وقتی کسی به من تهمت میزند، اگر من در برابرش بایستم و از خودم دفاع کنم دو چیز رو تصدیق کردهام:
۱. اهمیت شخص تهمت زننده (یعنی این آدم اینقدر مهم است که با تهمتش میتواند آبروی من را ببرد.)
۲. اینکه اتهامش قابل توجه و محتمل است.
به همین دلیل است که ساکتم و جواب توهین و تهمتهایش را نمیدهم، چون نمیخواهم بیشتر از حدش مهم جلوه داده شود و همچنین اتهاماتش کاملاً بیپایه و بیمعنی است، از هیچ مطلق برآمده و حاصل توهم آدمی است که نتوانسته خلاءهای زندگیاش را به رسمیت بشناسد. همینجور منفعل نشستهام ببینم خودش کی خسته میشود.۱۶ سال پیش در اتوبوس بین شهری در اتوبان سه بانده برفگیر شدیم. همه ماشینها از سواری و وانت بگیر تا اتوبوس و کامیون در لاین وسط مثل مورچهها پشت هم قطار شده بودند و قدم به قدم جلو میرفتند. از پنجره دیدم آردی سبز لجنی از اتوبوس ما سبقت گرفت و در لاین یخزدهی کناری گاز داد و دو متر جلوتر ماشین لیز خورد و رفت توی گارد ریل. از همان موقع فهمیدم خریت آدمیزاد ته ندارد. حالا هم نشستهام ببینم این آدم کی لیز میخورد و کی میرود توی گاردریل تا بفهمد هر چیز دلیلی دارد و بعضی وقتها چیزهایی را که دوست نداری فقط باید بپذیری.
با دوستی قرار گذاشتیم با هم «روان درمانی اگزیستانسیال» از اروین یالوم را بخوانیم و در موردش حرف بزنیم. در اولین جلسه میخواستم چهار موضوع اصلی رو نام ببرم: مرگ، پوچی، تنهایی..... آخری رو هر چه فکر کردم به یاد نیاوردم: آزادی... از قبل هم میدانستم ذهن من مقاومت عجیبی نسبت به آزادی دارد چرا که آزادی ملازم است با کاهش امنیت، به عبارتی امنیت ملازم است با محدودیت. من به قدری با محدودیت خو گرفتهام که در ذهنم امنیت و محدودیت هم عرضند. اسم آزادی که میآید وحشت میکنم. پیشترها دوستی از خاطره سکس در ساحل دریا میگفت. گفتم من حتی فکر انجامش در فضای آزاد را هم نمیتوانم بکنم، حتی در جای جدید هم تمرکزم را از دست میدهم؛ فقط و فقط روی تخت خودم احساس راحتی میکنم. در مورد خواب هم همین مشکل را دارم، جایی غیر از خانه خودمان نمیتوانم بخوابم. به مسافرت که میروم ازخواب خبری نیست و این یعنی کلافگی و بدخلقی که دائماً باید کنترلش کنم تا اطرفیانم را آزار ندهد. حتی با دستشویی هم مشکل جدی دارم، نه اینکه در دستشوییهای دیگر راحت نباشم، اصلا به هیچ وجه نمیتوانم کارم را بکنم. همینجور محتویات رودهام انباشه میشود تا به خانه برگردم! پریروز که از سفر سه روزه برگشتم گلاب به رویتان ظرف پنج ساعت سه مرتبه اجابت مزاج داشتم و حدود 2 کیلو از وزنم کاسته شد. حالا شما فکر کنید من در سفرهای یک هفته ای چه میکشم!
مادرشوهرم نصیحتمان میکند، میگوید به بچهتان نماز خواندن یاد بدهید (در حالی که میداند خودمان نماز نمیخوانیم!) میگویم هر وقت دلش خواست خودش میرود یاد میگرد. میگوید نه به گردن شماست. بچه هر کار خوب و بدی بکند به گردن پدر و مادر است. شوهرم بیحوصله بلند میشود، میگوید اصلا کی گفته نماز خواندن خوب است؟ روزی سه دفعه دولا و راست میشوی میگویی سبحان الله، سبحان الله یعنی چی؟ من هم میخواندم، جوشن کبیر و صغیر هم میخواندم، وقتی فهمیدم چرت است ول کردم. تازه هر آدمی اختیار دارد و مسئول کار خودش است. مادرش ولی حرفهایش را تکرار میکند. با سماجت یک میانسال مذهبی میخواهد به ما احساس گناه بدهد که اگر بخاطر خودمان آدم نمیشویم بخاطر سبکی بار گناه او بشویم. لبخندی میزنم میگویم اگر مادر من در دو سالگی مرده بود گناه من گردن کی بود؟ اما میانسال مذهبی هیچ دینی به منطق ندارد، رو به شوهرم میکند و میگوید اگر من تو را تربیت نکرده بودم عرقخور و شرابخور شده بودی، همین مرضی زنت نمیشد. شوهرم میخندد میگوید کی؟ مرضی؟ این با خود من مینشیند پای بساط و میخورد. مادرشوهرم میزند زیر خنده، ما هم میخندیم و بحث تمام میشود.
