-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:32
محض احترام به سکوت، قلم میزنم؛ و واژه ها خود به خود میسرند روی کاغذ؛ و مردم گمان میکنند این منم که میسرایمشان
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:31
قانون سوم من: وقتی که رابطه م با کسی تموم شد، طرف حکم دیگی رو داره که واسه من نمیجوشه
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:30
یکی گفت من عین کاروانسرام، هیشکی واسه موندن نمیاد توزندگیم. بهش گفتم خودت چمدون همه رو میدی دستشون.... همین هم بود.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:29
اونقده دوس دارم برینم به بعضی از این خود عن پندارها حیف که این یبوست کوفتی نمیذاره
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:28
ای خدا! ما کافرها رو ببر پیش خودت، به خودت قسم زجر تحمل این کسانی که ایمان آورده اند بیشتر از آتیش جهنمته!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:27
همین که کمی مطالب روانشناسی بخوانی، میفهمی که ژانر ننه من غریبم یک فرآیند روانی شناخته شده است، این جوری میشه که کمتر دلت واسه بعضی ها میسوزه. اما مهم اینه که خودت بتونی ازش بکشی بیرون.... بعله!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:24
وقتی من هی بهت میگفتم نفهمیدم، بیشتر توضیح بده؛ تو باس خدا رو شکر میکردی که با کسی طرفی که بداند که نداند.... بعله
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:20
دارم کنسرتی از داریوش گوش میدم که همسن خودمه... چقدر دلتنگ و نمیدونم چی چی میشم. صدای جیغ مردها و زنهای جوونی که الان دیگه میانسال و شاید هم پیر هستن. ای روزگار! عاشخ پسر داییم بودم، جفتمون جقله، جفتمون داریوش گوش میدادیم، احساس میکردم این بزرگترین تفاهم دنیاست که ما با هم داریم... گریه کنم یا بخندم؟ ):( بعد یه بار...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:15
محمدرضا هشت سالشه، دیشب گفت: خاله خسته نمیشی این همه کتاب میخونی؟ - نه خاله - چرا؟ - چون هر چی که ندارم تو این کتابا پیدا میکنم. اون مبهوت بود و من بغض کرده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:14
- گور باباش! مرتیکه ازگل... حواله ش کن به تخمت! - من که تخم ندارم... - خوب به تخمدونت! - کیست تخمدان میگرم اونوقت. - کیست احساس بگیری خوبه؟ عقده ای بشی خوبه؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:13
جبر جغرافیایی یعنی اینکه متعهد یا غیر متعهد بودن کشورت دست خودت نیست
-
کووالانس
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:11
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:10
از لیمو که کمتر نیست، این همه فشارش دادن، میخوای تلخ نباشه؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:09
کارشناس تلویزیون داشت توصیه میکرد که با بچه های امروزی با سعه صدر بیشتری برخورد بشه و همسایه ها اجازه بدن بچه ها در فضای باز و کوچه و خیابانهای کم عبور بازی کنن. مامان من میگه کاش به خانمها هم توصیه میکرد باز بیان دم در بشینن سبزی پاک کنیم با هم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 12:33
- مرد خوبیه، به کاراش نگاه نکن. - پس به ک.یرش نگاه کنم؟
-
صادره از قزوین
جمعه 29 دیماه سال 1391 12:32
دیدید بعضی از این پیراهن های شب زنانه، پشتش بندهای ضربدی میخوره؟ داشتم بند پیراهن دوستم رو میبستم، هی میگفت محکمترش کن، من هم گرفتم حسابی کشیدم. طرف هم که چاق بود، گوشتهایی روی ترقوه اش به هم نزدیک شد و یه چاک افتاد وسطشون. از بغل دستی پرسیدم اینو میبینی یاد چی میافتی؟ به زبون نیاورد ولی معلوم بود که یاد این شعر افتاد...
-
انرژی بوسه در لب بوسنده است، نه عضو بوسیده شونده.
