یه جعبه یک کیلویی شیرینی مشهدی، یه دیس باقلوا، یه کیلو گز هفتصد و پنجاه تومن! پسر سه ماه کار میکردم تا اینقدر حقوق بهم بدن، تازه با پول همون یه برج حقوقم چهار تا ربع سکه بهار آزادی میدادن. احساس میکنم باید دندون مصنوعیامو دربیارم بذارم تو آب نمک:)))
کیرم تو شخص دستچلاغعلی
والسلام
آرزو میکنم همه معشوقهای بیمرامی که قهر کردن، همین الان دلشون به رحم بیاد و به عاشقاشون پیام بدن تا حداقل عید یه مشت چِتمغز بیچارهی توهمی شیرین بشه:))
نتیجه اخلاقی که فسقلی از داستان «چوپان دروغگو» گرفته:
مردم دهکده در انتخاب چوپان اشتباه کردند، چون اون فقط یه بچه است و حوصلهش سر میره و ناچار میشه دروغ بگه.
شما رو تنها میذارم که خوب به حرفهای متفکر کوچولوی من فکر کنید:))
پ.ن.
سوال همیشگی این بچه که من چهل ساله دنبال جوابشم: اگه قراره آخرش همه بمیرن، تازه پیر و مریض هم بشن چرا اصلا به دنیا میایم؟ چرا زندگی میکنیم؟
سوال فلسفی اخیرش: چرا خدا ویروس کرونا و هاری آفریده که این همه آدم بمیرن؟
اون معلم عنترشون، با اون اعتقادات مذهبی بیمعنی مغز بچه منو گاییده و سوالاتش رو تنزل داده. واقعا خاک بر سر من که عرضه ندارم نفرستمشون مدرسه!
بذارید یه رازی رو بهتون بگم
«با همه چیز باید شوخی کرد»
اگه فکر میکنید بعضی چیزها خط قرمزه، که خب حرفی باهاتون ندارم؛ در جهل خودتون باقی بمونید:)) اما اگر فکر میکنی میشه با همه چیز شوخی کرد، دمت گرم؛ یه مرحله جدی از بلوغ رو رد کردی. حالا چون من بیشتر از شما میفهمم، میخوام یه مرحله جلوتر از بلوغ یعنی فرزانگی رو بگم بهتون :)) فرزانگی اونه که باور کنی شوخی کردن مهمتر از جدی بودنه. شوخی عین غضروف لای مفاصله، اگه کم باشه حرکت دردناک میشه و اگه نباشه غیرممکنه. اگه میخواید در جا نزنید و کمتر آه بکشید، باید شوخی کنید و به همه چیز بخندید. اتفاقا در موقعیتهای تلخ و پر از بدبختی شوخیهای بهتری وجود داره، برای آنان که نیک میاندیشند؛)
روی تابلوی خیابان، قبل از آزادی با اسپری نوشته بودند برای
خب تنها چیز جذاب این فیلم همون اسمش بود که باعث شد از سال ۹۲ تا الان دلم بخواد ببینمش و حالا که نهایتا دیدمش فقط میتونم بگم کل فیلم سالاد کاراکتر بود. نه قصهای داشت، نه پیامی و نه حتی کشش و جذابیت جدی. اونقدرم نقد منفی ازش تو وب هست که لازم نیست بیشتر از این وقتمو هدر بدم واسه نوشتن. تا من باشم مجذوب اسم فیلم یه معلوم الحالی مثل افخمی نشم! یعنی این فیلم آینه تمام نمای شخصیت کارگردان بود.
دیشب بچه تا صبح در تب سوخت و هذیان گفت. من هم بیصدا تن داغش را میشستم به امید اینکه خنک شود. وسط هذیانها چشمش را باز کرد و گفت: نه مامان تو خیالاتی شدی. وسط اون وضعیت زدم زیر خنده:))
دوستی که ده سال از من جوانتر است، با سن و سالم شوخی میکرد؛ پرسید «اگر برگردی به اون قدیما به خود جوونت چه توصیه ای میکنی؟» جواب دادم: «بهش میگم بخور و بنوش و خوش باش و اصلا و ابدا به فکر تشکیل خانواده نباش.» همین دوست قبلا در مورد تشکیل خانواده حرف زده بود، فکر کردم ممکن است به خودش بگیرد پس توضیح دادم که: جدی جدی جدی من اگر بتوانم به خود جوانم توصیه ای بکنم فقط و فقط همین است. این توصیه را به دیگران نمیکنم چون کماکان در موضع «والا چه میدونم» هستم اما در مورد خودم میدانم که این سبک زندگی جواب نداده و نمیدهد. حداقل تا زمانی که نتوانم راه دیگری را بروم و به بن بست دیگری بخورم و فکر کنم که خب بن بست قبلی بهتر از این یکی بود، در این باره مطمئنم که نباید تشکیل خانواده میدادم.
من از بلوغ تا ۲۷ سالگی دیوانه وار ازدواجی بودم، یعنی فکر میکردم ای کاش میشد همه کارم را تعطیل کنم تا بالاخره به هر طرفة الحیل که شده شوهری برای خودم بجورم . بعد از ۲۲ سالگی - که بسیاری از دوستانم موفق! شده بودند شوهر پیدا کنند و من نه- جوری به زوجهای جوان نگاه میکردم که انگار یک قطع نخاعی هستم که در مسابقه فینال جام جهانی من را با برانکارد بردهاند و گذاشتهاند وسط زمین فوتبال. مخلوطی بودم از نیاز، تحقیر، حسرت و احساسِ «خدایا آخه چرا باید اینجور باشه و من چنین نقصی داشته باشم و در چنین موقعیتی قرار بگیرم؟»
چرا آن زمان چنین حسی داشتم؟ برای اینکه بلد نبودم میشود جور دیگری هم زندگی کرد. به خدایی که قبولش ندارم قسم، هیچ ایده ای نداشتم که اگر 25 سالم شد و هنوز شوهر نکرده بودم «وگرنه پس چی؟!؟!؟!؟»
خوشحال و خسته میخواستیم برگردیم خونه تا آخر هفتهای خستگی در کن داشته باشیم که ناگهان موتوری احمق زد به خواهرزاده و بچهم و بدین صورت رید به اعصاب و روانمون. هر دو خوبن، جراحت سطحی برداشتن. خاک بر سر هر چی خر دوپاست!
دنیا دست از تجاوز به ما برنمیداره:))