کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

غمگینی حاد

کاش میشد آدم دو تکه میشد، بعد یک تکه اش میشد مهربان و تکه دیگرش میشد گرگرو. بعد تکه مهربان آدم، تکه گرگروی آدم را بغل میکرد و دلداری میداد.

احساس بدبختی میکنم وقتی نمیتوانم وارد سایت اجتماعی محبوبم شوم. احساس بدبختی میکنم وقتی تنها جایی که میتوانستم آزادنه حرف بزنم از من گرفته میشود. احساس بدبختی میکنم که دیگر حتی برای یک لحظه روی صفحه مانیتور هم نمیتوانم خودم باشم. خود منی که نمیدانم چیست اما همه‌اش در تلاش پنهان کردن یا در تقلای بروز دادنش هستم -یک چیزی که در آن اعماق وجود من سرکوب شده و حالا به نحوی افراطی دنبال بروز است.

شانزده-هفده سالم که بود علائم وسواس در من ظهور کرد. برای خواهر و برادر بزرگم هم همین طور بود، چند سالی بعد از بلوغ و با شروع فشارهای تازه در زندگی، این سرطان روانی علائمش را به رخ کشید. از خانواده فقط توبیخ و تنبیه و تهدید بود که حواله‌ام میشد-درست مثل خواهر و برادر بزرگم. من ولی خوش شانستر بودم. من تلخی زندگی یک زن وسواسی را دیده بودم. دیده بودم که حمام طولانی خواهرم، چگونه حربه‌ای شده برای اعتراض‌ها و بداخلاقی‌های شوهرش. خواهرزاده ام را دیده بودم که مثل موش آب کشیده،‌ گوشه دستشویی می‌ایستاد تا دست شستن‌های طولانی خواهرم تمام شود. من نمیخواستم وسواسی شوم. شروع کردم به مطالعه و تحقیق در این باره. گشتم و گشتم و گشتم تا بالاخره چند راه کلیدی برای غلبه بر این درد لاعلاج پیدا کردم.

احساس میکنم حس تنهایی‌ام هم چیزی مثل همان وسواس است. اصلاً شاید خودش یک جور وسواس باشد. باید یک جوری این معضل را جمع کنم. باید یک راهی پیدا کنم برای غلبه بر این حس تنهایی. من در حقیقت تنها نیستم، دوستان خوبی دارم؛ خانواده‌ام هم بد نیست، مطمئنم که در شرایط سخت تنهایم نمی‌گذارند-گو اینکه زیاد بلد نیستند مدیریت بحران کنند. اما این حس تنهایی لعنتی وجود دارد، شبها که سر روی بالش می‌گذارم با خودم می‌گویم ای کاش کسی بود که به من -فقط و مخصوصاً به من- شب‌بخیر می‌گفت. ای کاش کسی بود که قبل از خواب مرا می‌بوسید، سفارش می‌کرد صبح کاری برایش بکنم، یا از من می‌پرسید قرصت را خورده‌ای؟ یا من از او می‌پرسیدم فردا چه ساعتی بیدارت کنم؟ اینها آرزوهای کوچک و خنده‌داری است که هر شب بغض‌آلودم می‌کند. باید راهی برای حذف و کمرنگ کردن این آرزوها پیدا کنم و اگر نه این بغض هرشب، مرا ضعیف و ضعیفتر می‌کند.

پی نوشتی از کفر

یهو خوف ورم داشت نکنه خدا قهرش بگیره الان منو بوزینه کنه.... خداجونم، من نظر شخصیمو گفتم، تاریخ ثابت کرده که از نظر تو هم حق اظهار عقیده محترمه... نیست؟ هست؟ یا چی؟

بسیار شنیده‌ام که زنهای دور و برم از بی وفایی مردان این زمانه و زیاده‌خواهی‌شان نالیده‌اند، گویی در زمانی نه چندان دور همه مردان پیروان خالص مرحوم فردین بوده‌اند! من اما فکر میکنم حقیقت مردان در همه جای تاریخ همین بوده است و تصوری که از مردی و مردانگی به ما القاء شده، زرورقی بوده است به دور تلخی حقیقت. من فکر می‌کنم قدیمها هم که مردان در قهوه‌خانه‌های سرگذر (که سنبل اجتماعات مردانه است) جمع می‌شدند، حرف‌های «زن و بچه نشنود» می‌گفتند. از جلوی در حمام زنانه که رد می‌شدند گوش تیز می‌کردند به هوای شنیدن حرف‌های زنانه، یا حتی صدای کشیدن واجبی روی پوست. کافی بود لحظه‌ای چادر زنی عقب برود که چشم‌ها سر از چاک سینه اش دربیاورند و الخ. این زمانه و آن زمانه ندارد،‌ تا بوده همین بوده است، مردان اسیر شهوت و غریزه بوده‌اند و زن‌ها در حال اخ و پیف کردن دروغین! اولی که نباشد نسل آدم منقرض می‌شود؛ دومی که نباشد تکثیر آدم از میکروبها جلو می‌زند!


یه روزم به دخترم میگم میخوای بدونی مامانت چه روزایی رو گذرونده، بیا، این نشونی اینترنتی رو بگیر، برو وبلاگمامانت رو بخون.....

یه روزم برگ درخت میشم، همین جور آویزون از شاخه، منتظر یه بادی، نسیمی، چیزی که تاب تابم بده.... اول مهر هم که شد از همه دوستام خداحافظی میکنم و از شاخه جدا میشم و راحت میمیرم

اکبر جوجه رو خوندم کیر جوجه

یه روزم میرم تو  مهد کودکها، شاهنامه و گلستان میخونم واسه بچه ها....

یه روزم یه آفتاب پرست میشم، ولو میشم جلو آفتاب، بعد مامانم که پرسید داری چیکار میکنی؟ میگم دارم آفتاب میپرستم. بعد مامانم میگه آفرین! آفرین دختر عابد و زاهدم...!

یه روزم میرم یه غار تو یه کوهی که نمیدونم کجاست، هیچ کدوم از کفشها و کیفها و مانتوهام رو هم نمیبرم.... میخوام ببینم بدون اونا چقدر زنده میمونم