کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

من اشکهایش را تایپ میکنم.

اندوه کودکانه ای جان مرا می آزارد. کودکی بی صدا در من می گرید.

من و تراپیست-قسمت اول

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

۰۱۰۲۱۶

پس از ده روز مریضی و نکبت امشب حالم خوب است، احساس ضعف ندارم، ظرفهای شام شسته شده، روی کابینتها خالی، میزها گرد گرفته، فرشها جارو شده، و سرویس بهداشتی براق است و من هنوز توان این را دارم که بعد از خواباندن بچه‌ها بیدار باشم و از سکوت و آرامش شب لذت ببرم. کاش خدایی بود که الان شکرش را به جا می‌آوردم. عجیب است که دیگر در سختی‌ها و مشقات امید و شوقی به امداد غیبی خداوند ندارم اما در آرامش و خوشی دوست دارم از یک نیروی برتر سپاسگزاری کنم. ذهنم با این موضوع کنار آمده که سختی ذات زندگی است و برای همه موجودات کم و بیش وجود دارد و تابعی از اعمال و رفتار ما نیست و از نیایش و تضرعمان هم تاثیری نمی‌پذیرد. نتیجه منطقی حذف نیروی برتر الهی این است که برهم‌کنش عوامل اختیاری و غیر اختیاری (تصادفی) است که هر نوع سختی را به وجود می‌آورد و همینطور باعث رفع سختی‌ها و ایجاد راحتی میشود با این حال در لحظه خوشی -شاید از ضعف عزت نفس- حس میکنم باید قدردان کسی باشم.

010207

باید به اندازه کافی بالغ شده باشی که بفهمی گاهی این که طرف مقابلت بازنده است، معنیش این نیست که تو برنده ای.همونجور که تعاملات برد-برد وجود داره، باخت-باخت هم وجود داره. 

۰۱۰۲۰۶

می دونی تو زندگی چی آرومم میکنه؟ فکر کردن به بزرگی دنیا. اینکه دنیا خیلی بزرگه و من و شوهر و یچه‌ها و خونه و زندگیم اونقدر کوچیکیم که واقعا به حساب نمیایم. ما و مشکلات و عقده‌هامون ناچیزیم، اونقدر که بودن و نبودنمون به هیچ کجای این دنیا نیست. یادآوری این واقعیت باعث آرامشم میشه، باعث میشه خیلی جوش نزنم، حرص نخورم؛ انگار خودم هم به تبع دنیا بزرگ میشم و همه چی رو تو خودم حل میکنم. تو این دنیای بزرگِ قشنگِ بی‌رحم، من فقط یه بار فرصت بودن دارم. مطمئن نیستم این بودن ارزش تحمل این همه ناملایمات رو داشته باشه ولی چه میشه کرد؟ فقط همینو داریم. 

برید کنار، فراستی ثانی اومد:))

برای اولین بار از قلمم کاسبی کردم. تا الان هر چی منتشر کردم یا به نویسنده‌ها مشاوره دادم مفتکی بوده ولی اخیراً یکی از این اپ‌های ایرانی که فیلم پخش میکنن بهم اشتراک رایگان داده که فیلم ببینم و برای بلاگشون مطلب بنویسم:)) درسته این اپ‌ها آبدوخیاری هستن و فیلماشون سانسور شده است و وبلاگهاشون هم به فیلان هیچ کس نیست، ولی من از دیشب فاز نویسندگی برداشته‌م:))

