از لمس رطوبت رانهایش لبخندی روی لبش مینشیند. صورتش را در فاصلهی بین دو بالش فرو میبرد و لذت رهایی و آسودگی بدنش را مزمزه میکند. دلش میخواهد مرد کنارش میبود و در این لحظه شریک میشد اما او بعد از هماغوشی، برای شستن و طهارت ثانیهای را از دست نمیدهد؛ مثل بچهای که شبانه و دزدکی خوراکی ممنوعه کش رفته و باید هر چه زودتر آثار جرم را پاک کند و خودش را به خواب بزند. برخلاف میلش تکانی میخورد چون برای پاک کردن آثار این جرم دو نفره از روی تنش، به کمک نیاز دارد و دیر بنجند شریک جرم راست راستی به خواب خواهد رفت. لخت مادرزاد وسط تاریکی میایستد، مثل جنینی غوطهور در گرمای خیس رحم. میاندیشد که این مرد برای تنش کافی است ولی هنوز روانش در پی رضایتی است که کار او نیست.
خیس و تمیز سراغ مخفیگاه سیگار و فندکش میرود، باز هم یک جرم شبانهی دیگر. هیچ وقت مطمئن نبود که مخفی کردن سیگار از بچهها فایدهای داشته باشد. یاد این شعر میافتد: «زندگی شاید افروختن سیگاریست، در رخوت بین دو همآغوشی» و کسی چه میداند دو همآغوشی با یک نفر است یا دو نفر؟
پتوپیچیده روی تخت، سیگار را به قول فروغ میافروزد و با یک جستجوی ساده میرسد به متن کامل شعری که بارها و بارها آن را خوانده است. روانش لذت دو نفرهی بیشتری میطلبد، دوست دارد شعر را طوری زمزمه کند که مرد هم بشنود و در این لذت هم شریک باشد اما میداند که او از شنیدن شعری تا این حد زنانه، لذت نخواهد برد. در سکوتی دوداندود مرد به آرامی پهلو به پهلو میشود و رویش را برمیگرداند؛ بیشک به فکر به موقع ییدار شدن صبح فرداست و نان و مسئولیت ناتمام یک مرد خوبِ خانواده. نور گوشی را چک میکند که در کمترین حالت باشد تا مرد خوب خانواده اذیت نشود؛ جزئیات همیشه مهمند، برای کسی که درک کند. تنها سیگارش را میکشد، شعرش را میخواند و لذتش را میبرد. گوشی را خاموش میکند، سیگار را نه. خیره به تاریکی و سکوت، میفهمد که خودش حق دارد، مرد هم حق دارد، حتی آن دیگری که روح زخمیاش را بوسید و در فراموشی گم شد... حتی او هم حق دارد. حواسش به خاکستر سیگار هست که روی ملحفه نریزد. جزئیات هیچ گاه دست از سرش برنمیدارند حتی در این لحظهی باشکوه که حس میکند به ادراکی بزرگ و عمیق متصل است، به قلب و ذهنی فراتر از بقا که میتواند همه را دوست داشته باشد و ببخشد.
جالب بود
دست به قلمت خوبه
وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن D:
باوشه:))
همیشه اینجور بنویس خوب ...
باید حسش بیاد آخه:))
عالی بود نوشته ت
عالی...
نو ذاتا نویسنده ای
لطف داری، در اون حدی که میگی نیستم:))