اندوه کودکانه ای جان مرا می آزارد. کودکی بی صدا در من می گرید.
پس از ده روز مریضی و نکبت امشب حالم خوب است، احساس ضعف ندارم، ظرفهای شام شسته شده، روی کابینتها خالی، میزها گرد گرفته، فرشها جارو شده، و سرویس بهداشتی براق است و من هنوز توان این را دارم که بعد از خواباندن بچهها بیدار باشم و از سکوت و آرامش شب لذت ببرم. کاش خدایی بود که الان شکرش را به جا میآوردم. عجیب است که دیگر در سختیها و مشقات امید و شوقی به امداد غیبی خداوند ندارم اما در آرامش و خوشی دوست دارم از یک نیروی برتر سپاسگزاری کنم. ذهنم با این موضوع کنار آمده که سختی ذات زندگی است و برای همه موجودات کم و بیش وجود دارد و تابعی از اعمال و رفتار ما نیست و از نیایش و تضرعمان هم تاثیری نمیپذیرد. نتیجه منطقی حذف نیروی برتر الهی این است که برهمکنش عوامل اختیاری و غیر اختیاری (تصادفی) است که هر نوع سختی را به وجود میآورد و همینطور باعث رفع سختیها و ایجاد راحتی میشود با این حال در لحظه خوشی -شاید از ضعف عزت نفس- حس میکنم باید قدردان کسی باشم.
باید به اندازه کافی بالغ شده باشی که بفهمی گاهی این که طرف مقابلت بازنده است، معنیش این نیست که تو برنده ای.همونجور که تعاملات برد-برد وجود داره، باخت-باخت هم وجود داره.
می دونی تو زندگی چی آرومم میکنه؟ فکر کردن به بزرگی دنیا. اینکه دنیا خیلی بزرگه و من و شوهر و یچهها و خونه و زندگیم اونقدر کوچیکیم که واقعا به حساب نمیایم. ما و مشکلات و عقدههامون ناچیزیم، اونقدر که بودن و نبودنمون به هیچ کجای این دنیا نیست. یادآوری این واقعیت باعث آرامشم میشه، باعث میشه خیلی جوش نزنم، حرص نخورم؛ انگار خودم هم به تبع دنیا بزرگ میشم و همه چی رو تو خودم حل میکنم. تو این دنیای بزرگِ قشنگِ بیرحم، من فقط یه بار فرصت بودن دارم. مطمئن نیستم این بودن ارزش تحمل این همه ناملایمات رو داشته باشه ولی چه میشه کرد؟ فقط همینو داریم.
برای اولین بار از قلمم کاسبی کردم. تا الان هر چی منتشر کردم یا به نویسندهها مشاوره دادم مفتکی بوده ولی اخیراً یکی از این اپهای ایرانی که فیلم پخش میکنن بهم اشتراک رایگان داده که فیلم ببینم و برای بلاگشون مطلب بنویسم:)) درسته این اپها آبدوخیاری هستن و فیلماشون سانسور شده است و وبلاگهاشون هم به فیلان هیچ کس نیست، ولی من از دیشب فاز نویسندگی برداشتهم:))
با خودت میگی آخه زن این چه کاری بود کردی؟ عقلت کجا بود؟ چی با خودت فکر کردی؟
جواب میدی هیچی! هیچ فکری نکردم. کرکره عقلم رو کشیده بود پایین یه قفل هم زده بود بهش، کلیدش هم قورت داده بود. خوب شد حداقل رید بهم، کلیدش بهم برگردونده شد:))
اگر آدمیزاد قابلیت اینو داشت که موقع بی تابی از سردرد کله خودشو بکنه، مطمئن باشید در هفته چند بار مجبور میشدید تو پیاده رو با پا بزنید زیر جمجمه ای که سر راهتونه.