-
خبر آمد خطری در راه است
شنبه 29 تیرماه سال 1392 07:56
ایمیل میفرستی که خودم رو آماده کنم واسه زلزله؟ برادر من یه عمره دارم أمن یجیب میخونم که بیاد منو راحت کنه....
-
به خاطر داشته باشم
چهارشنبه 26 تیرماه سال 1392 10:07
ادبیات هر آدمی در هر جمعی، غالباً از همان جمع و شرایط حاکم بر آن ، به شخص القاء شده ...است
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 تیرماه سال 1392 10:00
وقتی از کسی آدرس میپرسید با تامل به جوابش گوش کنید ؛ نگذارید او فکر کند شما یک یابوی رم کرده هستید که نمیداند از کدوم طرف باید برود !!!!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 تیرماه سال 1392 09:58
داداشم ایمیل فرستاده در مورد حرکات ورزشی درمان کمردرد؛ کشش رو خوندم ک.سکش !
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 تیرماه سال 1392 09:49
یک روز هم کوآلا میشوم همین جوری میچسبم به درخت، چشمهایم را هم میبندم که اگر کسی از آن طرفها رد شد نبینمش، که کنجکاو نشوم که او که بوده و چه کار داشته، که حتی مجبور نشوم برای رفع کنجکاوی تکانی بخورم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 تیرماه سال 1392 09:46
پارسال تابستون یه جیرجیرکی بود که تو حیاط خونه مون واسه جفتش میخوند. اونم بالاخره زنگ گرفت و رفت و من موندم و تنهایی و سکوت شب.
-
یادگار سیزده سالگی
چهارشنبه 26 تیرماه سال 1392 09:44
یکی از فانتزیام اینه که طرفم تو کوچه با موتور از جلوم رد شه، داد بزنه خیلی میخوامت بعد من هم بلند داد بزنم غلط کردی !
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 تیرماه سال 1392 07:16
یه قصه ای هست که میگن یه شاهزاده ای علی رغم مخالفت مادرش، یه دختر گدا رو میگیره. بعد چند وقت مادره کشف میکنه که عروسش وقت غذا خوردن میره تو زیرزمین و ادای گداها رو درمیاره و واسه غذا التماس میکنه، بعدخودش از توی سفره غذا میریزه تو کاسهی گداییش .... خواستم بگم من هم عین اون گداهه، فیسبو.ک بی فیلتر بهم مزه نمیده، حاضر...
-
این یادداشت قبل از انتشار سری سوم قلب یخی نوشته شده است.
سهشنبه 25 تیرماه سال 1392 07:13
یه هنرپیشه ای هم بود به اسم علی قربانزاده، سال 80 بود (اگه اشتباه نکنم) اولین فیلمشو بازی کرد، خوشگل بود، بدجور یهوئکی و الکی افتاد رو دور... بعد دخترداییم خیلی دوستش داشت، واسه کارت تبریک سال نو به انتخاب خودش عکس اون مخسره رو واسش خریدم.... حالا هم معلوم نیست طرف کجا هست و چیکار میکنه... هی روزگار !
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 تیرماه سال 1392 07:12
معتادها الکی معتاد نشدند. معتادها درد داشتند، غصه میخوردند، از شرایط موجود راضی نبودند، نمیخواستند عین خرهای توی طویله کاه بریزند جلویشان و بار بگذارند روی گرده شان.... معتادها درد داشته اند، معتادها ناراضی بوده اند، نه توانستند شرایطشان را عوض کنند و نه توانستند تحملش کنند، اینجور شد که رفتند معتاد شدند.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 تیرماه سال 1392 07:06
یه سرخپوست خوب، یه سرخپوست مرده است . همچنین یه روشنفکر مستخدم دولت خوب، یه روشنفکر مستخدم دولت مرده است .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 تیرماه سال 1392 07:05
یه روزم یه موسسه باز میکنم، اسمشو میذارم موسسه مهرورزی. بعد اونجا چند نفر خل و چل مثل خودم استخدام میکنم که به همه مهر بورزیم، خصوصا اونایی که کمبود محبت دارن. بغل و نوازش و بوسه و قربون و صدقه هم از دیگر خدمات این موسسه خواهد بود. بعد آدما بیان پول بدن به ما، بعد ما دوستشون داشته باشیم، قربونشون بریم.
