کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

از جانورشناسی گاهی میشود به مردم شناسی رسید

باغچه عشق

ناخودآگاهم گاهی با زنهای همسایه سبزی پاک میکند. از خاله زنک بازی هایشان خوشش نمی آید اما حرفهایی که از شوهرهایشان نقل میکنند برایش جالب است، آخر صادق زیاد حرف نمیزند که البته شاید این بزرگترین حسنش باشد. یک حسن دیگر صادق این است که خوش خوراک است، هر چیزی که جلویش بگذاری چهارچنگولی به ش هجموم میبرد. صادق کلا بهانه گیر نیست، ناخودآگاهم را اذیت نمیکند.

همسفر

ناخودآگاهم عاشق صادق سیبیل است. صادق سیبیل مرد جاده است، لاستیک تریلی را در سه سوت تعویض میکند. قد و بلند است و یک شکم حسابی دارد. ناخودآگاهم سیبیل صادق را زیاد دوست ندارد، پشت موی صادق را هم دوست ندارد، آروق بعد از آبگوشتش را هم دوست ندارد،اما همین که صادق او را دوست دارد برایش کافی است. ناخودآگاهم با صادق خوشبخت است.

در اندرون من خسته دل

ناخودآگاهم یک زن چاق است. نه از آن چاقهایی که فقط باسن بزرگ یا شکم بزرگ دارند، از آن چاقهایی که همه جایشان چاق است. ناخودآگاهم دوست دارد در خانه پیراهن چیت گلدار بپوشد، سوتین نبندد و موهایش عین دراویش بریزد دورش. ناخودآگاهم حوصله ندارد هر روز زیر ابرویش را تمیز کند و سبیلش را بردارد، اما با همان صورت پشمالو هم که جلوی آینه می ایستد احساس میکند خیلی دلبر است، خصوصا آینه دستشویی با آن نور زرد که مستقیم میخورد توی چشمهای تیله ایش.

کم کم دارم خودمو کشف میکنم... من یه دامپزشک درون دارم که وقتی افسرده م متوجهش میشم...

من از پینوکیو بودن فقط اون قسمت استحاله به خرش رو تجربه کرده م!

نه نقاشی بلدم نه ساز زدن...حتی شعر گفتن هم دیگه بلد نیستم... انتظار داری افسرده نشم؟

با یه آقایی دوستم که خاصه، البته مخاطب خاص نیست. 
یکی از فانتزی هام اینه که یه شب کوله پشتیمو بردارم، خرت و پرتهامو بریزم توش، برم در خونه ش زنگ بزنم، بگم من اومدم دو هفته پیشت بمونم... همین جوری الکیکی.

میگن فاحشگی ذهنی بدتر از فاحشگی جسمیه...
کاری ندارم این حرف درسته یا غلط، ولی اگه رفتی دادی، این حرفو نزن. سرتو بگیر بالا، بگو مال خودم بوده، اختیارشو داشتم....

وقتی غصه ات یه موضوع شخصیه، در موردش نمیتونی حرف بزنی، فقط میتونی گریه بکنی.