-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 مهرماه سال 1392 15:32
نواختن ویولن شبیه رقص دو نفره است. مثل هم رقصی سبک سر روی شانه آدم میگذارد و هر کجا بروی میآید و هر سازی که بزنی میرقصد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 مهرماه سال 1392 15:14
تراژدی خر است، حتی از نوع شاهکارش. اگر من فیلمساز میشدم، یه چیزی میشدم تو مایه های قدرت الله صلح میرزایی پ.ن. دوستی گفت اسکادران عشق، گفتم حتی شاخه گلی برای عروس
-
920728
یکشنبه 28 مهرماه سال 1392 11:39
هوای خنک استغنایم آرزوست.
-
عاشقانه ای برای پیمان
یکشنبه 28 مهرماه سال 1392 11:35
چشمهایم را میبندم و سعی میکنم عکسش را به خاطر بیاورم: نیم تنهی پسر جوانی با اندام و صورت کشیده در پیراهن مردانه آبی -چند تایی هم جوش روی گونههایش میبینم -دقیقاً سه تا. نمیدانم چرا از اول که این عکس را دیدم حس کردم باید اسمش مجید باشد -مجید بیشتر به چهرهش میخورد تا پیمان. شانههای پهنی دارد، اما لاغر است. به...
-
920717
چهارشنبه 17 مهرماه سال 1392 07:51
سالهای بالقوه زیبای جوانیام را قوز کردهام پشت این دنیای مجازی و صدایم درنمیآید تا به گوش کر آدمهای حقیقی اطرافم نعره بزنم. پستانکی فرو کرده ام به حلق کودک درون، طفلکی میمکد و نمیگرید، و شاید آنقدر گرسنگی بکشد تا بمیرد.
-
صدا و سیما و سینماست که داریم؟
سهشنبه 16 مهرماه سال 1392 08:46
چقدر این فیلمای فارسی خوب بودن، مثلا همسفر... دختره گه بالا میاره فرار میکنه ، آخرش میافته دست یه شیر پاک خورده و الخ... فیلمهای الان رو ببین، یه زن نجیب و فداکار یه شوهر خائن عوضی گیرش میاد، کل فیلم زجرکشیدن زنه است، آخرش هم هیچی به هیچی، شوهره بخشیده میشه و الخ... تفففففففففف
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 مهرماه سال 1392 15:51
آدمی ست دیگر، یک وقتهایی زورکی خودش را عاشق کسی میکند
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 مهرماه سال 1392 11:39
آنچه این روزها در بساط الهه عشق است، تنها به یأس و دلتنگی منجر میشود. خوش به حال جانوری که سربلند نیاز جسمیاش را برمیآورد و بیهوده بر آن نام عشق و دوست داشتن نمیگذارد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 مهرماه سال 1392 11:04
دامن بلند مادر را تا روی سینه بالا کشید... چادر نماز را روی صورتش انداخت.... عروس شده بود .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 مهرماه سال 1392 11:06
اگر خاک نبود، گندم جوانه نمیزد... گندم مقدس است، برکت خداست، اما خاک را همه از دامن میتکانند ....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 مهرماه سال 1392 11:01
برای من که اگر سه ثانیه چشم رو هم بذارم، 2.5 ثانیه ش کابوسه، دو هفته کابوس ندیدن یه رکورد محسوب میشه. اما امروز صبح بین ساعت '5.45 تا ساعت '6.55 چنان کابوسی دیدم که تلافی اون یک هفته یکجا درآمد. باز هم تو خواب داشتم سر چیزهایی دعوا میکردم که تو بیداری درموردشون سکوت میکنم. این بار سوار ماشین بودم و با پدرم مشاجره...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 مهرماه سال 1392 14:10
من در غارم، بالای یک کوه دور
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 مهرماه سال 1392 07:29
غمگینم، مثل پل هراسندهای که معلق مانده
-
عاشقانه ای برای حسین (این یه حسین دیگه است)
یکشنبه 7 مهرماه سال 1392 07:20
نمیدانم تنهایی خوب است یا بد، فقط میدانم بار سنگینی است به دوش لحظهها، آنقدر سنگین که نمیگذارد آنها قدم از قدم بردارند و بگذرند از پل عمر، پلی که انگار به روی درهای جهنمی معلق مانده است. تو وزنههای سنگین میزنی اما از پس این وزنه برنیامدی، برو به زندگیت برس و خودت را برای فهمیدن حرفهای من خسته نکن.