-
عررررررررررررررررررررررر
سهشنبه 25 تیرماه سال 1392 07:04
ای مادر عزیز که جانم فدای تو از دست مهربانی و لطف و صفای تو
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 تیرماه سال 1392 14:43
آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احیتاج است احتیاج
-
جهت ثبت در تاریخ
سهشنبه 11 تیرماه سال 1392 17:39
روزهای اخیر درگیر رابطه با پسری بودم که پنج سال از خودم کوچکتر بود. مثل همیشه خودم انتخابش کردم، خودم رابطه رو شروع کردم و خودم هم تمومش کردم. امروز بعد از سه - چهار روز قطع رابطه براش ایمیلی فرستادم. متن یادداشتی رو از وبلاگ نسوان مط.لقه معل.قه براش آوردم. یادداشت از زبان زنی بود که در ازدواج و رابطه زناشوییش شکست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 خردادماه سال 1392 07:34
سلام دوست عزیزم نمیدانم کتاب "دختر کشیش" جرج ارول را خوانده ای یا نه، داستانش چیزی شبیه داستان ماست . در آن کتاب هم دغدغه، تعالیم اخلاقی و اعتقادات راسخی است که در برابر حجم کثافات دنیای واقعی سست و در نهایت محو میشود. دیروز در آغاز جلسه ای قرآن پخش میشد. هنوز دلم از صوت قرآن میلرزد اما احساس میکنم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 خردادماه سال 1392 12:34
اعتراف میکنم هر وقت به آغاز تقابل خدا و ابلیس میاندیشم، در دل حق را به ابلیس میدهم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1392 10:46
چه سکوت دل آزاری، که از بی همصحبتی است.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1392 10:13
بعد امروز که سرپایینی فرهنگ را می آمدیم پایین انگاری که بچه ای قهر کرده از ننه باشیم لب ورچیده بودیم. بعد ننه درونمان میگفت این چه ریختی است؟ آبرمونو بردی! بعد بچه درونمون پاهایش را با لجاجت روی زمین میکوبید و سرپایینی فرهنگ را میرفت. بعد روانکاو درونمون به ننه درونمان میگفت گه نخور! تو بچه رو به این روز انداختی! بعد...
-
قانون
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1392 08:14
بعضی آدمها فقط به درد همکاری میخورند، نه زندگی؛ و بعضی ها برعکس.
-
متاسفانه
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1392 08:13
بعضی ا ز دختران وبلاگنویس چیزی شبیه کفش مردانه تولید میکنند، که آقایان ببیند، بپسندند، مصرف کنند، کهنه کنند و بیاندازند دور
-
خودگویه های ترشیدگیانه
جمعه 13 اردیبهشتماه سال 1392 10:14
من متوجه شده ام که شعور مرد از ثروت و تحصیلات و قیافه مهمتره، ولی خوب چه کنم، هنوز یه حسی در من هست که میگه مرد باشعور باید پول و تحصیلات و قیافه داشته باشه، وگرنه به درد نمیخوره.
-
نامه ای به دوستم
چهارشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1392 11:05
دلم برات تنگ شده، بی سلام و مقدمه دلم برای این که بنشینم جلوت و حرفهایی بزنی که ازش سر درنیارم، حرفایی که لجم رو دربیاره، حرفایی که قند تو دلم آب کنه تنگ شده... قبل ترش دلم برای بغلت تنگ شده بود، واسه نوازش و بوسه و صدای نفست، واسه حرف نزدنت حین هم آغوشی، واسه این که صورتمو بمالم به زیر گلوت انگار که میخوام فرو برم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:33
جنین هم جنین های قدیم ... مامانم واسه اینکه من بیافتم کلی زغفرون خورد، سه بار کمد دودهنه ارج رو با مایحتویش جا به جا کرد، ولی همونطور که تحریمها هیچ اثری روی ملت ایران نداره، این کارها هم رو من اثری نداشته، لامصب محکمتر شده م :)) به این میگن فرزند انقلاب :))
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:32
دیروز یاسین زهرا رو بغل کرده بودم، غرق خواب بود ولی تو صدای زیاد دل به خواب نمیداد ... یعنی دلم میخواست از شوق این همه معصومیتی که تو آغوشم چرت میزد گریه کنم .... چسبونده بودمش به قلبم، تکونش میدادم، چشماش خمار بود، لبش میخندید ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:31
من جمله کسانی که روزگار باهاشون بد تا کرد، کمدها و کابینتهای ارجه ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:31
بعد خدا یه دختر به من بده .... هر چی باباش دربیاره باید نصفشو خرج دامن کنه واسه این بچه .... یعنی من عاشق این چین واچین پوشای فسقلی هستم ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:30
آب اگر بود گران کارگردان نمیبستش در هر سریال
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:29
بابک نکویی رو خوندم بابک ک.ونی
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:28
یه روزم شناسنامه م رو میسوزونم، ابروهام رو میتراشم، مژه هام رو میچینم، موهام رو از ته میزنم . با تیغ یه خط میندازم روی لپم ... یا نه، اون خال مادرزادی رو ( که همه فکر میکنن سالکه ) درش میارم و با پنبه اونقدر فشار میدم تا خونش بند بیاد . همه این کارها رو میکنم که دیگه کسی نشناسدم ....