دیشب باز خوابشو میدیدم، تو خونه آقاجون بودیم، بزرگ بودیم، میدونستم یه پسر داره ولی نه بچه های من اونجا بودن نه بچه اون. مثل قدیما لاغر بود، یه دامن لنگی با پارچه شلوغ پوشیده بود. زیبا و پرشور بود، مثل قدیما. نمیفهمیدم خوابه، یادم نبود هفت ساله با هم حرف نزدیم، گرم و صمیمی بودیم مثل قدیما. یه عالمه حرف زدیم شلوغ کردیم، خندیدیم. صبح داشتم فکر میکردم چرا یهو و بی مقدمه باز اومده به خوابم؟ یادم رفته بود امروز تولدشه و ناخوداگاه من حواسش جمعتره.
به خودت میای میبینی داری به قضاوت یه مشت آدم مریض متوهم اهمیت میدی و اصلا بلد نیستی چطور میشه اینجور نباشی.
تقریبا یک ماه پیش یه توییت زدم در مورد مزاحمتهای خیابونی، آخرش هم نوشتم چرا طرح جمعآوری «آلتهای سرگردان» رو اجرا نمیکنند؟توییتم طبق معمول زیاد لایک نخورد ولی از اون موقع ترکیب «آلتهای سرگردان» رو چندین بار تو فضای مجازی خوندهم یا شنیدهم. انگار کمبود واژه واسه توصیف این ژانر جبران شده:)))
امسال تو روز مادر حسم شبیه روزای تولدم شده
حس ناکافی بودن
حس دارم چه گهی میخورم
حس خب آخرش که چی؟
حس پس کی تموم میشه؟
چرا همه چی اینقدر کسشره؟
چرا همه چی اینقدر بیخوده؟
برنامه مسافر کنجکاو شهر بروکسل رو معرفی میکنه، من و فسقلیا با علاقه نگاه میکنیم. فسقلی میگه: مامان ما هم بریم بروسکل
من:بروکسل
-بروکل
-ب روک سل
-ب روک سل
-آفرین
-حالا بریم اونجا
-نمیشه مامان جان
-چرا؟
-چون پولمون واسه همچین سفری کافی نیست
-چرا؟ مگه کار نمیکنی؟
-چرا کار میکنم ولی همچین سفری خیلی گرون درمیاد مامان جان
-چرا؟ مگه پول نمیگیری؟
-چرا پول میگیرم ولی پولی که به ما میدن تو کشور اونا ارزش نداره
-چرا؟
-چون کشور ما ایرانه، اونجا بلژیکه. پولامون با هم فرق داره.
-چرا؟
-بقیهش رو باید بزرگ بشی بفهمی
-خودم میدونم چرا
-خب چرا؟
-چون رو پول اونا عکس شاهزاده داره روی پول ما عکس قرآ.ن (منظورش آخو.نده)
چه بسیار چیزهایی که گنج ماست اما برای دیگران به یک پول سیاه نمیارزه و چه بسیار چیزهایی که برای خودمون مهم نیست اما حسرتش کسی رو دیوانه کرده...