کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

آنچه شیران را کند روبه مزاج


احتیاج است احیتاج است احتیاج

جهت ثبت در تاریخ

روزهای اخیر درگیر رابطه با پسری بودم که پنج سال از خودم کوچکتر بود. مثل همیشه خودم انتخابش کردم، خودم رابطه رو شروع کردم و خودم هم تمومش کردم.


امروز بعد از سه - چهار روز قطع رابطه براش ایمیلی فرستادم. متن یادداشتی رو از وبلاگ نسوان مط.لقه معل.قه براش آوردم. یادداشت از زبان زنی بود که در ازدواج و رابطه زناشوییش شکست خورده بود؛ یکی از هزاران قربانی‌ سنت- سنتی که به بهانه پرورش انسانیت، ما رو از اصول انسانیمون دور کرده و نمیذاره به خواهشهای ناب وجودمون پاسخ مثبت بدیم-


در انتهای ایمیل نامه  ای براش نوشتم و سعی کردم مقداری از حرفای ناگفته رو بگم. متن این نامه کاملاً خصوصیه اما لازم میدونم این جرأت رو به خرج بدم و منتشرش کنم. شاید مسیری عوض بشه و کسی به مقصد بهتری برسه.

ادامه مطلب ...

سلام دوست عزیزم

نمیدانم کتاب "دختر کشیش" جرج ارول را خوانده ای یا نه،‌ داستانش چیزی شبیه داستان ماست. در آن کتاب هم دغدغه، تعالیم اخلاقی و اعتقادات راسخی است که در برابر حجم کثافات دنیای واقعی سست و در نهایت محو میشود.
دیروز در آغاز جلسه ای قرآن پخش می‌شد. هنوز دلم از صوت قرآن می‌لرزد اما احساس می‌کنم نمی‌خواهم به هیچ کتاب مقدسی دست بزنم. خسته ام از مقدس‌مأبی‌ها.
قبلا نگفته‌ ام که من عضو انجمن حجتیه هستم،‌چون میدانی که دید عوام راجع به حجتیه کاملا منفی است اما شایعه‌ها حقیقت ندارد،‌ من از نزدیک با ایشان در تماس بوده ام. خلاصه آنجا به حساب خودمان به امام زمان خدمت می‌کردیم. از آنجا هم آمدم بیرون. تعالیم مذهبی‌شان به درد دنیای امروز نمی‌خورد. بحث‌هایی داشتیم در رد فمینیسم که با عث شد که اتفاقا من درباره فمینیسم تحقیق کنم و به آن علاقه‌مند شوم!
خلاصه که چالش فکری و مذهبی بسیار داشته ام. کنارش بگذار فشار ناشی از محرومیت‌های جسمی و جنسی که به سبب پایبندی به اخلاقیات و شرع بر من تحمیل می‌شد.
شاید کتاب "حجاب شرعی در عصر پیامبر " را خوانده باشی،‌یکی از خودشان نوشته.با اسناد تاریخی که آورده یک جورهایی همه آن تعالیم و روضه هایی که برای ما خوانده اند می‌رود زیر سوال. چه عرض کنم؟ بهتر است بگویم رساله توضیح‌ المسائل کسشعری بیش نیست!!! (عذر که بی ادبم) خلاصه کافر شده ام به خیلی چیزها.
من هم خدا را قبول دارم، عقلم نمی‌گذارد خالق را رد کنم، اما خسته ام از سگ‌دو زدن در بیابان‌های تردید.
دیروز بچه های انجمن خواستند که برای جشن نیمه شعبان کمکشان کنم. قبلا با جان و دل می‌رفتم و هر کار از دستم برمی‌امد می‌کردم،‌ اما حالا دست و دلم به کار نمی‌رود. اگر امام زمانی باشد با همان خصوصیات که ایشان توصیف می‌کنند، قطعا تمایلی ندارد کافری مثل من در جشنش خدمت کند. و اگر امام زمانی نباشد، من چرا باید بروم خرحمالی کنم؟ و اگر امام زمانی باشد اما با توصیف متفاوت، آن وقت چه؟ به بچه‌ها گفتم که من در جشن شرکت نمی‌کنم مگر اینکه خود آقا نشانه‌ای برایم بفرستد. ببین چه نشانه‌ای هم فرستاد! بعد مدتها حال تو را پرسیدم و گفتی که تو هم دین و ایمانت مثل سابق نیست
پس چرا قدیسین به داد ما نمی‌رسند؟

اعتراف می‌کنم هر وقت به آغاز تقابل خدا و ابلیس می‌اندیشم،‌ در دل حق را به ابلیس می‌دهم.

چه سکوت دل آزاری، که از بی همصحبتی است.


بعد امروز که سرپایینی فرهنگ را می آمدیم پایین انگاری که بچه ای قهر کرده از ننه باشیم لب ورچیده بودیم. بعد ننه درونمان میگفت این چه ریختی است؟ آبرمونو بردی! بعد بچه درونمون پاهایش را با لجاجت روی زمین میکوبید و سرپایینی فرهنگ را میرفت. بعد روانکاو درونمون به ننه درونمان میگفت گه نخور! تو بچه رو به این روز انداختی! بعد بچه درونمان به روانکاو درونمون گفت خر! با مامانم درست حرف بزن! بعد روانکاو درونم به بچه درونمون گفت به درک! من خر رو بگو دارم از توی کره خر دفاع میکنم. بعد بچه درونمون باز لب ورچید و از باغچه ها و خرابه های سر راه علف چید و با حرص پرپرش کرد. ننه درونمون دست بچه درونمون را ول کرده بود چون خیالش راحت بود که خودش پشت سر ننه ش می آید. بعد بچه درونمان یک هو بزرگ شد، بیست و هشت سالش شد، بغض کرد و چشمهاش پر از اشک شد و اشکهاش سرپایینی فرهنگ را گرفت و آمد پایین.

قانون

بعضی آدمها فقط به درد همکاری میخورند، نه زندگی؛ و بعضی ها برعکس.

متاسفانه

بعضی ا ز دختران وبلاگنویس چیزی شبیه کفش مردانه تولید میکنند، که آقایان ببیند، بپسندند، مصرف کنند، کهنه کنند و بیاندازند دور

خودگویه های ترشیدگیانه

من متوجه شده ام که شعور مرد از ثروت و تحصیلات و قیافه مهمتره، ولی خوب چه کنم، هنوز یه حسی  در من هست که میگه مرد باشعور باید پول و تحصیلات و قیافه داشته باشه، وگرنه به درد نمیخوره.

نامه ای به دوستم

دلم برات تنگ شده، بی سلام و مقدمه

دلم برای این که بنشینم جلوت و حرفهایی بزنی که ازش سر درنیارم، حرفایی که لجم رو دربیاره، حرفایی که قند تو دلم آب کنه تنگ شده... قبل ترش دلم برای بغلت تنگ شده بود، واسه نوازش و بوسه و صدای نفست، واسه حرف نزدنت حین هم آغوشی، واسه این که صورتمو بمالم به زیر گلوت انگار که میخوام فرو برم توت، واسه حجم مشترکمون،‌ واسه تخت قراضه ت، واسه پتوی نرمت، واسه بالشتات، واسه همه دونفره هامون.


چشمم پشت دو نفره های جدیدت نیست اما من هنوز یه نفرم، اینجاش خیلی سخته.