خبر کوتاه دردناک بی اهمیت:
یاهو هر چی که تو ایمیلهای قدیمی داشتم پاک کرده و من هم راهی پیدا نمیکنم که بازیابیشون کنم.
سال 91 شروع کردم به نوشتن یه سری نامه های ادبی به یه دوست نویسنده؛ در راستای تلاش برای رستن از بیهودگی هرهفته موضوع و بهانه ای پیدا میکردم که صفحه ای برایش بنویسم و از پاسخهای لطیف او بهره مند شوم، از طعم قهوه های جدید بگیر تا تلاشم برای یادگیری نواختن ویالون. امروز به سرم زد که برم اون نامه ها رو بیارم کپی کنم توی وبلاگم که دیدم نه ایمیلهای ارسالی وجود داره و نه ایمیلهای دریافتی. به معنای واقعی کلمه دود شدن رفتن هوا. چه بی اعتبار بود این یاهو و ما خبر نداشتیم...
امروز صبح، ساعت ۴ از خواب عجیبی که دیدم فارغ شدم و در حالی چشم باز کردم که احساس درد ناشی از اصابت پتکی بزرگ باعث میشد فکر کنم کلهام مکعبی شده است. اصلا نمیتوانم درک کنم چرا مغز خود آدم سناریوئی را به تصویر میکشد که اینطور آدم را زجر بدهد و متحمل درد کند. تا ۴:۴۵ سعی کردم دوباره خودم را به خواب ببرم اما انگار مکعب بودن کلهام مانع میشد. فسقلی بیدار شد و رفت دستشویی و بعدش در آن وقت صبح که حتی گنجشکها هم دنبال روزی راه نیافتادهاند از من غذا خواست چون شب قبل بدون شام خوابیده بود. دو لقمه خورد و باز رفت خوابید. ساعت ۵ شده بود، از من تا خواب یک فرسنگ فاصله افتاده بود. قبل از خوردن ژلوفن قهوه درست کردم با کلوچه، بلکه معدهام کمتر ادا دربیاورد اما فایده نداشت.
پس از دو ساعت تحمل دلمالش و تنگی نفس از ماشین همسر که پیاده شدم تصمیم گرفتم به جای رفتن به داخل ساختمان خفقانی دفتر و چهل و پنج دقیقه ول چرخیدن توی نت، توی خیابانها و کوچههای خلوت صبح ول بچرخم که حاصلش شد یکی از بهترین مکاشفههای عمرم. در پاسخ به سوال «چرا حالم خوب نیست؟» به کلیدواژهای رسیدم که بیش از ستایش، تخطئه شده است: لذت.
شاید آدمیزاد همان دم که به دنیا میآید لذت بردن را بلد نیست و این هم از آن چیزهاست که باید بیاموزد و اگر چنین باشد بیراه نیست اگر بگویم که من لذت نیاموختهام چرا که به نظر میرسید پرورندگانم در خردسالی با لذت بیگانه و با رنج اجین بودند. شاید این حجم تمجید از ریاضت اقتضای زمان و ضرورت ایثار در آن دوران بود؛ هر چه بود حاصلش بیگانگی من با جسم و جانم بود. سالها و سالها و سالها گذشت تا دریابم که تنها لذت ناخودآگاهم از خوردن و آشامیدن است و برای الباقی لذائذ باید همه آگاهیم را به کار ببندم. یعنی چه؟ یعنی مثلا آدمی به طبیعتی ییلاقی میرود تا از هوای خنک و منظره زیبا لذت ببرد اما من ممکن است همانجا باشم و آنقدر در خودم غرق باشم که خنکای نسیم را حس نکنم و اصلا منظره را نبینم و لذتی نبرم. حتی ممکن است همان لحظه به یاد فلان بدبختی باشم که در قبالش کاری نمیتوانم بکنم و بابتش خودخوری کنم. من هم به طبیعت میروم که لذت ببرم اما باید هر آن به خودم یادآوری کنم: لذت ببر! حال اگر این را فراموش کنم؟ جان و جسمی که تاب محرومیت از لذت ندارد به آشوب میافتد.
پ.ن.
شاید بیانصافی باشد که همه تقصیرها بیافتد به گردن زمان و تربیت کودکی، از نقش ADHD لعنتی نباید غافل شد.
سال جدید رو در حالی شروع کردم که به خودم بابت همه چیز افتخار میکنم و گور پدر آدمای بیشعوری که درکم نمیکنند یا بدذاتهایی که از ناخوشی من لذت میبرن.
