-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 خردادماه سال 1392 07:34
سلام دوست عزیزم نمیدانم کتاب "دختر کشیش" جرج ارول را خوانده ای یا نه، داستانش چیزی شبیه داستان ماست . در آن کتاب هم دغدغه، تعالیم اخلاقی و اعتقادات راسخی است که در برابر حجم کثافات دنیای واقعی سست و در نهایت محو میشود. دیروز در آغاز جلسه ای قرآن پخش میشد. هنوز دلم از صوت قرآن میلرزد اما احساس میکنم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 خردادماه سال 1392 12:34
اعتراف میکنم هر وقت به آغاز تقابل خدا و ابلیس میاندیشم، در دل حق را به ابلیس میدهم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1392 10:46
چه سکوت دل آزاری، که از بی همصحبتی است.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1392 10:13
بعد امروز که سرپایینی فرهنگ را می آمدیم پایین انگاری که بچه ای قهر کرده از ننه باشیم لب ورچیده بودیم. بعد ننه درونمان میگفت این چه ریختی است؟ آبرمونو بردی! بعد بچه درونمون پاهایش را با لجاجت روی زمین میکوبید و سرپایینی فرهنگ را میرفت. بعد روانکاو درونمون به ننه درونمان میگفت گه نخور! تو بچه رو به این روز انداختی! بعد...
-
قانون
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1392 08:14
بعضی آدمها فقط به درد همکاری میخورند، نه زندگی؛ و بعضی ها برعکس.
-
متاسفانه
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1392 08:13
بعضی ا ز دختران وبلاگنویس چیزی شبیه کفش مردانه تولید میکنند، که آقایان ببیند، بپسندند، مصرف کنند، کهنه کنند و بیاندازند دور
-
خودگویه های ترشیدگیانه
جمعه 13 اردیبهشتماه سال 1392 10:14
من متوجه شده ام که شعور مرد از ثروت و تحصیلات و قیافه مهمتره، ولی خوب چه کنم، هنوز یه حسی در من هست که میگه مرد باشعور باید پول و تحصیلات و قیافه داشته باشه، وگرنه به درد نمیخوره.
-
نامه ای به دوستم
چهارشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1392 11:05
دلم برات تنگ شده، بی سلام و مقدمه دلم برای این که بنشینم جلوت و حرفهایی بزنی که ازش سر درنیارم، حرفایی که لجم رو دربیاره، حرفایی که قند تو دلم آب کنه تنگ شده... قبل ترش دلم برای بغلت تنگ شده بود، واسه نوازش و بوسه و صدای نفست، واسه حرف نزدنت حین هم آغوشی، واسه این که صورتمو بمالم به زیر گلوت انگار که میخوام فرو برم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:33
جنین هم جنین های قدیم ... مامانم واسه اینکه من بیافتم کلی زغفرون خورد، سه بار کمد دودهنه ارج رو با مایحتویش جا به جا کرد، ولی همونطور که تحریمها هیچ اثری روی ملت ایران نداره، این کارها هم رو من اثری نداشته، لامصب محکمتر شده م :)) به این میگن فرزند انقلاب :))
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:32
دیروز یاسین زهرا رو بغل کرده بودم، غرق خواب بود ولی تو صدای زیاد دل به خواب نمیداد ... یعنی دلم میخواست از شوق این همه معصومیتی که تو آغوشم چرت میزد گریه کنم .... چسبونده بودمش به قلبم، تکونش میدادم، چشماش خمار بود، لبش میخندید ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:31
من جمله کسانی که روزگار باهاشون بد تا کرد، کمدها و کابینتهای ارجه ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:31
بعد خدا یه دختر به من بده .... هر چی باباش دربیاره باید نصفشو خرج دامن کنه واسه این بچه .... یعنی من عاشق این چین واچین پوشای فسقلی هستم ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:30
آب اگر بود گران کارگردان نمیبستش در هر سریال
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:29
بابک نکویی رو خوندم بابک ک.ونی
