کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.


برای ماهایی که آموزشهای عجیب و شدید توحیدی دیدیم و تو خوف و رجا نگه داشته شدیم؛ سخته که در برابر تناقضات تسلیم بشیم و بگیم اوکی، این تعالیم اعتقادی هیچیش با هیچیش جور درنمیاد و کلاً الکی و سرکاریه.

یه بار یه مستندی (فکر کنم بی‌بی‌سی) نشون میداد در باره این قبایلی که دور از تمدن مونده‌ند و هنوز با یه لایه پارچه دور کمرشون و یه نیزه سنگی میرن شکار. قوت غالبشون چی بود؟ چند تا خفاش که میرفتن ته یه غاری شکار میکردن. دوربین دنبال پدر و پسر شکارچی رفت دم غار. قبل از وارد شدن به غار پدر و پسر شروع کردن به نیایش و از ارواح خدایان غار اجازه گرفتن که بتونن برن شکار و بعد با سه چهار تا خفاش برگشتن و بعد از شام که کباب خفاش بود، باز از ارواح تشکر کردن. اونا در حال اجرای مناسک مذهبی‌شون بودن و من چی میدیدم؟ چند تا آدم گرسنه‌ی بدبخت که برای یک وعده غذای کوفتی جون کنده‌اند اما بابتش از ارواح نادیده تشکر میکنند؛ آدمهای بی‌نوایی که برای کنار اومدن با رنجهاشون خودشون رو به یک توهم وابسته کرده‌اند. ما هم همونیم، در مراتب بالاتری از زندگی و رفاه هستیم اما باز هم پر از رنجیم و فکر میکنیم باید یه ناجی، یه خدا، یه نیرو و اراده‌ی برتر وجود داشته باشه که ما رو از رنج رها کنه، در حالی که هر چی هست از جون کندن خودمونه و البته شانس. ارواح و خدایی در کار نیست. نهایتا خودمونیم که باید خفاشهامون رو شکار و کباب کنیم.

۰۲۰۳۱۳

تا همین پنج شش سال پیش، هیچ کار خاصی برای قیافه‌م نکرده بودم و فکر میکردم همین که هستم خیلی هم خوب است. مردم دماغشان را عمل میکنند که مثل دماغ من بشود. من برای چه بروم زیر تیغ؟ پوستم خوب بود و موهایم بد نبود و مجموعا قیافه خودم را بالاتر از متوسط زیبایی میدیدم. حالا اما یک مقدار سن و سالی ازم گذشته و شادابی‌م ذره ذره کم شده و یک مقدار خیلی زیادی آن متوسط زیبایی کوفتی ارتقا پیدا کرده است. یک زمانی اغلب دخترها موهایشان کمی پایین‌تر از شانه بود، موخوره نمیگذاشت موهایشان به کمر و باسن برسد، مگر ژن خوبهایی که ظرف یک سال بیش از 20 سانت رشد مو داشتند. اما حالا به لطف کراتین و ویتامینه و چه و چه تا دلت بخواهد گیسو کمند اینجا و آنجا یافت میشود و همه به کله‌پشمکی‌هایی مثل من پیشنهاد میدهند: خب تو هم کراتین کن. رویم نمیشود بگویم خدا پدرتان را بیامرزد، من دست و دلم میلرزد بخواهم چند میلیون خرج این چهار لاخ شوید روی سرم بکنم. هی بهانه می‌آورم که وقت نمیکنم... دنبال یک جای خوبم... اما واقعیتش این است که تا به حال خرج آنچنانی برای قیافه‌ام نکرده‌ام و اصلا نمیدانم چطور میشود این همه پول را یک جا خرج کرد فقط و فقط برای خوشگلی!

در این وبلاگ یک متن قدیمی روضه‌طور در مورد جدایی میخواندم، آخرش اینطور تمام شده بود «همان موقع باید می‌گفتم این زندگی به ته‌ش رسیده. رابطه‌تان نیم‌بند شده. نیم‌بند خنده، می‌شود پوزخند. معنای هرچیز نیم‌بندی با کاملش فرق می‌کند، آن کاملِ دیگر نیست، یک‌چیز دیگر است» و من با خودم فکر کردم همه زندگی‌مان یک پوزخند بزرگ است، یک چیز کامل توی ذهنمان است و یک چیز نیم‌بند را زندگی میکنیم. در این کره خاکی کیست که فکر کند این زندگی همانی است که همیشه دلم میخواسته؟ اغلب عاشقها در همان خان دوم و سوم، کم می‌آورند، در بیابان شرایط و اژدهای خشمگینی که آن روی دیگر معشوق است، از پیش‌تر رفتن باز می‌مانند. آنها هم که همه‌ی خانها را رد میکنند چه؟ آیا آنها خوشحالند؟ چه کسی تا آخر به خوبی و خوشی زندگی می‌کند؟ از صد تا چند تا؟ نه، حتی زندگی آنها هم یک پوزخند بزرگ است، شاید تلختر از زندگی بقیه. چرا میگویم تلختر؟ چون آنها یک روز فکر میکردند عشقشان زیباترین لبخند خدا روی زمین است. 

خرده مکالمات زن و شوهری-گیر کردم تو شبی که گفتی باید سه تا شیم

زن: یک هفته است لاینقطع چسبیده‌ن به من. وقتی میگن مامااان تمام سلولهای بدنم جیغ میکشن میگن بسه! اینقدر نگین مامان! مامان و یامان! مامان و کوفت! زهرمار! اما زبونم میگه جان مامان؟ جانم عزیزم؟ چی شده مامان جان؟

مرد: بهشت زیر پاته..

