-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:56
من نمیدونم چرا همه پسرا مدعین که پول ندارن ولی شعور دارن... هر کی اومد خواستگاری شعور نداشت، حالا گیرم پول داشت!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:43
اونقدر خوشم میاد خانومی که دخترش از دوازده سالگی دوست پسر داشته، با شنیدن خبر ازدواج پسر همسایه با همدانشگاهی شهرستانیش، لب میگزه...! اونقدر خوشم میاد که خانواده های سنتی کماکان خودشون رو به خواب میزنن و احساس میکنن که اینطوری میشه این عصر یخبندان رو به سلامتی پشت سر بذارن... اونقدر خوشم میاد که هنوز آدمهایی هستن که...
-
از من گذشته ناراحت بشم.
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:40
-
بعد میگن تو چرا با ما سفر نمیایی؟؟؟!!!
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:39
دیگه کار به جایی رسیده که اعضای خانواده به هم توصیه میکنن که جلو من حرف نزنن، چون ممکنه افکار انحرافیم روشون اثر بذاره!!!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:38
من در صورتی میتوانم خشمم رو فرو برم که کنارش یه مزه ی شیرین باشه. واسه همینه که هر روز چاقتر از دیروز میشم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:36
حکایت من و چتر، حکایت اسکارلت و دستماله
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:36
وقتی بارون میگیره و تو سریع زنگ میزنی واسش آژانس میگیری، یعنی به تخمم که سهراب گفت: زیر باران باید با زن خوابید!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:36
عقلتون رو دست شاعر جماعت ندید، چرا؟ خو واسه اینکه یکیشون میاد میگه: چترها را باید بست، زیر باران باید رفت اون یکی درمیاد میگه: بیا زیر چتر من، تا بارون خیست نکنه خو اگه آدم بخواد بین این دو تا اجماع برقرار کنه، زیر بارون حل شده رفته پی کارش... بعله.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:35
شب بارونی و بعد یه ساعت انتظار تو ایستگاه، تو خیابونی که ازش خاطره های خیس داری، میپری تو اتوبوس و چند دقیقه بعد میشینی روی صندلی و نوتهایی که به ذهنت خطور کرده رو تند تند روی کاغذ مینویسی، دفتر رو میبندی و یه نفس عمیق میکشی... انگار چه کار مهمی رو به اتمام رسوندی!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:34
یک روزهایی نه جندان دور آنقدر سرخوش بودم که هر مجله ای به دستم میرسید، سریع صفحه های آخرش را پی فال میگشتم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:33
چنان در وبلاگش از رابطه مادر و فرزندی مینویسید که هر کس نداند فکر میکن اویس قرنی است؛ همان که پیش من به پیرزن گفت سلیطه!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:33
نه در اوج رابطه و نه حتی پس از شکست عشقی، نمیتوانم قلم فهیمه رحیمی/م.مودبپور را تاب بیاورم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:32
خواهرزاده م تلفن رو قطع کرده هار هار کیفولی میخنده، میگه مامانم الان ازم تشکر کرد (بچه تشکر ندیده است). خواهرش میگه دچار بحران هویت شدی؟ میگه هویت چی هست؟؟؟ :))
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:32
محض احترام به سکوت، قلم میزنم؛ و واژه ها خود به خود میسرند روی کاغذ؛ و مردم گمان میکنند این منم که میسرایمشان
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:31
قانون سوم من: وقتی که رابطه م با کسی تموم شد، طرف حکم دیگی رو داره که واسه من نمیجوشه
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:30
یکی گفت من عین کاروانسرام، هیشکی واسه موندن نمیاد توزندگیم. بهش گفتم خودت چمدون همه رو میدی دستشون.... همین هم بود.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:29
اونقده دوس دارم برینم به بعضی از این خود عن پندارها حیف که این یبوست کوفتی نمیذاره
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:28
ای خدا! ما کافرها رو ببر پیش خودت، به خودت قسم زجر تحمل این کسانی که ایمان آورده اند بیشتر از آتیش جهنمته!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:27
همین که کمی مطالب روانشناسی بخوانی، میفهمی که ژانر ننه من غریبم یک فرآیند روانی شناخته شده است، این جوری میشه که کمتر دلت واسه بعضی ها میسوزه. اما مهم اینه که خودت بتونی ازش بکشی بیرون.... بعله!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:24
وقتی من هی بهت میگفتم نفهمیدم، بیشتر توضیح بده؛ تو باس خدا رو شکر میکردی که با کسی طرفی که بداند که نداند.... بعله
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:20
دارم کنسرتی از داریوش گوش میدم که همسن خودمه... چقدر دلتنگ و نمیدونم چی چی میشم. صدای جیغ مردها و زنهای جوونی که الان دیگه میانسال و شاید هم پیر هستن. ای روزگار! عاشخ پسر داییم بودم، جفتمون جقله، جفتمون داریوش گوش میدادیم، احساس میکردم این بزرگترین تفاهم دنیاست که ما با هم داریم... گریه کنم یا بخندم؟ ):( بعد یه بار...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:15
محمدرضا هشت سالشه، دیشب گفت: خاله خسته نمیشی این همه کتاب میخونی؟ - نه خاله - چرا؟ - چون هر چی که ندارم تو این کتابا پیدا میکنم. اون مبهوت بود و من بغض کرده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:14
- گور باباش! مرتیکه ازگل... حواله ش کن به تخمت! - من که تخم ندارم... - خوب به تخمدونت! - کیست تخمدان میگرم اونوقت. - کیست احساس بگیری خوبه؟ عقده ای بشی خوبه؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:13
جبر جغرافیایی یعنی اینکه متعهد یا غیر متعهد بودن کشورت دست خودت نیست
-
کووالانس
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:11
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:10
از لیمو که کمتر نیست، این همه فشارش دادن، میخوای تلخ نباشه؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:09
کارشناس تلویزیون داشت توصیه میکرد که با بچه های امروزی با سعه صدر بیشتری برخورد بشه و همسایه ها اجازه بدن بچه ها در فضای باز و کوچه و خیابانهای کم عبور بازی کنن. مامان من میگه کاش به خانمها هم توصیه میکرد باز بیان دم در بشینن سبزی پاک کنیم با هم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 12:33
- مرد خوبیه، به کاراش نگاه نکن. - پس به ک.یرش نگاه کنم؟
-
صادره از قزوین
جمعه 29 دیماه سال 1391 12:32
دیدید بعضی از این پیراهن های شب زنانه، پشتش بندهای ضربدی میخوره؟ داشتم بند پیراهن دوستم رو میبستم، هی میگفت محکمترش کن، من هم گرفتم حسابی کشیدم. طرف هم که چاق بود، گوشتهایی روی ترقوه اش به هم نزدیک شد و یه چاک افتاد وسطشون. از بغل دستی پرسیدم اینو میبینی یاد چی میافتی؟ به زبون نیاورد ولی معلوم بود که یاد این شعر افتاد...
-
انرژی بوسه در لب بوسنده است، نه عضو بوسیده شونده.
جمعه 29 دیماه سال 1391 12:31
من نمیدونم این شعرا چه اصراری دارن لب یار رو ببوسن؟ تو داستان آناکارنینا، شبی آنا و افسری که معشوق/عاشقش بوده در یک مهمانی با هم بودند. لحظه خداحافظی دست میدن. آنا از در میره بیرون و افسر کف دست خودش رو که دست آنا رو لمس کرده بود، میبوسه