آرامشت... آرامش ظاهرت که آرایش غوغای باطنت بود، آرامشی که در آغوشش میشد هر تنشی محو شود.... من نوزاد آرامشت بودم.
تاگور گفت: کاریز خوش دارد خیال کند، رودها برای پر کردن او جاریند.
اما تو دلبرم، جویباری هستی که اقیانوس را مدیون خودت میدانی... نشد که دیگر دوستت داشته باشم.
کاش بالشی بودم که سر بر سینهاش میگذاری،
کاش حولهای بودم که اندام خیس تو را تنگ در آغوش میگیرد،
کاش فنجانی بودم که دستش را میگیری، نزدیک صورتت میآوری و لب بر لبش میگذاری،
کاش لااقل آینهای بودم که هر صبح خرسند بدان لبخند میزنی...
شاید اگر بخت یارم باشد در تاکسی کنارت بنشینم و تو به حفظ حریم خودت را کنار بکشی، من اما میـوانم از همان فاصله دزدکی از عطر سرکش تنت کام بگیرم.
این تجربه شخصی من است و شاید بهتر باشد برای خودم نگهش دارم؛
اما به دلایلی اینجا مطرحش میکنم.
زمانی خودم را مذهبی میدانستم، پس شاید الان حق داشته باشم در مورد مذهبی ها اظهار نظر کنم.
موضوع این است که آدمیزاد برای هر چیز و هر کس که تقدس قائل شود، تحمل انتقاد به آن را نخواهد داشت.
به عبارتی هر حرف خلاف اعتقادش (و یا حتی شاید میلش) را توهین تلقی میکند.
فرقی نمیکند این چیز مقدس مجسمه بوداست، یا یک گاو سفید یا یک دیوار یا یک پرچم سیاه یا هر چیز....
مرز بین انتقاد و توهین خیلی باریک است. گاهی انتقادها آمیخته به توهین میشوند -یا بقولی توهین امیز میشوند.
اگر آن پرده تقدس جلوی چشم آدم را گرفته باشد، انتقاد را توهین صرف میگیرد و دقت نمیکند که این مطلب اشاره به یک ضعف در مجموعه باورهای اوست.
این میشود که سالها در جهل مرکب میماند و فکر میکند این پافشاری بر عقیده نامش ایمان است.
آدمی است دیگر، عاشق کیف و کفشی میشود که از نصف حقوق آخر برجش گرانتر است، بعد به خودش میگوید: من زن دلال میشم، خوبم میشم!
شیرکاکائو هم واسه خودش شاه نوشیدنی بود تو بچگی ما...
بعد به ما میگفتن واسه خوراکی زنگ تفریح موز نیارید، بعضی ها وسع مالیشون نمیرسه، دلشون میخواد...
دائم در شکهای خودم دور میخوردم... دور... دور.... دور...
و ایمانم یک گوشه سجاده اش را پهن کرده بود و نگراناین بود که مبادا وضوش باطل شود...
دیروز لیلا گفت میخواهد لیستی از ترسهای زندگیاش درست کند. ترسهایی که نام برد به نظرم مسخره بود. گفتم من فقط از تنها ماندن میترسم، منظورم تنهایی فیزیکی نیست.... «از اینکه دوست داشته نشی» لیلا این طور جملهام را کامل کرد. درست میگفت، من از دوست نداشته شدن میترسم. همه تقلاهایم برای داشتن رابطه ناشی از همین ترس است. همهاش دنبال کسی هستم که مرا دوست داشته باشد.
با لیلا دنبال ریشههای ترسهای خودمان و اطرافیانمان گشتیم. همان ترس از اتفاقهای نیافتادهای که نمیگذارد از حال لذت ببریم -لحظه را کوفتمان میکند. نتیجه عجیبی که گرفتیم این بود که ما از اتفاقاتی که قبلاً تجربه کردهایم نمیترسیم. مثلاً من از اینکه جیبم خالی باشد، نمیترسم. زمانی که کرایه اتوبوس تهران-قزوین 600 تومان بود، من با 2000 تومان در کیفم راهی دانشگاه میشدم. 1200 تومان کرایه رفت و برگشتم میشد، 400 تومان پول ساندویچ ناهارم؛ اینها خرجهای حتمی بودند ولی من هیچ وقت نگران نبودم که با 400 تومان پول باقیمانده، در راه دربمانم -هیچ وقت هم درنماندم. برعکس من، جیب لیلا هیچ وقت تا این حد خالی نبوده و با این حال ترس اصلی او از بیپول ماندن است!
چون تهتغاری خانه بودم، همیشه دوست داشته شده ام. همیشه مورد توجه بوده ام. اما همان موقعها که مدرسه میرفتم، هر شکست کوچکی (مثل اخم معلم، یا کم شدن نمره) مرا خرد میکرد. ساعتها بابت چیزهایی گریه میکردم که برای همسن و سالهایم هم اهمیت نداشت. شاید در ناخودآگاهم فکر میکردم این همه دوست داشتن که نثار من میشود به خاطر این است که تافته جدابافتهای هستم. این بود که هر اتفاقی که این تصور من* را به هم میریخت برای من شکست بزرگی محسوب میشد. معنی هر انتقادی برای من این بود که تو دیگر تافته جدا بافته نیستی -دوست داشتنی نیستی. و این طور بود که خودم دوست داشتن دیگران را مقید به شرایط میکردم. عمیقترین قسمت فاجعه آنجاست که این شرایط برای خودم از همه سختگیرانهتر بود.
self concept*