-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 دیماه سال 1391 10:13
من همانم بیوه ای کولی که جایی در این شهر ندارد کودک درونش را بغل زده و با گامهایی بی آهنگ از این محله به آن گذر و از این کوچه به آن خیابان میرود.
-
دنیا بعد بابا وجود نداره
شنبه 30 دیماه سال 1391 10:12
یهو چشم باز میکنی میبینی که همه هستیت به هستش بند بوده اما خودت خبر نداشتی. اولین بار وقت رفتنشون به مکه فهمیدم همه زندگیمه. شب قبل از رفتنشون تا صبح گریه کردم، صبح هم آروم نشدم. تو مکه آنفلونزا شایع بود، اونم که سنش بالا بود و ریسکش براش بیشتر بود.... فقط یه چیز تو سرم چرخ میشد، اگه یه چیزیش بشه، دنیا تمومه... تموم....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 دیماه سال 1391 10:12
یه زمانی (شاید دهه هشتاد میلادی) ماشین های لوکس تخت و کشیده بودن. اما بلندکردن شاسی ماشین های گرون فعلی فلسفه داره... دقت کنید که صاحبش از اون بالا به بقیه نگاه میکنه!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 دیماه سال 1391 10:10
پولی که با خون جیگر درومده، میبری میدی به دندونپزشک جیگر درومده، لثه و ریشه و مینا و کوفتت رو جیگر به خون میکنه، آخرش هم یه تونل به اندازه دهان هند جگرخوار زیر روکش دندونت ساخته میشه واسه عبور و مرور ریزمغذی ها و احیانا اقامت چند روزه ایشان!جزجیگر واسه یه ثانیه ته دکتر!
-
پیشکش بابا
شنبه 30 دیماه سال 1391 10:08
نام زیبایم را تو انتخاب کردی تو بودی که خواستی من باشم زنده ماندن من-زنگوله تابوت، برایت مهمتر از حرف و حدیثهای مردم بود من پای تابوت تو زنگوله نمیشوم بابا خاکستر میشوم خاک میشوم هیچ میشوم اگر خواستی بروی، قبلش به همه بگو که دیگر مرا به نامم نخوانند بگو مرا اندوه بنامند حزن غم هر چه تو دوست داری من به سلیقه تو ایمان...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 دیماه سال 1391 10:05
درست لحظه ای که احساس خوشبختی میکنی، همون لحظه بزرگترین غم زندگی میاد دندوناشو میکنه تو شاهرگ احساست...
-
بچه ها علم غیب دارن
شنبه 30 دیماه سال 1391 10:04
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 دیماه سال 1391 10:03
ترکیب زن ظریف و مرد بادی بیلدینگ، خیلی فتوگرافیکه. اما اونایی که درگیر ماجرا هستن، نیازی به این منظره ندارن
-
محض اطلاعتون (بخونید سوزاندن ک.ونتون)
شنبه 30 دیماه سال 1391 10:02
بالاشهر تا آخر تیرماه هم بوی بهار میاد، هنوز برگ درختا تیره نشده. هنوزم بوی نم روی دیوار و زمین و باغچه حال میده به آدم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 دیماه سال 1391 10:01
- شما سابقه تدریس هم دارین؟ - بله من یه عمر درس عبرت دادم به سایرین.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 دیماه سال 1391 10:01
شکوهی در صدای شکوهی هست، که در سیمایش نیست. توضیح: اشاره به شهرام شکوهی-خواننده
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 دیماه سال 1391 10:00
خدایا به مادر آنانکه دوست داری بیاموز فیلم دیدن از ظرف شستن بهتر است و به مادر آنانکه دوستتر میداری بیاموز که کتاب خواندن از فیلم دیدن هم بهتر است. یکی از خواننده های کتابهای دکتر شریعتی
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 دیماه سال 1391 09:59
پیشنهاد میکنم به جای کلمه marketing از کلمه بازارگری استفاده بشه
-
من یک عن ریاکارم.... خواستم شما در جریان باشید
شنبه 30 دیماه سال 1391 09:57
توضیح: زنگ زدم به طرف، میخوام خداحافظی کنم آخرش میگم التماس دعا در حالی که این حرف از نظرم مسخره است... التماس واسه هر چیزی مسخره است، دعا که دیگه جای خود داره...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 دیماه سال 1391 09:57
یعنی این بازی تحریک حس حسادت دخترها توسط پسرها، کی قدیمی میشه؟ یعنی میشه؟ اگه بشه چی میشه ه ه ه ه
