تا حالا دلت خواسته همه رو گاز بگیری، بدری و پارهشون کنی؟ با خودت فکر میکنی این چه کثافتیه که هر ماه باید تحمل کنیم؟ ناگهان یه نفرت غلیظ چرک همه دلت رو میگیره، یه جوری که انگار قرار نیست هیچ وقت تموم بشه. یه بخش از مغزت گاهی بهت سیگنال میده که تاب بیار، غرق نشو، دست و پا نزن فقط سعی کن تو سکوت منتظر باشی؛ این موج میاد و میگذره و بعدش دوباره ذهنت پاک میشه. ولی این سیگنال منطقی اغلب اوقات قطعه. یهو به خودت میای انگار تموم هیکلت گیر کرده لای یه آدامس سیاهی که بوی معتادای میدون شوش رو میده؛ مخلوطی از بوی عرق و گه و چیزای کثیفتری که فکرشم نمیخوای بکنی و تو هر چی دست و پا میزنی که خودتو ازش نجات بدی، نمیشه که نمیشه، به جاش هی خلقت تنگ و تنگ و تنگتر میشه. شیشه ماشینت که دیروز تو جاده بوده، یه جوری خاک گرفته که وقتی آفتاب سر صبح میافته روش انگار پشت خاکریز متفقین گیرافتادی و هیچ معلوم نیست دشمن تا کجا جلو اومده. ضبط رو روشن میکنی، زن و مرد خوشصدایی، به زبونی که بلد نیستی احتمالا از جدایی و فراغ مینالند که خوبه، چون قشنگه، چون عجله نداره، چون نمیفهمیش. همین که به خیابون درختدار و سایه دار میرسی، عابرها دائم راهتو سد میکنن و حتی وقتی براشون ترمز میکنی یه جوری چپ چپ نگات میکنن انگار تو بودی که سر صبح با لگد بیدارشون کردی و مجبورشون کردی بیان تو خیابون. تو همون احوالات خواهرتو سوار ماشین میکنی و اونم تا کونش به صندلی میرسه شروع میکنه نق و نوق از خودکردههای بیتدبیر خودش و دخترش و برخوردای احمقانهی شوهرش؛ تو هم مجبوری سر تکون بدی چون نمیشه بهش گفت خفه شو! یهو سر چهار راه یه ماشین از فرعی میپیچه جلوت در حالی که راهش بسته است و جلوتر نمیتونه بره و فقط راه تو رو الکی بند آورده. اونوقته که جیغ میکشی، فحش میدی، داد میزنی، یه جوری که انگار بچهت رو جلو چشمت کتک زدهن؛ چون دیگه تحمل بیشعوری آدمها رو نداری.
در ۵۰ روز گذشته ۱۳ جلدشو (هر کدوم بالای ۴۰۰ صفه) خوندم. جدی؟ خیلی جذاب و نفسگیر بود، خودم باورم نمیشه با این سرعت خوندم. البته تا رکورد ۵۰۰ صفحه در ۱۰ ساعت خیلی فاصله دارم، نوجوون بودم و کسخل:)) اونقدر جذاب و کامل بود که بیشتر مصمم شدم هرگز رمانی ننویسم:))
همین که عوارضی تهرانو رد میکنی، سر راهت بیلبوردهایی ظاهر میشه که طرف کسب و کار/فروشگاهش رو با چاپ عکس سوپرسایز خودش تبلیغ کرده؛ مثلا یه مرد نیمه تاس با لبخند پت و پهن و مصنوعی ایستاده جلوی یه سینک ظرفشویی، یه ماگ قرمز هم جوری دستش گرفته که ببینید روش سه تا حرف بزرگ سفید انگلیسی نوشته که برند شیرآلاته، اون زیر هم خیلی ریز آدرس فروشگاهشو نوشته. بدتر از اون یه مشاور املاک با کاکل دهه هفتادی، یه عکس نیمرخِ مایل به سه بر خودش رو به همراه یه سری عکس ساختمون که بچهش از نت دانلود کرده، داده دست خواهرزادهش که تازه از اینستاگرام فتوشاپ یادگرفته، اونم عکس دایی رو در هالهای از نور چپونده روی کلاژی از عکس ساختمونا، سپس محصول رو با کیفیت منفی ۶۰ در ابعاد ۱.۵ در ۳متر چاپ و هواش کردن. نه تنها تو جاده که داخل شهرهای غیر از تهران سر هر پیچ و میدانی ممکنه همچین چیزی ببینید؛ در حدی که اصلا هیچ عکس مرتبطی هم داخلش وجود نداره، فقط حاج رضا با یه من پشم و ریش و بازی بیش از حد نیش و پیشبند چرک دراز و دندونای کدر ناتراز وایساده کنار آدرس مغازه شیرینی فروشیش و دیدن خنده ایشون با روانت کاری میکنه که بابت همه شکرهای وارد شده به بدنت شرمنده بشی و به یاد یونیت دندانپزشکی لرزه بر اندام های خصوصی و عمومیت بیافته.
