام یا تصور میکنم که دیدهام. به زور نیمخیز شدم یا حداقل فکر کردم که شدهم. تو یه اتاق بزرگ دو ردیف تخت رو به روی هم چیده شده بود، ده تا شایدم دوازده تا. یه در میلهای تیرهرنگ هم دیدم، یه جور حفاظ نردهای قفل شده. روی همه تختها دخترهای صورتی پوشیده خواب بودند، همه اونهایی که مثل خودم فکر میکردند با خوردن یه مشت قرص یا سم میتونن به اطرافیانشون ثابت کنند که ته خطن، که دیگه تحمل وضعیتی که گرفتارشن رو ندارن. یه فلاش از راهروی بیمارستان یادمه، روی صندلی چرخدار نشسته بودم و کسی که یادم نیست کی بود (احتمالا برادرم) داشت کارهای ترخیصمو انجام میداد. میفهمیدم که باز دارم به خواب میرم. موقع نشوندنم توی ماشین بیدار نبودم اما فرمانهاشون رو میشنیدم و انجام میدادم، بیا این طرف، بشین، پاتو ببر تو، برو جلوتر، صدای تق بسته شدن در. بار بعد که چشم باز کردم تکیه داده بودم به پشتی صندلی عقب ماشین، زل زدن به چراغهای چسبیده به سقف تونل رو دوست داشتم، با خلسهای که توش بودم تناسب داشت. اونجا دیگه یادم میومد چیکار کردم، میفهمیدم از کجا دارم میرم به کجا اما به لطف آرامبخشها نمیتونستم نگران چیزی باشم یا حدس بزنم چه برخوردی باهام میشه. تحقیرم میکنن؟ توبیخم میکنن؟ به روی خودشون نمیارن که چی کار کردم؟ اصلا چه اهمیتی داره؟ من کار خودمو کردم، نشون دادم ته خطم، نشون دادم از این زندگی که برام ساختن، از این قفس حلبی طلایی رنگ بیزارم. من یه کاری کردم، بالاخره یه کار مهمی کردم.... یه ماه بعد، وقتی تو شیشه میز تلویزیون خونه محسن به موهای کوتاهم نگاه میکردم دیدم اون راست میگه، خودکشی هیچ چیزو عوض نکرده. واقعیت این بود که والدینم دیکتاتورهای کوتولهای بودن که مطابق میلشون نبودنم بیشتر از مردنم ناراحتشون میکرد. در برابر فرزند از مرگ برگشتهشان همچنان لجوج و نفهم بودن و هر طور که بود من رو در موضع اطاعت و تقصیر قرار میدادند. ده سال از اون ماجرا گذشته، اونها هنوز هم همون هستن، حتی خیلی بدتر و غلیظتر؛ ولی من دیگه اون آدم سابق نیستم. برای خلاص شدن از شر اونها راهی بهتر از مردن یاد گرفتهم.