صبحی که داشتم به دو کروسانها را میبردم که بدهم به دست کمک مربی که برساند به دست بچه ها که زنگ تفریح خوراکی شکم سیر کن (علاوه بر میوه) داشته باشند، یک لحظه فکر کردم ماهی چقدر باید خرج این خوراکی ها کنم! خوب است که برای خودم نباید چنین خرجی بکنم، اصلا دلم هم نمیخواهد. راستی کمک مربی میتواند برای بجه اش از این چیزها بخرد؟ حتما میتواند، شاید نه هرروز. خودش دلش میخواهد؟ او هم مادر است، مادرها یاد میگیرند خودشان دلشان نخواهد. چرا مادرها یاد میگیرند نخواهند؟ چون طبیعت این طور است، ما زنها طراحی شده ایم که نسل بعد از خودمان را بزرگ کنیم و تازمانی که آنها را داریم دلمان چیزی جز بزرگ شدنشان نخواهد. بعدش چه؟ بعدش هیچ. کار من در طبیعت تمام شده، میتوانم به نسل بعد از خود کمک کنم تا او هم بچه هایش را بزرگ کند یا اینکه اندکی ول بچرخم تا نفس آخر. میدانی از زمانی که با نظریه ژن خودخواه آشنا شده ام همه سوالهایم یک پاسخ قابل قبول دارند. نه دنبال فلسفه ای بیش از این هستم و نه از این پدیده ها معنا می جویم. یک بار در جایی نوشتم آرامش امروزم را مدیون ایمانی هستم که دیگر ندارم. دیگر میدانم برای چه به این دنیا آمده ام: برای هیچ. و اگر برای هیچم چرا دنبال معنا هستم؟ چون مغزم تصادفا بیش از اندازه ای که لازم بوده رشد کرده و فکر میکند اگر معنایی نباشد دنیا یک چیزی کم دارد در حالی که این طور نیست. دنیا هیچ چیز کم ندارد، هر چه که هست زیادی است. زمین آبی قشنگ ما و تنها منبع حیاتی که میشناسیم یک اتفاق قشنگ بی معنا است. مثل برگهای پاییزی که کنار خیابان افتادهاند و لحظهای بادِ گِردی لایشان میپیچد و حالت رقص مانندی ایجاد میکند؛ زیبایی خلق شده بی آنکه خلقتش در پی معنایی باشد. به همین سادگی تمام سوالهای فلسفی من پاسخ گرفته اند و من آسوده ام. نه اینکه به اخلاق، مسئولیت، خیر و شر نیاندیشم اما تضادها و تعارضها دیگر برایم دردناک و غیرقابل تحمل نیستند. مثل یک بخشی از طبیعت شده ام، شاهدم و متاثرم و تاثیرگذارم اما بی قرار و معترض نیستم. زنده ام و برای این زنده بودن نیازی به معنا ندارم. معنا بلای جان آدمی است.؛ بخاطر معنا جان میدهد و جان میگیرد.
دوست شماره یک ممد: هندونه رو بنداز تو آب خنک بشه.
همیشه متعجب بودم خواهر بزرگم چرا با اینکه زندگی گُهی داره، هیچ وقت فکر نمیکنه که زندگی گُهی داره و باید سیفون رو بکشه روی خودش و زندگیش؟ چی باعث میشه با اون همه اشتباه و نقص باز هم این طور خودش رو دوست داشته باشه و بپسنده؟ چرا در عین اینکه من روح عجب و غرور و خودپسندیش رو به وضوح میبینم باز هم میتونه این همه تلاش موفق داشته باشه برای اینکه خودش رو متواضع، ایثارگر و بیتوقع نشون بده؟ چطور با اینکه از هزار جای زندگیش نشتی روانی فوران میکنه باز هم میتونه این همه تناقض رو یک جا در خودش جمع کنه و نسبت بهش ناآگاه باشه؟ سوپر پاور تخمی خواهرم چیه؟
تناقض فکریم امشب حل شد، زمانی که مارک منسن داشت از تاثیر باور در آدمها میگفت. خواهر من باور داره یه قدیسه. یه قدیس هیچ وقت خطا نمیکنه، هر کاری که اون میکنه درسته حتی اگر همه آدمهای دنیا باهاش مخالف باشن. یه قدیس زندگیش سراسر رنجه پس هر کثافتی که تو زندگی اونه، چیزی نیست جز آزمون الهی که باید در برابرش تحمل کرد و فقط ایمان داشت. خواهرم بیش از خدا، به خودش ایمان داره و شاید ایمانش از همون بدو تولد شکل گرفته. از همون موقع که صبح جمعه کلهش رو از واژن مادرم بیرون آورد و همه گفتن این بچه خیر و برکت داره و قدمش سبکه. اون یه قدیس متولد شده و یه قدیس میمیره و هیچ وقت هم نمیفهمه چه گند و گُهی به زندگی بقیه زده.
