تو یه دوره آنلاین مبانی داستاننویسی شرکت کردهام، جلسه اول دو تا نتیجه برام داشت:
۱. در سوژه یابی ریدهام.
۲.علاقهای ندارم برم تو چهارچوبی که قراره تدریس بشه.
راستش همین وبلاگ نویسی رو بیش از هر چیز دوست دارم. این آزادی که اینجا دارم برام خیلی خوشاینده. اینکه با هر ادبیات و درباره هرچیزی که عشقم میکشه مینویسم و تخمم نیست که کی خوشش میاد و کی نمیاد. اصلا حال نمیکنم برم بجورم دنبال سوژه جذاب برای دیگران. در ادامه محض الکی تو بقیه جلسات شرکت میکنم، بالاخره پولشو دادم، بقول اصفونیا: حیفس.
با خودم فکر میکنم انگیزه فضولی آدمها چیست؟ چرا باید به کار من کار داشته باشند که یک گوشه درسکوت نشستهام و دارم نان و ماست و استرس خودم را میخورم؟ یعنی اینقدر زندگیشان خالی است که باید با اخبار یکی از بیاهمیتترین آدمهای دنیا (یعنی من) پرش کنند؟ از من خاکبرسرتر کسی است که فضولی من را میکند!
نه ماه از ازدواجم گذشته بود، یه شب که از خونه مادرشوهرم برگشتیم بر خلاف همیشه که مثل سنگ ساکت میموندم و همه چی رو میریختم تو خودم، شروع کردم به گریه. مثل ابربهار اشک میریختم و ظرفهای شسته رو جا به جا میکردم.همونجور به شوهرم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم فقط یه جمله رو از قول من به مادرت بگو: اینکه من جواب حرفها و تیکه هاش رو نمیدم به خاطر این نیست که نمیفهمم یا ناراحت نمیشم. خیالش راحت باشه تونسته من رو خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد ناراحت کنه و غصه بده، پس لازم نیست هر بار که من رو میبینه تیکه هاش رو کلفتتر کنه و حرفهای بدتری برای ناراحت کردن من بزنه. من اگه بمیرم هم جلوی اون ابراز ناراحتی نمیکنم، چون نمیتونم. میخوام ابراز وجود کنم ولی بلد نیستم. نمیدونم شوهرم بهشون چی گفت ولی حس کردم بعد از اون از شیب صعودی حرفهای نیشدارشون کم شد. متاسفانه باز هم تو شرایطی هستم که ناراحتیم رو بروز نمیدم و یه عده فکر میکنن جا داره بیشتر از این من رو ناراحت کنند و بچزونن. انگار با خودشون میگن ای بابا، چرا هر چی بهش سوزن میزنیم این لامصب آخ نمیگه، باید بهش جوالدوز بزنیم، اونم نشد! پس دیگه باید میلگرد فرو کنیم تو پهلوش... میخوام بهشون بگم والله من ناراحتم، به جان بچه م من در عذابم، فقط مدل شما بلد نیستم کولی بازی دربیارم. شما خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد من رو رنج دادید. بسه دیگه. ولم کنید.
آدم وقتی عزیزی را ناگهانی از دست میدهد فکر میکند مگر میشود بعد از او ادامه داد؟ یک جایی ته ذهنش میداند که میشود، چون چنین سوگی قبلا هم برای کسان دیگر اتفاق افتاده و دنیا تمام نشده است اما در قشر بیرونی ذهن آدم مدام هشدار «به آخر دنیا نزدیک میشوید» پخش میشود. اما آدمی که در بلیه ای طبیعی (مثل زلزله یا سیل) تعداد زیادی از عزیزانش را یک جا از دست میدهد به نوعی د یگر سوگواری میکند. علیرغم همه نشانه های آخرالزمانی وحشتناک، بازمانده های سونامی میفهمند که دنیا آخر ندارد، دنیا همیشه بوده و همیشه خواهد بود. من از نزدیک چنین آدمی را ندیده ام اما خودم در لحظه ای از عمرم احساس کردم با همه آشنایانم بیگانه ام، انگار همه آنها که میشناختم و دوستشان داشتم به ناگهان مرده بودند و دور و برم پر بود از غریبه هایی که حس خوبی بهشان نداشتم. من برای همه آنها که از دست داده بودم سوگوار بودم اما مهمتراین بود که می بایست به تنهایی زنده میماندم. اما بهترین قسمت ماجرای این بود که ارزشهای خسته کنندهای که دیگران مراعات نمیکردند و باعث خشمم میشد، دیگر هیچ اهمیتی نداشت. آدمها برایم بازماندگان سونامی های شخصی بودند که گاه راه بهتری برای زنده ماندن نمی یافتند جز اینکه شرور، بی ادب، پرتوقع و حسود باشند. من با هیچ کدامشان خویشی نداشتم. من مسئول هیچ کدامشان نبودم. آنها هم مسئول من نبودند. در این جدایی از جامعه نامحبوبم یک پذیرش آرام و منطقی وجود داشت که به همه صمیمیتهای پیش از آن می ارزید. از آن جا به بعد زندگیام راحت شد، آدم عصبی درونم که دائما پشت ماسک سکوت و بردباری قایمش میکردم تبدیل شد به یک آدم آرام و تحت کنترل، آن هم بدون دارو و این آرامش آرامش بعد از طوفان بود. من -منی که از همهی منها قویتر بود- از طوفان جان به در برده بود، زنده مانده بود و دیگر هیچ چیز مهمتر از این نبود.