یکی از مشتریامون یه مردجوون متولد 60 بود که از قبل میشناختم. شهریور پارسال رفته بود بالای درخت گردو بپیچینه، یهو افتاد و مرد. کالبدشکافی که کردن گفتن قبل از افتادن ایست قلبی کرده. یعنی خیلی خوش و سرحال رفته بود خونه مادرش، نردبون گرفته بود که گردو بچینه؛ چند دقیقه بعد قلبش نخواسته بود که بتپه! الان که یه سری مدارک رو داریم برای انحصار وراثتش آماده میکنیم هر بار میگن مرحوم شهمیرزادی من شوک میشم. تو ذهن من اینجوریه که بهروز خونشونه، داره زندگیشو میکنه و من هم مطابق معمول ازش بیخبرم. هر بار که میگن مرحوم من یادم میاد بهروز تو حیاط اون امامزاده وسط کوهستان دفنه، بهروز از شهریور پارسال تکون نخورده، هیچ حرفی نزده، حتی چشمهاشم باز نکرده. دلم نمیخواد یادم بیاد اون مرده:((
پ.ن.
تو عکس کارت ملیش (مثل اغلب مردم) یه قیافه اسکولانه داره، هر بار لبخند پت و پهنشو میبینم فاک دیس لایف درونم تنوره میکشه.
شنیدن تکیه کلامهای خودت از زبون بچهت واقعا عجیبه
شاید بهتره بگم وحشتناکه
مثلا یادمه فسقلی سه سالش که بود چند بار دیدم تنها تو اتاقش نشسته رو تختش و تو حال خودشه
میپرسیدم چی کار میکنی مامان جان؟
میگفت دارم فکر میکنم
تازه حواسم جمع شد به خودم، به اینکه این بچه ها به کرات منو در حالی که تنها تو اتاق مشغول هیچ کاری نبودم غافلگیر کردهن و هر بار در جواب سوالشون که مامان چی کار میکنی؟ گفتهم دارم فکر میکنم.
الان جدیدا از جمله «نمیذاری تو حال خودم باشم» زیاد استفاده میکنن و این یعنی من این جمله رو زیاد گفتهم.
بذارید رُک بگم، بخاطر همین چیزهای ریز وحشتناک از تولید مثل خودم سخت پشیمانم.
فکر نمیکردم یه روز مربای آلبالو (معشوق ازلیم) رو بخورم فقط برای اینکه ضعف نکنم، بی هیچ لذتی. کلا همه زندگیم شده فکر نمیکردم اینجوری بشه، فکر نمیکردم اونجوری بشه. یه آدمی مثل من که حتی تو خواب هم داره فکر میکنه (فکرای صدهزار تا یک غاز) همیشه فکر میکنه فکر همه چی رو کرده. بالاخره من زمان فکر کردنم از زمان کار دیگه کردنم بیشتره و شاید بیراه نباشه که اینطوری فکرکنم، مخصوصا اینکه به کرات تو زندگیم لحظاتی پیش میاد که من از قبل فکر همه چی رو کرده ام، بر خلاف کسانی که قبل یا بعد من تو شرایط مشابه من قرار گرفتن یا میگیرن. (چه متن کیری-فکری شد، همه ش فکر کردم کنم میکنم کرده ام...) حالا همه اینها رو گفتم که بگم من حتی به خودم هم عادت ندارم و دائماً از کارهای خودم تعجب میکنم و این همه چالش داشتن با خودم، خسته م میکنه. چند روز پیش تو توییتر نوشتم از وقتی یادم میاد (پنج-شش سالگی) از زندگی -از خودِ خودِ زندگی بدم میومده و حالا بعد این همه سال دیگه واقعا خسته ام و نمیدونم چرا تموم نمیشه؟ یه سری آدم هستن که بر خلاف من زندگی رو دوست دارن، فرقی نمیکنه سخت باشه براشون یا آسون. اینها خود زنده بودن، چشم باز کردن و نفس کشیدن رو دوست دارن. من اما هیچ وقت این طور نبوده ام. یک چیزی که به تجربه متوجه شده ام اینه که نباید با این آدمها بحث کنم. دنیای این آدمها به مراتب خوشرنگتر و خوشبوتر از دنیائیه که من میشناسم. به قول دوستی انگار سنسورهاشون با مال ما فرق داره. گاهی که حالم خوبه و هورمونهام یادشون میره برینن به اعصابم، میتونم برای لحظاتی گذرا حس و حالشون رو درک کنم ولی اونا شاید هیچ وقت نتونن بفهمن از خواب بیدار شدن و ناراحت شدن از اینکه هنوز تموم نشده یعنی چی. در تمام زندگیم فقط دو-سه سال اول بعد از تولد بچه هام دلم میخواست شب که میخوابم صبح چشمام رو باز کنم چون فکر میکردم این دو تا بچه به من احتیاج دارن، فکر میکردم اگه من نباشم کار اینا تمومه یا حداقل خیلی سختی میکشن. الان دیگه نگران اونها هم نیستم. میدونم من نباشم اونا بالاخره یه جوری (حتی شاید با کیفیتی بهتر از الان) زندگیشون میگذره. من واقعا تو این دنیا کاری ندارم. شاید باید رویایی میداشتم، آرزویی، هدف که لقمه بزرگتر از دهانمه. اما ندارم. هیچ وقت نداشته ام.