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:28
یه روزم شناسنامه م رو میسوزونم، ابروهام رو میتراشم، مژه هام رو میچینم، موهام رو از ته میزنم . با تیغ یه خط میندازم روی لپم ... یا نه، اون خال مادرزادی رو ( که همه فکر میکنن سالکه ) درش میارم و با پنبه اونقدر فشار میدم تا خونش بند بیاد . همه این کارها رو میکنم که دیگه کسی نشناسدم ....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:27
قبلا خیلی بهم فشار میومد که بشینم و حرفای زور بابا و مامانم رو گوش کنم . جواب دادن بهشون هم نتیجه عکس میده .... الان ولی یه راه بهتر پیدا کردم . دیگه نمیشینم، بلند میشم میرم به کارهای خودم میرسم ... بعله ....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:26
من نسبتاً زیاد مریض میشم... گاهی فکر میکنم مرضهام واقعی نیست... گندش بزنه این زندگی که به خودم هم شک دارم !!!!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:25
- خیلی از آدمهای مهم و مشهور قبلا این کار رو کردن ... - همه شون غلط کردن با تو !!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:25
چهارشنبه سوری واسه ما جز خونه نشینی هیچی نداره، مامان فحش میده، بابا داغ میکنه، داداش میذاره میره، من هم که از اولش مهم نبودم ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:24
زنده ام، زنده ای که مردگان برایش سوگواری کرده اند
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 11:50
پیوست رو خوندم یبوست
-
قدر یار نامهربان کی دانی؟ آن موقع که درمانی
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 11:49
-
پدرشناسی یک فیل
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 11:48
به خدا دیکتاتورها آدمای عجیب غریبی نیستن . بابای من ( که خیلی هم دوسش دارم و قربونشم میرم) خودش یه پا ا . ن . هست . نوزده سالم بود که یه بار الکی بهم گیر داد و جلو جمع ضایعم کرد، من هم واسه احقاق حقم سه روز اعتصاب غذا کردم، روز سوم وقت دندونپزشکی داشتم، رفتم دو تا دندون عصب کشی کردم . رسماً به حال مرگ افتاده بودم ....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 11:43
ماه رمضون بود، بعد از سحری و نماز صبح گرفتم خوابیدم. خواب دیدم عقد یه پسر لاغر آفتابسوخته شهرستانی شده ام، ازونا که همیشه کت و شلوار مشکی یا سورمه ای با جوراب سفیدمیپوشن. بعد این بیچاره بدجور تو کف بود که منو تنها گیر بیاره، مامان من هم چهارچشمی مواظبمون بود، تا اینکه بالاخره تونست مامانم رو بپیچونه، اما سر بزنگاه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 11:42
طرف مینازید به مجموعه پورنهاش، میگفت زنم نباید بلد باشه کامپیوترو روشن کنه ه ه ه !!!!!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 11:42
دیشب سر فهیمه (خواهرزاده م) رو پام بود، موهای نرم و صافش رو نوازش میکردم و لذت میبرد. گفتم نمیدونی چه کیفی داره خاله بودن، انگار بخشی از احساس نیاز به مادر بودن رو بر طرف میکنه، همینه میگن خاله بوی مامان میده .....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 11:41
یه روز خوب میاد که من همونی دیده بشم که واقعا هستم .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 11:40
از افتخارات من این است که برای امتحان نهایی حسابان 4 ساعت درس خوندم و شدم 18.5 بدون تقلب .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 11:39
خدا قشنگتر از خنده بچه ها، خلقی نداشته و نخواهد داشت .... یعنی امکان نداره .... محاله ه ه ه ه
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1391 11:39
این پسرایی که سه بر وایمیستن جلو درخت عکس میگیرن ... این پسرایی که عکس پرسنلیشونو میذارن به جای آواتار...