میگم: اگه ببینی طرفت داره با یکی دیگه لاس میزنه، واکنشت چیه؟
میگه: من سعی میکنم نفهمم، اگرم فهمیدم خودمو میزنم به نفهمیدن.
بعد غش غش میخنده. یهو صورتش جدی میشه و ادامه میده: بذار یه چیز بدتر بگم، من حتی اگه بفهمم با یکی دیگه خوابیده هم باز رویکردم همینه.
صافی رو از روی لیوانهای چایی برمیدارم، رو به اجاق و پشت به اون مکث میکنم. میخوام اگه حرفی ته دلشه بزنه اما هنوزم ساکته. وقتی رو به روش میشینم با یه قیافه جدی انگار من یکی از دانشجوهاش باشم برام توضیح میده: با این نظریه که اجداد ما در واقع نوعی میمون بودن آشنا هستی. خب فرض کنیم این نظریه درسته، پس یه مشت میمون که از لحاظ عقل و هوش جهش داشتن میان واسه بهتر شدن وضع زندگیشون تمدن تشکیل میدن. نخبگان این تمدن قانون وضع میکنن و ضمانت اجرایی این قانون چی میتونسته باشه؟ چی بهتر از عقوبت و رنج جاودان الهی در جهنم؟ به عبارتی ریشه تعهداتی فرهنگی-مذهبی مثل ازدواج و منع خیانت همینه که در طول تاریخ بشریت یه عده تشخیص دادن اینجوری بهتر میشه جامعه رو کنترل و سعادتمند کرد. ولی آیا این قوانین مطابق با طبیعت انسانهاست؟ نه! مشخصه که نه! ما همچنان گونهای از میمون هستیم، جفتگیری بخشی از طبیعتمونه اما وفاداری به جفت لزوما در طبیعت هممون نیست. این منطقیترین دیدگاه من در مواجهه با خیانته.
اگه میخواید بدترین طعم عمرتون رو امتحان کنید، قهوه فوری بدون شکر مادلین رو از فروشگاه جانبو بخرید! انگار این لعنتی رو با براده آهن درست کردن، بوی گند آهن میده. وقتی هم آبجوش میریزی روش بوی ترشیدگی هوا میشه. واقعا مزخرف و چندشه. حیف از پول.
من و معصومه فقط دوسال آخر تحصیلمان در دبیرستان کنار هم مینشستیم، اما من یک جور عمیق و حال خوب کنی دوستش داشتم. رک و راست، باهوش، بیریا و بامزه با شیطنتهای شیرین بود. شاید اگر آن روزها مفهومی را به نام همجنسگرایی میشناختم باور میکردم که عاشق معصومه هستم -شاید واقعا بودم!- توی اون سالها که بدنمان فوارهی هورمونهای جنسی بود، من همه سعیم بر سرکوب بود اما معصومه زندگی نسبتا نرمالی داشت، از خواستههای طبیعیاش شرمی نداشت و آنها را به زبان میآورد. توی خیابان اگر پسری چیزی میگفت برمیگشت نگاهش میکرد و در جواب یک درشتترش را حوالهی پسر میکرد، من اما در چنین مواقعی مثل برق گرفتهها، تمام بدنم گر میگرفت و از صحنه فرار میکردم؛ مبادا گناهی مرتکب شوم، مبادا کسی مرا ببیند، مبادا... موجودی کاملاً ترسو، بدبخت و امل بودم. شاید معصومه را دوست داشتم چون با اینکه تربیت مذهبی داشت اما به اندازه من درگیر گناه و صواب نبود.