والسلام
شیخ بهایی میفرماید:
بی پا و سر کردی مرا
بی خواب و خور کردی مرا
قافیه شدن _ور با _َر در شعر از سوی آدمهایی که اهل شعرند قاعده ای شناخته شده است و این موضوع دیگر برایشان طبیعی شده،اما از نظر آدمهایی که نمیدانندش بی معنی است. البته که مهم هم نیست، هست؟ قاعده های اینجوری زیاد است، مخصوصا بین دوستهای قدیمی. دلم از آن دوستی های قدیمی میخواهد که پر از این جور چیزهای شناخته شده غیر مهم است.
تو این عمر دو روزه، همه یه جوری سختی و بدبختی باید بکشن. ولی اون بدبختی که من دلم نمیخواد گرفتارش بشم بلاتکلیفیه. من باید همیشه بدونم چرا دارم یه کار میکنم و قدم بعدیم چیه. حتی اگه مجبور باشم که هیزم بریزم تو آتیش جهنم خودم، باید بدونم چرا، چطور و چقدرباید به این کارم ادامه بدم. باید یه برآوردی از آخر همه چیز داشته باشم. به نظرم بدبختتر از آدم بلاتکلیف وجود نداره.
بارها و بارها و بارها به این فکر کرده م که اگه الان غارنشین بودم؟ یعنی اگه تمدن نبود؟ ااگه من سه هزار سال زودتر به دنیا میومدم؟ اصلا زنده میموندم؟ فکر نکنم. اگه یه زن 36 ساله با دو تا بچه به دور از هر تمدنی بودم، دغدغه م چی بود؟ چی میخواستم غیر از غذا و سرپناه؟ واقعا لازمه الان به چیزی غیر از اینها فکر کنیم؟ واقعا بشر اونقدری که خودش فکر میکنه، اهمیت داره؟اصلا اشکال زندگی حیوانی چیه؟ تمدن واقعا ارزش داره؟ بشریت تافته جدابافته خلقته؟اصلا جهان مخلوق کسی یا اراده ای است؟ مغز بزرگتر از سایر جاندارن، انگشتهایی که مهارت انجام کارهای ظریف دارن، چشمهایی که سفیدن با مردمک سیاه که گردششون در حدقه میتونه پیام رو منتقل کنه و ده ها ویژگی دیگه؛ بله بشر حیوان بی نظیریه و همین باعث میشه موهاموتش رو جدی بگیره، رنجهاش رو جدی بگیره و براشون دنبال معنا باشه.
توی خنکی صبح اسفند، از وسط ماشینهای گیرکرده تو ترافیک رد میشم، به درختهای جوونه زده نگاه میکنم، هوای بهاری رو میکشم تو ریه م، به این فکر میکنم که این هوا جان منو تازه میکنه، هر چقدر که افسرده باشم، باز هم میتونم از این هوا لذت ببرم. شاید افسردگیم از همینه که محرومم از هوا، از درخت، از آسمون. بارها و بارها و بارها به این فکر کرده م که بهتره برگردم به غار....
وقتی کامپیوتر را ری استارت میکنم
وقتی پنجره را باز میکنم که بوی پیازداغ نپیچد
وقتی وزنم را -وزن زیادم را- از پله برقی خاموش پل هوایی بالا میکشم
وقتی ۵۰۰ تومان را ضربدر ۲۰ تا لواش میکنم و یک صفر اضافه میکنم و کارت میکشم
وقتی فیلترشکن را خاموش میکنم
وقتی اخبار جنگ و کرونا را میخوانم
وقتی در گروه خانوادگیمان ختم قرآن پخش میشود (و همیشه اولین داوطلب جزء سی را برمیدارد)
وقتی کوسن را از چهار طرف فشار میدهم که کمی باد کند
توی مغزم صدها نامجو، کراوات زده اما نزار، یک صدا میخوانند:
من حال ادامه دادن ندارم
صادقانه
یعنی به زور دارم ادامه میدم...
فعلا دارم خودم رو با ترانه لیلا خانوم سیما بینا خفه میکنم. اصلا هم نمیفهمم چرا، ولی دلم میخواد این آهنگ رو بریزم تو سرم وصل کنم به خودم تا مستقیم بریزه تو خونم. هر چند وقت یه بار روی یه آهنگ اینجوری قفلی میزنم. آهنگ سری قبل ساری گلین بود، به قاعده سه تا بشکه اشک ریختم با اون آهنگ. هنوزم تو گوشیم هیجده نسخه از ساری گلین رو دارم:)) حالام ورد زبونم شده این:
دلم میخواد که دلسوزم تو باشی لیلا خانوم
چراغ و شمع و پیه سوزم تو باشی لیلا خانوم
دلم میخواد که در شبهای مهتا ب لیلا خانوم
همون ماه دل افروزم تو باشی لیلا خانوم جان
لیلا
لیلا
لیلا...