زن: الان که تو کونمه، گیر کرده نه در میاد نه فرو میره. 

امروز زنیکه تو رادیو میگفت چون دست بچه‌ی کوچیک چرخش کافی نداره، مسواک زدن تا قبل از سن مدرسه باید تعاملی باشه، یعنی مسواک خودتونو بدین دست بچه بهش بگین تو برای من مسواک بزن، من برای تو میزنم (شوهرم میگه تعاملی همون 69 نیست؟) دوست داشتم زنگ بزنم برنامه‌شون بگم زنیکه گه نخور، من یه بار مسواک رو دادم به بچه‌م، تمام لثه و بافت داخلی گونه‌هام رو جر داد تا یک هفته بعدش نتونستم چایی گرم بخورم یا حتی مسواک بزنم. به عنوان یه مادر موفق در زمینه سلامت دندونای بچه، باید بگم لازم نیست هرشب خودتون براش مسواک بزنید، هفته‌ای یه بار هم کافیه. همین که عادت کنه خودش قبل از خواب دهانش رو بشوره و بعد از اون چیزی نخوره دیگه مشکل پیش نمیاد. وقتی کوچیکتره میشه هر بار بهش یاداوری کرد که داخل دندونها و دندونهای عقب رو خوب مسواک کنه. ولی دیگه علاف و بی کار نیستیم که هر شب هر شب مسواک تعاملی بزنیم. این عوضیا که اینجور تز میدن، فکر کردن شبانه روز مادرها 48 ساعته است؟ یا مثلا مادرها جون سگ دارن و اعصابِ تنبلِ سه انگشتی؟ یا فکر میکنن ما وسط سریال کوکوملون زندگی میکنیم؟ کیرم تو اون تز دادناشون.


سالها پیش از تلویزیون فیلمی پخش میشد که من اصلا بهش دقت نمیکردم، تو آشپزخونه مشغول کار خودم بودم. موضوع این بود که زنی تو شهر غریب، تنها گرفتار شده بود و سعی میکرد گلیمش رو از آب بیرون بکشه. از صبح تا غروب به هفت-هشت نفر سر زد ولی مشکلش حل نشد. دم خونه‌ی آخر که رسید و پشت در موند، زانو زد وسط کوچه و شروع کرد به گریه. شوهر من انگار یهو زبون فیلم به چینی تغییر کرده باشه چشماش گرد شد، گفت: این واسه چی داره گریه میکنه؟ از تو آشپزخونه گفتم: معلومه، از خستگی. چشماش گردتر شد. هیچ ایده‌ای نداشت که آدمیزاد ممکنه از خستگی گریه کنه. البته مدتی بعدش که از خستگی شب بیداری و بچه داری، هر روز صبح تو بغلش گریه میکردم شیرفهم شد.

مناره‌هایی که سانسور میشوند

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

020306

مسافرت خوبه به شرطی که من بتونم دو ساعت در روز تنها باشم. دائم در تماس با آدمها بودن منو خسته و دلزده میکنه. من اصلا نمیتونم تو اتاقی بخوابم که آدمای دیگه توش خوابیدن، به جز همسرم که اونم اگه نباشه راحتترم. برای همین هم مسافرتهای دسته جمعی رو زیاد دوست ندارم. من باید یکی دوساعت تنهای تنهای تنها باشم تا شارژ بشم. آخ که چقدررررر در سالهای طولانی بابت ندونستن این موضوع زجر کشیدم. وقتی خودم از این موضوع آگاهی نداشتم، به بقیه هم نمیتونستم بگم چه مرگمه و ندونستن اونها هم مزید بر علت میشد. وقتی میرفتیم سفر همه کنار هم شاد و خندون بود، من هم 48 ساعت اول خوب بودم ولی وسطای روز سوم خالی میکردم؛ یا مریض میشدم، یا عصبی میشدم و با یکی دعوا میکردم یا در کنترل شده ترین حالت میرفتم تو خودم و هی ساکت و ساکت‌تر میشدم و دیگران از همه جا بی‌خبر هم دائم با نگرانی میومدن دور و برم که چته؟ از کی ناراحتی؟ چی شده؟ و من از این چسبیدن‌هاشون بیشتر حالم بد میشد. در مرحله‌ی بعدی متهم میشدم به خود چس کنی و بداخلاقی و گنده‌دماغ بودن و باز بیشتر حالم بد میشد. اونایی که بهتر منو شناخته بودن، میگفتن ظرفیت مرضیه سه روزه، و خب یه جورایی حق داشتن. اما حالا اوضاع فرق کرده، من میدونم چی حالمو خوب میکنه، تنها بودن (دقیقا به معنی فیزیکیش) که در فرهنگ عامه چندان هواخواه نداره برای من مثل معجون نیروبخش عمل میکنه.

020230

بعد از زیرابی رفتن دوست پسرش، برای پسره فاز بی محلی برداشته و در مقابل بااقبال و شیفتگی بی سابقه ای مواجه شده. با یه حس عجیب ولی واقعی میگه: نمیدونم چرا رو پسرای ایرانی بی محلی جوابه؟! میخوام بگم حالا مگه چند تا دوست پسر خارجی داشتی؟ ولی به جاش میگم ایرانی و خارجی نداره، هر آدمی که سلامت روان نداشته باشه روشهای نادرست بهتر روش جواب میده.