کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

امروز داشتم از جلوی دفتر این کنگره شصت (سلام فلانی هستم یک مسافر) رد میشدم، میخواستم برم بگم لوفن یه فیلد جدید به کارتون اضافه کنید، جهت معتادان به اینترنت

از این بدتر هم میشه؟

با خودم قهرم، چون کسی غیر از خودم ندارم که باهاش قهر کنم.

علت العلل این معلول

ازم پرسید چرا تا الان ازدواج نکردی، حتماً سختگیری.... ادامه مطلب ...

خرق عادت

همیشه ساکت ها سرد نیستند....

صورت

صبح یه طرح تازه به ذهنم رسید برای یه داستان... یه دختری که یه آدمکش استخدام میکنه تا یه دختر دیگه رو بکشه... مرد آدمکش به خاطر موقعیت شغلیش با زنها ارتباط خیلی کمی داشته، در واقع فقط با زنهای خیابانی خوابیده بوده ، بنابراین آشنایی با این کارفرمای جدیدش رو به چشم یه اتفاق خوب تو زندگیش میبینه و سعی میکنه به دختر نزدیک بشه... وقتی از دختر دلیل درخواست قتل یه دختر دیگه رو میپرسه، اون میگه مقتول رقیب عشقیش بوده و پسری رو  که او دوست داشته قاپیده... مرد آدمکش سعی میکنه دختر رو از خواسته ش منصرف کنه و در واقع داشته خودش رو به دختر نزدیک میکرده و میخواسته که وارد زندگی اون بشه.... در  این اثنا متوجه میشه که دختر پول آدمکشی رو به زحمت تهیه کرده... دست آخر وقتی می بینه که از پس دختر برنمیاد تصمیم میگیره که خواسته ش رو انجام بده و پولی هم نگیره، به اصطلاح اونو مدیون خودش کنه... بعد از قتل وقتی روسری مقتول عقب میره، متوجه میشه که طرف یه بیمار سرطانیه که شیمی درمانی میشده، عینک دودیش رو برمیداره و با کراهت به رنگ پریده و ابروهای ریخته این صورت نگاه میکنه...  همون بالای سر جسد به دختر زنگ میزنه که بگه کار تموم شده ولی تلفن مقتول زنگ میخوره...

ختم جلسه دادرسی

نصفه شب، یادش افتاد. بغض کرد. بخودش گفت: گریه کن دختر! گریه کن... بگذار اشکهایت بیاید... باید خالی بشوی، این عقده باید باز بشود...

خودش گفت: نمیخواهم گریه کنم... ارزش اشک ریختن ندارد...

با نگاه پرسید واقعاً ارزش ندارد؟

خودش گفت: نه ندارد! نه او و نه هیچ کس دیگر... او هم مثل بقیه بود، یک شیاد عیاش مثل بقیه شان.... همه شان عین همند...

دلش نمیخواست این طور فکر کند، این طور فکر کردن برای آینده ش خوب نیست، او باید آینده ش را روشن و قشنگ بسازد، این طور فکر کردن ویرانش میکند، بدبینش میکند، تلخش میکند. هیچ کس یک دختر تلخ را دوست ندارد. او باید دوست داشته شود... اما چه دلداری میتوانست به خودش بدهد؟ به کسی که به هر که دل بست باخت...

اشکش درآمد، سر خوردن اشک روی صورت آرامش بخش است، مثل رد شدن از یک پل معلق...

گفت: میدانم، وقتی یک نفر میگوید همه شان عین همند، دارد خودش و طرف مقابلش را تبرئه میکند. خودش را بابت انتخابش و طرفش را بابت عملش... دارد میگوید طرف مقابل من به ذاتش عمل کرده، پس جای محاکمه ندارد... اما آیا واقعا ذات آدم این است؟ ذات مرد این است؟ نرینگی یعنی همین؟؟؟

خودش گفت: انتخاب من... انتخاب من هم غلط بود...

اوره کا

فهمیده ام که وقتی خودم هستم، حالم خیلی خوب است. 

خوب میدانم خواندنم ارضاءت میکنم اما نمیتوانم نخوانمت....

گذار

گذار یعنی کسب مهارت رویارویی با ابعاد تازه واقعیت

بزرگ میشویم و تجربه های احمقانه تری به دست می آوریم. بزرگ میشویم و هر لحظه از این فرآیند باعث میشود بیشتر به حماقت خودمان پی ببریم. بزرگ میشوی دختر، با همه این خواستنها و نرسیدنها بزرگ میشوی. با همه این غر شنیدنها و پاسخ ندادنها بزرگ میشوی. بخواهی و نخواهی دیگر نمیتوانی کودک باشی. کودکی که راه حلهای ساده ای به ذهنش میرسید و فکر میکرد اگر بزرگ شود میتواند آن راهها را بپیماید، اما حالا که بزرگ شده، هر لحظه بیشتر باور میکند که نه! راهی وجود ندارد!

شاید اگر اعتقادات مذهبی نبود من از صادق هدایت هم بدتر میشدم. شاید به شهرت و محبوبیت او نمیرسیدم اما قطعاً از او هم کافرتر میشدم.

کافر شده ام به همه آدمهای مذهبی دور و برم. کافر شده ام به همه نصایح، به همه مثالها، به همه امید به خداها. کافر شده ام به هرآنچه میشنوم. کافر شده ام!

هر چه بیشتر در بحر دین میروم، بیشتر میل به کفر می یابم. میخواهم بزنم کاسه و کوزه همه دینداران را بریزم به هم.... یکی به من بگوید من چه مرگم است؟

میدانم این دین حق است، حقانیت بسیاری از گفته هایش را با پوست و گوشت و خونم حس کرده ام اما دلم میخواهد طغیان و سرکشی کنم. مثل بچه دبستانی شده ام که میداند مدرسه جای درس خواندن و تأدیب است اما میخواهد بازی کند، جیغ بکشد، موی همکلاسی ش را بکند، حرف بزند، بخندد، میخواهد بچگی ش را بکند...

بزرگ شده ام و بیشتر از هر زمان دیگری میل به بچگی دارم، میل به بازیگوشی و خرابکاری، میل به بیخودی...

بزرگ شده ام و فهمیده ام که دیگر نمیتوانم بچه باشم و از این بابت سخت دلمرده و افسرده ام.