-
خاطره از دوستی که نمیخواهد نامش فاش شود
شنبه 30 دیماه سال 1391 09:56
یاد یه سمیناری افتادم که توی اواخر دهه ی 70 برگزار شد... اون وقتها من توی شبکه ی جام جم بودم. عنوان سمینار هم این بود : برجستگیهای زن مسلمان یادش به خیر که قشقرقی به پا کرد .. با اینکه مهمانهای خارجی و شخصیتهای مهمی توی سمینار بودند ، با این وجود صداوسیما نتونست به لحاظ خبری اونو پوشش بده . . . چون واقعا ضایع بود . ....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 دیماه سال 1391 09:55
ای مادر عزیز که جانم فدای تو ام اس گرفتم بس که به این بناگوش لامصبم فشار اومد واسه اینکه در مقابل همه غرزدنهات لبخند بزنم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:56
من نمیدونم چرا همه پسرا مدعین که پول ندارن ولی شعور دارن... هر کی اومد خواستگاری شعور نداشت، حالا گیرم پول داشت!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:43
اونقدر خوشم میاد خانومی که دخترش از دوازده سالگی دوست پسر داشته، با شنیدن خبر ازدواج پسر همسایه با همدانشگاهی شهرستانیش، لب میگزه...! اونقدر خوشم میاد که خانواده های سنتی کماکان خودشون رو به خواب میزنن و احساس میکنن که اینطوری میشه این عصر یخبندان رو به سلامتی پشت سر بذارن... اونقدر خوشم میاد که هنوز آدمهایی هستن که...
-
از من گذشته ناراحت بشم.
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:40
-
بعد میگن تو چرا با ما سفر نمیایی؟؟؟!!!
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:39
دیگه کار به جایی رسیده که اعضای خانواده به هم توصیه میکنن که جلو من حرف نزنن، چون ممکنه افکار انحرافیم روشون اثر بذاره!!!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:38
من در صورتی میتوانم خشمم رو فرو برم که کنارش یه مزه ی شیرین باشه. واسه همینه که هر روز چاقتر از دیروز میشم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:36
حکایت من و چتر، حکایت اسکارلت و دستماله
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:36
وقتی بارون میگیره و تو سریع زنگ میزنی واسش آژانس میگیری، یعنی به تخمم که سهراب گفت: زیر باران باید با زن خوابید!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:36
عقلتون رو دست شاعر جماعت ندید، چرا؟ خو واسه اینکه یکیشون میاد میگه: چترها را باید بست، زیر باران باید رفت اون یکی درمیاد میگه: بیا زیر چتر من، تا بارون خیست نکنه خو اگه آدم بخواد بین این دو تا اجماع برقرار کنه، زیر بارون حل شده رفته پی کارش... بعله.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:35
شب بارونی و بعد یه ساعت انتظار تو ایستگاه، تو خیابونی که ازش خاطره های خیس داری، میپری تو اتوبوس و چند دقیقه بعد میشینی روی صندلی و نوتهایی که به ذهنت خطور کرده رو تند تند روی کاغذ مینویسی، دفتر رو میبندی و یه نفس عمیق میکشی... انگار چه کار مهمی رو به اتمام رسوندی!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:34
یک روزهایی نه جندان دور آنقدر سرخوش بودم که هر مجله ای به دستم میرسید، سریع صفحه های آخرش را پی فال میگشتم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:33
چنان در وبلاگش از رابطه مادر و فرزندی مینویسید که هر کس نداند فکر میکن اویس قرنی است؛ همان که پیش من به پیرزن گفت سلیطه!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:33
نه در اوج رابطه و نه حتی پس از شکست عشقی، نمیتوانم قلم فهیمه رحیمی/م.مودبپور را تاب بیاورم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 22:32
خواهرزاده م تلفن رو قطع کرده هار هار کیفولی میخنده، میگه مامانم الان ازم تشکر کرد (بچه تشکر ندیده است). خواهرش میگه دچار بحران هویت شدی؟ میگه هویت چی هست؟؟؟ :))