کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

اگر خاک نبود، گندم جوانه نمیزد... گندم مقدس است، برکت خداست، اما خاک را همه از دامن میتکانند....

برای من که اگر سه ثانیه چشم رو هم بذارم، 2.5 ثانیه ش کابوسه، دو هفته کابوس ندیدن یه رکورد محسوب میشه. اما امروز صبح بین ساعت '5.45 تا ساعت '6.55 چنان کابوسی دیدم که تلافی اون یک هفته یکجا درآمد. باز هم تو خواب داشتم سر چیزهایی دعوا میکردم که تو بیداری درموردشون سکوت میکنم. این بار سوار ماشین بودم و با پدرم مشاجره میکردم. یک هو عین دیوانه ها در ماشین رو باز کردم که بپرم بیرون. ماشین با سرعت زیاد به چپ و راست میرفت و مادر خواهرم که روی صندلی عقب کنارم بودند منو به طرف خودشون میکشیدن اما پدرم انگار میخواست با اون پیچیدن های مکرر وحشتناک منو پرت کنه بیرون. خواهر بزرگترم که روی صندلی نشسته بود گریه میکرد و جیغ میکشید. دیگه از شدت وحشت بود که میخواستم بپرم بیرون. میخواستم این لحظه های متشنج تموم بشه، حتی به قیمت از بین رفتن خودم. نمیدونم در نهایت پریدم بیرون یا نه، آخرین چیزی که یادمه صدای جیغ خودم بود که بیدارم کرد.

من در غارم، بالای یک کوه دور

غمگینم، مثل پل هراسنده‌ای که معلق مانده

عاشقانه ای برای حسین (این یه حسین دیگه است)

نمی‌دانم تنهایی خوب است یا بد، فقط می‌دانم بار سنگینی است به دوش لحظه‌ها، آنقدر سنگین که نمی‌گذارد آنها قدم از قدم بردارند و بگذرند از پل عمر، پلی که انگار به روی دره‌ای جهنمی معلق مانده است.


تو وزنه‌های سنگین می‌زنی اما از پس این وزنه برنیامدی، برو به زندگیت برس و خودت را برای فهمیدن حرفهای من خسته نکن. 

عمود بر جاده

بالاخره یک روز من حالم خوب می‌شود؛ راستی راستی خوب می‌شوم، نه به ضرب و زور قرص و دوا. آن روز خوب کتونی‌ام را می‌پوشم، می‌روم ترمینال، می‌پرم در اولین اتوبوسی که می‌خواهد راه بیافتد. یک جا وسط راه به راننده می‌گویم نگه دارد، بعدش یک مسیر عمود بر جاده اصلی را می‌گیرم و می‌روم جلو؛ کوه، دره، دشت، هر چه که باشد فرقی نمی‌کند، فقط می‌خواهم راه نباشد؛ راهی که بقیه می‌روند نباشد؛ مقصدش مقصد بقیه نباشد.


اگر امیرالمومنین (ع) ، امام شیعه ها نبود، اگه فقط یه سخنور بود، یا اگر من شیعه نبودم، واسه همین یه جمله ش مریدش میشدم:

صبر کردم، در حالی که خار در چشم و استخوان در گلو داشتم.

نه اینکه بخوام خودم رو با ایشون مقایسه کنم، اما هر کی تو دلش حرفای نگفته (حالا هر حرف مزخرفی که باشه) داره و به خاطر خیر و صلاح دیگران حرفشو تو دلش نگه میداره، درد این جمله رو با همه ذرات وجودش درک میکنه

اصل کلی همونه که سهراب گفت: قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
آما، من که زنم به زنی میگم قشنگ که، پوست خوبی داشته باشه، رنگش مهم نیست، اما کیفیتش خیلی خیلی خیلی مهمه. چهره ش ههم ترجیحا استخوانی باشه، حداقل غبغب نداشته باشه عین خودم . ترجیحا چشم درشت و دماغ کوچیک و دماغ تراش خورده و گونه برجسته داشته باشه، اما هیچکدوم از اینها فی نفسه زیبایی آفرین نیستن. صورت باید خوشترکیب باشه، ای بسا چهره هایی که (با یا بی عمل جراحی) حائز این اقلام هستند اما در نظر من نوعی زیبا نیستند. تقارن و هماهنگی در چهره بسیار مهمتر از این چیزهاست، ضمن این که این معیارها در طول زمان بسیار دستخوش تغییر شده و بقولی تابع مد است. جنس و مدل مو زیاد برام فرق نمیکنه، همه جورش رو دوس دارم ولی خوشم نمیاد رنگهای فانتزی داشته باشه.و یک مولفه بسیار بسیار بسیار مهم زیبایی زن از نظر من گردنه. گردن کشیده خیلی مهمه. شما همه اسطوره های زیبایی رو که نگاه کنید میبینید، در هر عصری، دو مولفه مشترک دارند. اولی پوست صاف و دومی گردنهای خوش تراش. زنی که فاصله چانه اش از ابتدای چاک سینه اش زیاد نباشه، ولو بقیه مولفه های زیبایی رو داشته باشه، آنچنان که باید و شاید به چشم نمیاد. این همون چیزیه که تو نژادهای اروپایی بیشتر دیده میشه. اما دخترهای ساده دل ما فکر میکنن سفیدی پوست و بلوند بودن مو و رنگی بودن چشم، اونها را شبیه اروپایی ها میکنه. 

۹۲۰۶۳۱

مردی که چشم داشته باشه، چشم داشت هم داره...

حال من و دنیای مجازی

خونه یه قفس امنه، واسه قناری بی دست و پایی که فقط بلده واسه سوت سوتک آدمای بیرون چه چه بزنه. اونا هم خوششون میاد و کیف میکنن، ولی کسی فکر آزاد کردن قناری نیست، فوق فوقش قفسش برده به باقی و دلش شاد کنند. تا وقتی قناری هستی، معصوم و مظلوم و خوش صدا و دوست داشتنی هستی، جات توقفسه، به نفع خودته، بیرون واسه تو جز خظر هیچی نداره