پ.ن.
شاید باید دوباره بزام :))
تو که آسمانهای دیگر را دیده ای، از ما به آبی های دیگر سلام برسان. از لب ما با جامهایی که به هم میخورند بنوش. از چشم ما به کوچه های چراغان، بچه های شاد و درختهای آذین بسته نگاه کن. با دستهای ما همراه دختران و پسرانی که آمده اند خوش باشند، برقص. با پاهای ما تلو تلو بخور در بیخیالی خیابانها. از ما زندگی کن همه آنچه را که ما محرومیم از آن.این روزها به تو پیام نمیدهم، حق تو نیست که تلخی کام آدمهای محصور این مرز را از لای پیامهایشان به کام بکشی. ما سیگارهای سوخته و دود نشده را به سطل زباله تاریخ بیانداز و خوش باش.
رفتم یه سر به وبلاگ بچه های قدیمی زدم، سالهاست کسی به روز نمیکنه. به طور کاملا تصادفی «همه رفتن کسی دور و برم نیست» معین پخش شد.
همه رفتن کسی با ما نموندش
کسی خط دل ما رو نخوندش
همه رفتن ولی این دل ما رو
همون که فکر نمیکردیم سوزوندش
دو تا خواننده در هر حالی که باشم برام جوابن، یکی معین جان جانانم، یکی هایده عزیز دلم. البته که معین بیشتر. یک دهه شصتی گیر کرده در دهه هفتاد هستم، هنوز هم وقتی معین میخونه و من چشمام رو میبندم میرم تو خونه های قدیمی تهران، از همون دو و نیم طبقه ها که تو هر طبقه دو تا اتاق داشت با پنجره های چوبی، یه حیاط فسقلی موزاییک شده با یکی دو تا درخت انجیر و خرمالو، پاییزهای دلگیر و سوز برفی که تو بلندیا اومده. یه اتاق میبینم که طاقچه داره، روی طاقچه یه روکش تور اطلسی پهن کردن که حاشیه اش از طاقچه آویزونه، یه ضبط سونی تک کاسته رو طاقچه است، معین داره اونجا هم میخونه و یه دختر با موهای بافته بلند پشت پنجره قدی ایستاده و زل زده به دلگیری حیاط.
همیشه از اینکه در گذشته غرق بشم میترسیدم، به نظرم پیری همینه. همین که حال و آینده برات بی مزه باشه، فقط یاد گذشته ها کنی مثل کسی شده ام که همواره تلخی چای رو به شیرینی بستنی ترجیح میده.
عشق به ذهن تحلیلگر نوعی فروتنی می آموزد، درسی که هرچند برای رسیدن به قطعیت های ثابت راه دشواری دارد و آن اینکه تحلیل هرگز نمیتواند راهی بدون خطا برود و لاجرم هرگز هم از طنز و کنایه به دور نیست.
(جستارهایی در باب عشق-آلن دوباتن)
میگه: واقعا عمری دگر نباید بعد از وفات ما را؟
میگم: من را که نباید. چی داره این دنیا که بخوام برگردم؟ مگه قراره چیزی عوض بشه؟ عمر دوباره و سه باره هم که به من بدن ذات این دنیا رو که عوض نمیکنند. اگه دوباره عمر نرفته هم طی شد اندر امیدواری چی؟ عذاب مضاعف میخوام مگه؟ اگه هوسه یه بارش بسه.