جمعه 29 دیماه سال 1391 12:31
من نمیدونم این شعرا چه اصراری دارن لب یار رو ببوسن؟ تو داستان آناکارنینا، شبی آنا و افسری که معشوق/عاشقش بوده در یک مهمانی با هم بودند. لحظه خداحافظی دست میدن. آنا از در میره بیرون و افسر کف دست خودش رو که دست آنا رو لمس کرده بود، میبوسه
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 12:30
در برار ترانه های عاشقانه ضعیفم آنقدر که با همه وجود میخواهم عاشق شوم و از عشق بمیرم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 12:29
آزادی اول تو ذهن آدم شکل میگیره
-
من آدم سه سال پیش نیستم، پس هستم
جمعه 29 دیماه سال 1391 12:26
بعد یه فرق اساسی که من با سه سال قبلم کرده ام اینه که فهمیدم همه چی رو نمیشه با خدا حل و فصل کرد... نه این که بی خدا شده باشما، ولی گذاشتمش کنار واسه وقتایی که لازمه. خدا نباس هی دم دستت باشه هر چی میشه گیر بدی به اون، بخوای با اون حلش کنی، چون اگه کارها خراب بشه گردن نمیگیره...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 12:25
فهمیده ام اگر کسی از خودش خیلی مطمئنه، لزومی نداره که تو هم مطمئن باشی اگر تو از خودت مطمئنی، به درک بقیه شک دارن کلا فردیت خودم رو به رسمیت شناختم، علی رغم همه آموزه های اخلاقی و مذهبی و ....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 12:24
آدمی که تعصب داره، روی اثبات تعصب نداشتن خودش بیشتر تعصب داره !
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 دیماه سال 1391 12:45
یه کافه ای هم هست، خیابون مفتح، قبل از انقلاب... اسمش کافه اوریانته، یه خانم ارمنی میگردوندش، خیلی قدیمیه... فکر کنم سال 1347 تاسیس شده... یه بار هم نزدیک کریسمس من رفتم تک و تنها نشستم اونجا قهوه و کیک خوردم... الان از جلوش رد میشم دیگه به فضولدونم فشار نمیاد... بعله...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 دیماه سال 1391 12:44
ازگل! بهش میگم شما حساسیت های منو درک نمیکنید، عوض اینکه بپرسه کدوم حساسیت؟ میگه چرا چرا، اتفاقاً خیلی خوب هم درک میکنم!! خو مرتیکه، من که نگفتم نقاط حساس بدنم، گفتم حساسیت... حساسیت روحی... نفهم!!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 دیماه سال 1391 12:42
یه همکاری هم دارم خیلی مثبت و خوش قلبه.... وقتی باهاش حرف میزنم همین طور از ظاهر و باطن من تعریف میکنه (البته پر واضحه که من خیلی تعریفی هستم، بعله)... دیروز داشتم درباره ی یه موردی که برام پیش اومده بود باهاش صحبت میکردم، همین جور با اشتیاق به صورتم خیره شده بود... یهو وسط حرفام برگشته میگه: آخه کی میتونه دختری رو با...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 دیماه سال 1391 12:38
شاعر ایضاً در فرازی دیگر میفرماید: امشب آسمون پر از ستاره است امشب دل من تیکه و پاره است و در اینجا مراد از تیکه و پاره اینه که خیلی خوش و شنگوله و احتمالاً تگری هم زده باشه. و به طرز جالبی شاهد استفاده از صنعت ادبی پارادوکس هستیم!
-
مثلثی که پاره خط شد.
چهارشنبه 27 دیماه سال 1391 09:37
رضا مینا رو میخواست و مینا آرش رو . مینا پیش رضا، از آرش گله میکرد . رضا میگفت : ولش کن، بذار راست شیکمش رو بگیره و بره، اگه مال تو باشه، خودش برمیگرده . مینا هم رفت ولی دوباره پیش رضا برگشت .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 دیماه سال 1391 09:37
دخترای پایین شهری عزیز ! اونایی که آرایش از نون شبتون واجبتره، ولی پول ندارین لوازم آرایش با برندهای معتبر بخرین ! رحمی به پوستتون بکنید، بخدا این پنکیکهای هزارتومنی میرینن به پوست نازنینتون ... بخدا سلامتی زیبایی میاره، میوه بخورید که یبوست نداشته باشید، آب زیاد بخورید، کرم مرطوب کننده و ضد آفتاب بزنید ... والا اینا...
-
مسئله این است.
چهارشنبه 27 دیماه سال 1391 09:36
عشق بهتر است یا ثروت؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 دیماه سال 1391 09:35
یه عده عنهایی هستن که وقتی یه حقیقت رو میشنون اما با ذهن کوچیکشون نمیتونن بفهمن، باور نمیکنن و سریع میگن : راست میگی؟ بگو به خدا ! خواستم بدونید نسلشون منقرض نشده، خواستید بیاید چند جفت نر و ماده ش رو بهتون بدم ببرید تکثیر کنید !