-
عمود بر جاده
یکشنبه 31 شهریورماه سال 1392 08:52
بالاخره یک روز من حالم خوب میشود؛ راستی راستی خوب میشوم، نه به ضرب و زور قرص و دوا. آن روز خوب کتونیام را میپوشم، میروم ترمینال، میپرم در اولین اتوبوسی که میخواهد راه بیافتد. یک جا وسط راه به راننده میگویم نگه دارد، بعدش یک مسیر عمود بر جاده اصلی را میگیرم و میروم جلو؛ کوه، دره، دشت، هر چه که باشد فرقی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 شهریورماه سال 1392 08:48
اگر امیرالمومنین (ع) ، امام شیعه ها نبود، اگه فقط یه سخنور بود، یا اگر من شیعه نبودم، واسه همین یه جمله ش مریدش میشدم: صبر کردم، در حالی که خار در چشم و استخوان در گلو داشتم. نه اینکه بخوام خودم رو با ایشون مقایسه کنم، اما هر کی تو دلش حرفای نگفته (حالا هر حرف مزخرفی که باشه) داره و به خاطر خیر و صلاح دیگران حرفشو تو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 شهریورماه سال 1392 08:46
اصل کلی همونه که سهراب گفت: قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال آما، من که زنم به زنی میگم قشنگ که، پوست خوبی داشته باشه، رنگش مهم نیست، اما کیفیتش خیلی خیلی خیلی مهمه. چهره ش ههم ترجیحا استخوانی باشه، حداقل غبغب نداشته باشه عین خودم . ترجیحا چشم درشت و دماغ کوچیک و دماغ تراش خورده و گونه برجسته داشته باشه، اما هیچکدوم از...
-
۹۲۰۶۳۱
یکشنبه 31 شهریورماه سال 1392 08:22
مردی که چشم داشته باشه، چشم داشت هم داره ...
-
حال من و دنیای مجازی
جمعه 29 شهریورماه سال 1392 19:52
خونه یه قفس امنه، واسه قناری بی دست و پایی که فقط بلده واسه سوت سوتک آدمای بیرون چه چه بزنه. اونا هم خوششون میاد و کیف میکنن، ولی کسی فکر آزاد کردن قناری نیست، فوق فوقش قفسش برده به باقی و دلش شاد کنند. تا وقتی قناری هستی، معصوم و مظلوم و خوش صدا و دوست داشتنی هستی، جات توقفسه، به نفع خودته، بیرون واسه تو جز خظر هیچی...
-
عاشقانه ای برای حسین
سهشنبه 19 شهریورماه سال 1392 11:44
آرامشت... آرامش ظاهرت که آرایش غوغای باطنت بود، آرامشی که در آغوشش میشد هر تنشی محو شود.... من نوزاد آرامشت بودم.
-
عاشقانهای برای مجتبی
دوشنبه 18 شهریورماه سال 1392 17:56
تاگور گفت: کاریز خوش دارد خیال کند، رودها برای پر کردن او جاریند. اما تو دلبرم، جویباری هستی که اقیانوس را مدیون خودت میدانی... نشد که دیگر دوستت داشته باشم.
-
عاشقانهای برای وحید
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 12:49
کاش بالشی بودم که سر بر سینهاش میگذاری، کاش حولهای بودم که اندام خیس تو را تنگ در آغوش میگیرد، کاش فنجانی بودم که دستش را میگیری، نزدیک صورتت میآوری و لب بر لبش میگذاری، کاش لااقل آینهای بودم که هر صبح خرسند بدان لبخند میزنی... شاید اگر بخت یارم باشد در تاکسی کنارت بنشینم و تو به حفظ حریم خودت را کنار بکشی، من...
-
درباره باز تعریف معارف
چهارشنبه 30 مردادماه سال 1392 17:29
این تجربه شخصی من است و شاید بهتر باشد برای خودم نگهش دارم؛ اما به دلایلی اینجا مطرحش میکنم. زمانی خودم را مذهبی میدانستم، پس شاید الان حق داشته باشم در مورد مذهبی ها اظهار نظر کنم. موضوع این است که آدمیزاد برای هر چیز و هر کس که تقدس قائل شود، تحمل انتقاد به آن را نخواهد داشت. به عبارتی هر حرف خلاف اعتقادش (و یا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 مردادماه سال 1392 07:13
آدمی است دیگر، عاشق کیف و کفشی میشود که از نصف حقوق آخر برجش گرانتر است، بعد به خودش میگوید : من زن دلال میشم، خوبم میشم !
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 10:43
مامان با حوصله ای داشتم که توی پلوپز کیک میپخت !!!!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 10:43
شیرکاکائو هم واسه خودش شاه نوشیدنی بود تو بچگی ما ... بعد به ما میگفتن واسه خوراکی زنگ تفریح موز نیارید، بعضی ها وسع مالیشون نمیرسه، دلشون میخواد ...
-
قد قامت الهوی
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 10:43
دائم در شکهای خودم دور میخوردم ... دور ... دور .... دور ... و ایمانم یک گوشه سجاده ا ش را پهن کرده بود و نگران این بود که مبادا وضوش باطل شود ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 10:42
خیلی تلخ است که بعد از یک عمر ، باور کنی که باورت مطلقاً درست نبوده است.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مردادماه سال 1392 07:36
دیروز لیلا گفت میخواهد لیستی از ترسهای زندگیاش درست کند. ترسهایی که نام برد به نظرم مسخره بود. گفتم من فقط از تنها ماندن میترسم، منظورم تنهایی فیزیکی نیست.... «از اینکه دوست داشته نشی» لیلا این طور جملهام را کامل کرد. درست میگفت، من از دوست نداشته شدن میترسم. همه تقلاهایم برای داشتن رابطه ناشی از همین ترس است....
-
غمگینی حاد
شنبه 12 مردادماه سال 1392 13:56
کاش میشد آدم دو تکه میشد، بعد یک تکه اش میشد مهربان و تکه دیگرش میشد گرگرو. بعد تکه مهربان آدم، تکه گرگروی آدم را بغل میکرد و دلداری میداد.