فروردین سال ۸۱، بعد از تعطیلات عید معصومه با یک راز بزرگ به کلاس برگشت، تلفنی با پسر یکی از فامیلهایشان دوست شده بود، البته ظاهراً پسر نمیدانست با چه کسی دارد حرف میزند. کل تعطیلات هر روز چند ساعت با هم حرف زده بودند و فکر کن چه لذتی دارد مصاحبت معصومهی شوخ و شنگ ۱۷ ساله که اهل چس و فیس و عشوههای خرکی نیست و بلند و بیدقدل میخندد. بیخود نبود که محسن پشتکنکوری دلش برای معصومه ی نادیده رفته بود و خدا میداند چه شبهای بیقراری را گذرانده بود. راز را که به من گفت باز گر گرفتم، سعی کردم نسبتاً روشنفکر برخورد کنم، نه تشویقش کردم و نه مواخذه. بعد در ادامه معصومه از احساس گناهش حرف زد و من باز هم گوش دادم. آخرش پرسیدم تا کجا میخواهی ادامه بدهی؟ شانه بالا انداخت. روزهای بعد سعی میکردم چیزی به روی خودم نیاورم، او هم چیزی نمیگفت. فکر میکردم بالاخره عذاب وجدان کار خودش را میکند و معصومه باز به راه راست! برمیگردد. یک روز قبل از آمدن دبیر عربی، گفت: محسن یه پیغامی واست داره. چشمهام گرد شد و ابروهام بالا رفت، محسن منو از کجا میشناخت؟ موضوع این بود که در مکالمات طولانیشان معصومه از بغلدستیاش در مدرسه گفته بود و اینکه پایه شربازی و سر کار گذاشتن معلمهاست و وقتی رو مود باشد به ترک دیوار هم میخندد، دختری که چادری است اما عاشق رقص و موسیقی. محسن با شنیدن این اوصاف پیشنهاد کرده بود رفیق فابریکش امیر را با من آشنا کنند. این بار دیگر گر نگرفتم، عصبانی شدم. گفتم: تو خودت با پسر دوست شدی میخوای منو هم مثل خودت بکنی؟ نخیر! من اهل این حرفها نیستم، طاقت آتش جهنم رو هم ندارم. بیچاره معصومه دستپاچه شد و هی سعی کرد موضوع را ماستمالی کند اما آن روی دگم و سگ من بالا آمده بود و به این زودیها پایین نمیرفت. چند روزی با معصومه سرسنگین بود، چون یک جورهایی به ساحت مقدس و پاک و معصومم اهانت شده بود و نمیتوانستم به روی خودم نیاورم. زنگ آخری در حال جمع کردن وسایلمان معصومه با سر فروافتاده گفت: میخوام با محسن قطع رابطه کنم. گفتم: خوب کاری میکنی. از فردایش دوباره همان رفیقهای قبلی شدیم. یک بار پرسیدم آخرش چی کار کردی با محسن؟ خداحافظی کرده بود و همه چیز تمام شده بود. دوازده سال بعد، توی اینستاگرام پیدایش کردم، رئیس شعبه بانکی شده بود و یک پسر چهارساله داشت از محسن
بعضی یادگاریها مثل دستمال خونی زفاف است، یک چیزِ خصوصیِ حال به هم زنِ بیارزش که تو در جایی که هیچ کس نبیندش نگهش میداری چون یاداور شب، اتفاق و لحظهای است که پس از آن تو دیگر آدم سابق نبودی. آن را پنهان میکنی چون تجربهی خصوصی تو در جهان هستی به چپ هیچ کس نیست و اگر بخواهی از ارزش آن حرف بزنی به هزار شکل ناروا قضاوت میشوی. نمیتوانی برای همه توضیح بدهی که این یادگاری به مثابه دری بوده که با گشودنش فصل تازهای از بلوغ را زیستهای و ارزش آن در رنجی است که برای یافتن کلیدش کشیدهای، نه در آنچه از دست دادی تا به آن برسی .