حالا اگه ما بگیم «این عکسا چیه؟ تو رو خدا این شهرستانی بازیا رو درنیارین» تهرانیای خود عن خاص پندار محسوب میشیم:))
خواب میدیدم یهو بعد هفت سال بینمازی مطلق به سرم زده نماز بخونم، بدون غسل و وضو در حالیکه آفتاب غروب کرده بود چادر پوشیدم و وایسادم به خوندن نماز ظهر. دور و برم شلوغ بود ولی من صورت کسی رو نمیدیدم. انگار داشتن برای افطار آماده میشدن. تو حیاط خونه مامانم لب باغچه وایسادم و قامت بستم. میخواستم سجده کنم که یکی پا زد مهرم رو انداخت تو باغچه. نگاه کردم دیدم نه سنگی نزدیکمه نه برگی، فقط یه کف دست گونیِ قیراندود نزدیکم بود. کشیدمش جلوم که به جای مهر روی اون سجده کنم، بعد فکر کردم آخه رو این که نمیشه، همون موزاییک حیاط بهتره. اصلا مهر میخوام چیکار؟ مهم سجده کردنه. بعد همونجور بدون مهر به نمازم ادامه دادم. دور و برم شلوغ بود، آدمها بهم تنه میزدن و منو جا به جا میکردن. نمازم که تموم شد دیدم تو اتاقم، اونقدر چرخونده بودنم که دیگه حتی دیگه رو به قبله هم نبودم! ولی این هم برام مهم نبود؛ یه حال روحانی عجیبی داشتم، همه اذکار رو تو خواب دقیق و بلند میگفتم و لحظه به لحظه حس میکردم دارم با خدا حرف هم میزنم و امیدوار بودم صدامو بشنوه. به خودم میگفتم خدا وجود داره و صداتو میشنوه، این جنگولک بازیای احکام شرعی که تو رعایت نکردی اصلا مهم نیست. بعد وایسادم نماز عصر بخونم، هنوز رکوع اولو نرفته بودم که صدای اذان مغربو شنیدم. بعد تو دلم گفتم همینو میکنم نماز مغرب و ادامه دادم.
با اختلاف عجیبترین خوابم بود. همه چیزش یه طرف، اون گونی قیراندود یه طرف:))
میگم: قبلا اینجوری بودم که ماهی یک بار فیلَم یاد هندوستون میکرد، الانا دیگه اونقدر گرفتارم، فیلم هم سرش شلوغه؛ اصلا یادم نمیاد آخرین بار کی زار زدم برای حسرتام:))
میگه: عی بابا چرا پس من هنوز زار میزنم وسط کلی کار و بدبختی؟!
میدونم که ازدواجش به بنبست رسیده، کسب و کارش هم در حال سقوطه و واقعا اوضاعش ناجوره. میگم: اگه بدبختیامون رو بذاریم تو کفه ترازو، ممکنه مال تو سنگینتر باشه ولی برای اشتغال ذهنی هیچ کار و گرفتاری و بدبختی قابل قیاس با داشتن بچه نیست. البته خیلی وقتا شیرین و لذت بخشه ولی غالبا اینجوریه که بچه داره منو مصرف میکنه، عین یه بطری شیر، یا یه جعبه دستمال کاغذی محتویات من رو بیرون میکشه و مصرف میکنه و عجیبترش اینه که زجرآور نیست این قضیه ، هر چند که گاهی ناراحتم میکنه. واقعیت اینه که هدف طبیعی من همین بوده که ژنهام رو در زمین بپراکنم و من از لحاظ طبیعی یه انسان موفقم:)). حسرتها و آرزوهام به تخم طبیعت نیست:))))
راز یک آدم، پیش ما امانته؛ امانتی که نگه داشتنش آسون نیست. وای به روزی که من بخوام برای اثبات صداقت خودم به دوست/معشوق/همسرم، به راز یک آدم دیگه خیانت کنم. باید رید به اون صمیمیتی که بخواد با پرده دری و شخم زدن گذشته آدمها به دست بیاد. باید فرار کرد از آدمی که میخواد حتی خوابهاتم مو به مو براش تعریف کنی. این چیزا رو آدم باید قبل از هیجده سالگی یاد بگیره، نه وقتی که موهاش فلفل نمکی شده و واسه هر شروعی دیگه دیره.
به نظرم خیلی خوب بود، از همه بهتر اون سیلی تو گوش پدره بود. پدرها و مادرهای زیادی میشناسم که باید همینجور سیلی بخورن، اونم روزی صد بار. کیف کردم از ضد کلیشه در این فیلم. کیف کردم که عامل بدبختی یه خانواده رو نه فقط فقر و فرودستی بلکه پست بودن خلقیات والدین نشون داد. کیف کردم که گند زد به آداب و رسوم و تعلقات خویشاوندی.
حالا اون تحلیلات سیاسی و نمادین بودن وقایع بماند که البته به نظرم منطبق و به جا بود.
سالی که گذشت برای من از همهی سالها بهتر بود، نه اینکه بدبختی و سختی و کثافت نباشه، اونا که همیشه هست؛ از دست دادن، شکست خوردن، تحقیر شدن و کم آوردن... پس چیش بهتر بود؟ من بهتر بودم، چون آگاهتر و مسلطتر بودم. از زندگی توقع زیادی نداشتم، همینجوری کثیف و هردمبیل و بیقاعده و ظالم قبولش کردم، و عجیبه که تونستم کمی خودم رو دوست داشته باشم. حالا میتونم اشتباه کنم، از خط بزنم بیرون و از احساس گناه خودمو تا حد مرگ شکنجه ندم. البته برای اونی که همیشه عاشق خودش بوده، غیرممکنه بفهمه من چی میگم و چی میکشیدم.
برای اولین باره که مرور سال گذشته مینویسم، چون در این لحظه از همه چیز این دنیا متنفر نیستم.