برای من که اگر سه ثانیه چشم رو هم بذارم، 2.5 ثانیه ش کابوسه، دو هفته کابوس ندیدن یه رکورد محسوب میشه. اما امروز صبح بین ساعت '5.45 تا ساعت '6.55 چنان کابوسی دیدم که تلافی اون یک هفته یکجا درآمد. باز هم تو خواب داشتم سر چیزهایی دعوا میکردم که تو بیداری درموردشون سکوت میکنم. این بار سوار ماشین بودم و با پدرم مشاجره میکردم. یک هو عین دیوانه ها در ماشین رو باز کردم که بپرم بیرون. ماشین با سرعت زیاد به چپ و راست میرفت و مادر خواهرم که روی صندلی عقب کنارم بودند منو به طرف خودشون میکشیدن اما پدرم انگار میخواست با اون پیچیدن های مکرر وحشتناک منو پرت کنه بیرون. خواهر بزرگترم که روی صندلی نشسته بود گریه میکرد و جیغ میکشید. دیگه از شدت وحشت بود که میخواستم بپرم بیرون. میخواستم این لحظه های متشنج تموم بشه، حتی به قیمت از بین رفتن خودم. نمیدونم در نهایت پریدم بیرون یا نه، آخرین چیزی که یادمه صدای جیغ خودم بود که بیدارم کرد.
نمیدانم تنهایی خوب است یا بد، فقط میدانم بار سنگینی است به دوش لحظهها، آنقدر سنگین که نمیگذارد آنها قدم از قدم بردارند و بگذرند از پل عمر، پلی که انگار به روی درهای جهنمی معلق مانده است.
تو وزنههای سنگین میزنی اما از پس این وزنه برنیامدی، برو به زندگیت برس و خودت را برای فهمیدن حرفهای من خسته نکن.
بالاخره یک روز من حالم خوب میشود؛ راستی راستی خوب میشوم، نه به ضرب و زور قرص و دوا. آن روز خوب کتونیام را میپوشم، میروم ترمینال، میپرم در اولین اتوبوسی که میخواهد راه بیافتد. یک جا وسط راه به راننده میگویم نگه دارد، بعدش یک مسیر عمود بر جاده اصلی را میگیرم و میروم جلو؛ کوه، دره، دشت، هر چه که باشد فرقی نمیکند، فقط میخواهم راه نباشد؛ راهی که بقیه میروند نباشد؛ مقصدش مقصد بقیه نباشد.
اگر امیرالمومنین (ع) ، امام شیعه ها نبود، اگه فقط یه سخنور بود، یا
اگر من شیعه نبودم، واسه همین یه جمله ش مریدش میشدم:
صبر کردم، در حالی که خار در چشم و استخوان در گلو داشتم.
نه اینکه بخوام خودم رو با ایشون مقایسه کنم، اما هر کی تو دلش حرفای نگفته (حالا
هر حرف مزخرفی که باشه) داره و به خاطر خیر و صلاح دیگران حرفشو تو دلش نگه
میداره، درد این جمله رو با همه ذرات وجودش درک میکنه
مردی که چشم داشته باشه، چشم داشت هم داره...
خونه یه قفس امنه، واسه قناری بی دست و پایی که فقط بلده واسه سوت سوتک آدمای بیرون چه چه بزنه. اونا هم خوششون میاد و کیف میکنن، ولی کسی فکر آزاد کردن قناری نیست، فوق فوقش قفسش برده به باقی و دلش شاد کنند. تا وقتی قناری هستی، معصوم و مظلوم و خوش صدا و دوست داشتنی هستی، جات توقفسه، به نفع خودته، بیرون واسه تو جز خظر هیچی نداره