الان تو مرحله من و بچه هام شما همه هستم
پس شوهرم چی؟ شوهرم هیچی
آخه میدونی طفلک شوهرم هر روز باید بره تو معدن کار کنه، اونم نه از این معدن الکی معمولیا که گاز سمی داره و هر لحظه ممکنه ریزش کنهها، نههههه، یه معدنی هست که جواهرات زیر دم اژدهای غولپیکره، باید خنجر بزنن به کُس اژدها که از درد دمشو بگیره بالا بعد بتونن از زیرش جواهر بردارن، مسئول خنجر زدن هم شوهر منه، طفلکی هم تا میاد از دست اژدها فرار کنه همکارهاش جواهرها رو بار زدهن و رفتهن، اینه که با این همه زحمتش باز هم ما مفلسیم. خلاصه میبینم هم خسته است هم بیپول، دیگه دلم نمیاد عصر که میشه بگم ما رو ببر گردش یا خرید. حتی طفلک حال نداره با من و بچهها حرف بزنه. فقط میتونه سرشو بکنه تو گوشی از تو کانالهای تلگرامی راههای جدید خنجر زدن به کس اژدها رو یاد بگیره یا اینم که از دیجیکالا خنجر جدید سفارش بده.
لکههای روی تن مرد خیلی بیشتر شده، به شوخی میگه دارم شمر میشم. بعد دست میکشه روی ساعدش، قیافهش شبیه دل بهم خوردهها میشه، جدی میپرسه: حالت بهم نمیخوره منو با این وضع میبینی؟
زن به بدیهیترین شکل جواب میده: معلومه که نه.
-آخه خیلی زشتهالان دیگه میدونم دین آدمای پلید رو تطهیر نمیکنه؛ کتاب خوندن آدمای بیشعور رو فهمیده نمیکنه؛ پول آدمای دوزاری رو ارزشمند نمیکنه و اتفاقا آدمای پلیدِ بیشعور دوزاری خیلی خوب خودشون رو تبدیل میکنن به متدینِ کتابخونِ پولدار!
تا زمانی که اما.م ح.سین قیمه و حاجت میده وضع همینه
نشستهام دارم از خستگی و دلتنگی اشک میریزم. دلتنگم برای مادرم که مدتهاست ندیدمش. دلتنگم برای آدمهای عزیزی که رفتهاند، از این دنیا رفتهاند، از این کشور رفتهاند، از قلب من رفتهاند. چه عجیب است آدمیزاد، چه دردهای منحصر به فردی دارد هر آدم. من هنوز در تحیرم از لحظه به لحظه حیات، از همه چیزهایی که حسشان میکنم بیآنکه لمسشان کرده باشم و از پیچیدگی مغز خلاق بشر. چه دنیای نابودهای در درون هر آدم است؛ من سعی میکنم مال خودم را با کلمات به تصویر بکشم اما نمیشود. نمیشود وصف کنم در دنیای درونم هوا چقدر عبوس و ابری است و بوی خاک خشک میآید و از دور صدای نالهی زن بچه مردهای که نتوانسته با غم بزرگش کنار بیاید. غم بزرگ من این نیست که بچهی او مرده، غم من این است که چرا دنیایش اینقدر کوچک است که این غم توانست تمامش کند؟ چرا هر چه کوشیدم نتوانستم نجاتش دهم؟ احساس شکست میکنم از اینکه نتوانستهام جلوی شکست او را بگیرم. راستش از یک جایی به بعد که دیگر نخواستم و حالا یک حس گناه لعنتی بی معنا دارد دنیای درونم را مثل دود سیاه میکند. من گناهکارم؟ خودخواهم؟ نمیدانم. رنج را اگر نپذیری، تمام نمیشود بلکه تمامت میکند. کاش آدم بلد باشد رنج را بپذیرد، بنشیند گوشهای، اشک بریزد و اشکها که تمام شد برخیزد و برود و بزند زیر گوش زندگی.
ساعت ۲۲:۲۰
در یکی از سختترین برهههای زندگیام هستم، سخت از لحاظ اینکه باید ساعتها کار کنم بدون هیچ استراحتی. کار هم که میگویم دقیقا منظورم کار یدی است. همه چیز به هم ریخته، از بدنم بگیر تا خانهام. میخواستم یک ماه مرخصی بدون حقوق بگیرم که موافقت نشد. باید صبحها بروم سرکار، ظهرها بیایم نهار کارگر و بنا را بدهم، عصر کثافتکاریهایشان را پاک کنم و تازه دو تا بچه هم که به قوت خود باقی هستند. جداً اذیت میشوم، بدتر از همه اینکه بدنم طبق معمول سر ناسازگاری دارد. هیچ وقت نفهمیدم چه مرگش است؟ چرا وقتی بیشتر لازمش دارم کمتر به کارم میآید. نمیدانم امروز چند تا مسکن خوردم، دو تا یا شاید سه تا. الان هم یکی خوردم. احساس میکردم کمرم مثل شیشهای که سنگ خورده باشد وسطش، دارد از وسط میشکند، یه جوری که تکههایش بپاشد به اطراف! خوب شد همسرجان بچهها را برد و خواباند. واقعا در این وانفسا حوصله قصه خواندن و یر و کله زدن با این دو تا وروجک را ندارم. اینطور وقتها که توجهم به آنها کم میشود بدتر سر لج میافتند و خرابکاری میکنند که توجه جلب کنند. فایده ندارد، بلند شوم بروم.
۲۲:۲۷
پ.ن.
دیشب بعد از این یادداشت داشتم رخت از این دنیا بر می کندم که همسر جان به یک لیوان چای نبات عزرائیل را کیش و مات کرد. واقعا بدنم جواب این حد از کار و تلاش را نمی دهد.