010131

دیشب کلی برای شوهرم گریه کردم، چرا؟ توضیحش زیاد آسان نیست. از آنجایی شروع شد که دیگر مجبورم دماغم را عمل کنم، راه تنفسم به کلی بسته شده، دائم احساس میکنم سرم را زیر آب گرفته اند. بعد عکس دماغ دانه دانه دوستهایم را که عمل کرده بودند نشان شوهرم د ادم که در مورد انتخاب دکتر مشورت کنیم. دخترها اغلب مجرد و یکی از یکی داف تر بودند، فقط من شکل تیپیکال زن میانسال ایرانی بودم. گفتم که فقط میخواهم تنفسم راحت شود و همه اش میترسم که عمل زیبایی ام به زشتی بیشتر منجر شود. بعد گفتم که اصلا درک نمیکنم که چطور آدمها فقط برای کمی زیباتر شدن خودشان را زیر تیغ میبرند؟! مرسده را نشانش دادم و گفتم دماغش خیلی خوب شده ولی قبل از آن هم خوب بود، هیچ ایرادی نداشت، استخوانی، کوچک، بدون هیچ قوس وبرامدگی زشت؛ عین دماغ زهرا. بعد دماغ قشنگ زهرا را نشانش دادم. بعد یادم آمد زهرا یک سال است که در خانه مادرش ساکن است و از شوهرش قهر کرده و پسره هم طلاقش نمیدهد. دلم آتش گرفت برای آن همه زیبایی و نشاط که سوخت. بعد دوباره درگیر آن حس ناتمام «چقدر این زندگی گه است» شدم. بعد فکر کردم که چرا باید برای این زندگی گه ارزش قائل شد و این همه سختی کشید؟ چرا بقیه اینقدر زندگی را دوست دارند و من اینقدر از آن متنفرم؟ چرا نمیتوانم مثل مادرشوهرم در پنجاه و چند سالگی با علاقه به دستهایم کرم بزنم و جلوی آینه مو پریشان کنم؟ همه این فکرها را بلند بلند گفتم و های های گریه کردم. بعد از خودم متنفر شدم که این افکار نامتعارف را جلوی شوهرم به زبان آوردم و تصویرم را بیش از پیش برایش مخدوش کردم. بعد بیشتر گریه کردم و کم کم بغض کردم و یک ساعتی طول کشید که بتوانم خودم و غصه هایم را خواب کنم.در خواب دیدم که شوهرم با یک خانم وکیل موبلوند دماغ عمل کرده روی هم ریخته و پرو پرو جلوی من با خانم وکیل تماس تصویری میگیرد و لاو میتراکند. خانم وکیل از همانهایی بود که من هیچ وقت نبوده ام، از آنهایی که زندگی را دوست دارند و هیچ وقت فکر نمیکنند چرا اینطور هستند. حالم از خنده های بلندشان بهم خورده بود. توی خواب هم خودم را درک نمیکردم که چرا نشسته ام و این خفت را تماشا میکنم؟ بعد کارشان به جاهای باریک کشید و شوهرم پرو پرو جلوی من و بچه ها ادامه میداد. بچه ها را برداشتم بردم توی اتاق خودم. دیگر متوجه شدع بودم این اراجیف و این کارهایی که میبینم از خودم وشوهرم محال است سر بزند، پس حتما خوابم! میفهمیدم خوابم و هی منتظر بودم بیدار شوم. هی منتظر بودم و بیدار نمیشدم. بچه ها روی تخت بپر بپر میکردند، دستهایم را روی گوشم گرفته بودم و فقط منتظر هوشیاری تنم بودم. وقتی بیدار شدم از همه چیز بیزار بودم. هنوز هم هستم. پر از احساس »چقدر این زندگی گه است» هستم. حتی بیست دقیقه کذایی نشستن روی نیمکت پارک و زل زدن به آفتاب در حال بالا آمدن هم چیزی از این احساس کم نکرد. حالا چطور بنشینم پای یک مشت داده و آنها را به هم ربط بدهم؟!

خنده بر لب از غم این درد بود

با خودت میگی آخه زن این چه کاری بود کردی؟ عقلت کجا بود؟ چی با خودت فکر کردی؟

جواب میدی هیچی! هیچ فکری نکردم. کرکره عقلم رو کشیده بود پایین یه قفل هم زده بود بهش، کلیدش هم قورت داده بود. خوب شد حداقل رید بهم، کلیدش بهم برگردونده شد:))  


ممد دو رفیق قدیمی دارد که گاهی دور هم جمع می شوند و پی‌اس‌فور بازی می کنند و سلامتی هم بالا می روند. گاهی هم زن و بچه هایشان را جمع می کنند می روند باغ کرج که مال پدرزن ممد است. زنهایشان با اینکه فازهای متفاوتی دارند ، بلدند با هم کنار بیایند؛ ولی ممد در همان 7-8ساعت دورهمی از دست زن رفقایش کلافه میشود، به زور نیش و کنایه‌های زن رفیق قدیمی‌تر و کسخلبازی زن رفیق دوم را تاب می آورد. بر عکس ممد، رفیقهایش  تو کف زن ممد هستند؛ حالا نه اینکه بخواهند بپرند بغلش و با او بخوابند (که آن هم  تجربه بدی نمی تواند باشد) بیشتر تحسین و توجهشان بابت اخلاق و رفتار زن است. زن ممد با اینکه از طبقه اقتصادی بالاتری است خودش را نمیگیرد، حتی ریخت و پاش‌هایش از دو تا زن دیگر کمتر است. با همه مهربان، بی‌آزار و کم‌توقع است. با وجود سواد و اطلاعات زیاد اغلب ساکت است و به حرف دیگران گوش میدهد و تا از او نظر نخواهند چیزی نمی گوید. با ممد و فرزندش محترمانه حرف میزند حتی اگر عصبانی و خسته‌ باشد. رفقای ممد فکر می کنند درست است که او یک هوا خوش‌تیپ‌تر و باکلاس‌تر از آنها بوده ولی گیر آوردن همچین زن باکمالاتی از خرشانسی‌اش است. شاید فکر کنید ممد با دیدن تحسین و غبطه رفقاش قدرشناسی‌اش نسبت به زنش بیشتر میشود ، اما سخت در اشتباهید. ممد فکر میکند اگر خانه باباش دو سه تا محله بالاتر بود و خودش هم جای اون همه سگ‌دو بیشتر به خودش میرسید حتما میتوانست زنی گیر بیاورد که پدرش به جای باغ کرج ویلای کلاردشت داشته باشد. چیزهای ارزشمند زندگی ممد هیچ وقت راضی‌اش نکرده، چون ممد یک گربه‌صفت است.

بار گرانیست کشیدن به دوش

اگر آدمیزاد قابلیت اینو داشت که موقع بی تابی از سردرد کله خودشو بکنه، مطمئن باشید در هفته چند بار مجبور میشدید تو پیاده رو با پا بزنید زیر جمجمه ای که سر راهتونه.