یک روز همکوآلا میشوم همین جوری میچسبم به درخت، چشمهایم را هم میبندم که اگر کسی از آن طرفها رد شد نبینمش، که کنجکاو نشوم که او که بوده و چه کار داشته، که حتی مجبور نشوم برایرفع کنجکاوی تکانی بخورم.
پارسال تابستون یه جیرجیرکی بود که تو حیاط خونه مون واسه جفتش میخوند. اونم بالاخره زنگ گرفت و رفت و من موندم و تنهایی و سکوت شب.
یکی از فانتزیام اینه که طرفم تو کوچه با موتور از جلوم رد شه، داد بزنه خیلی میخوامت بعد من هم بلند داد بزنم غلط کردی!
یه قصه ای هست که میگن یه شاهزاده ای علی رغم مخالفت مادرش، یه دختر گدا رو میگیره. بعد چند وقت مادره کشف میکنه که عروسش وقت غذا خوردن میره تو زیرزمین و ادای گداها رو درمیاره و واسه غذا التماس میکنه، بعدخودش از توی سفره غذا میریزه تو کاسهی گداییش....
خواستم بگم من هم عین اون گداهه، فیسبو.ک بی فیلتر بهم مزه نمیده، حاضر نیستم امتحانش کنم!
یه هنرپیشه ای هم بود به اسم علی قربانزاده، سال 80 بود (اگه اشتباه نکنم) اولین فیلمشو بازی کرد، خوشگل بود، بدجور یهوئکی و الکی افتاد رو دور... بعد دخترداییم خیلی دوستش داشت، واسه کارت تبریک سال نو به انتخاب خودش عکس اون مخسره رو واسش خریدم.... حالا هم معلوم نیست طرف کجا هست و چیکار میکنه... هی روزگار!
معتادها الکی معتاد نشدند. معتادها درد داشتند، غصه میخوردند، از شرایط موجود راضی نبودند، نمیخواستند عین خرهای توی طویله کاه بریزند جلویشان و بار بگذارند روی گرده شان....
معتادها درد داشته اند، معتادها ناراضی بوده اند، نه توانستند شرایطشان را عوض کنند و نه توانستند تحملش کنند، اینجور شد که رفتند معتاد شدند.
یه سرخپوست خوب، یه سرخپوست مرده است.
همچنین
یه روشنفکر مستخدم دولت خوب، یه روشنفکر مستخدم دولت مرده است.
یه روزم یه موسسه باز میکنم، اسمشو میذارم موسسه مهرورزی. بعد اونجا چند نفر خل و چل مثل خودم استخدام میکنم که به همه مهر بورزیم، خصوصا اونایی که کمبود محبت دارن. بغل و نوازش و بوسه و قربون و صدقه هم از دیگر خدمات این موسسه خواهد بود. بعد آدما بیان پول بدن به ما، بعد ما دوستشون داشته باشیم، قربونشون بریم.