کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

گلاب به روی شاعر

حسرت بــــــــبرم به خواب آن مرداب

خود ضد حال زنی

حتماً میدانید تا این زمان تبت تنها کشوری است که در آنجا بعضی از زنان چند شوهر قانونی دارند و این کار را به اصطلاح علمی Polyandry می نامند

سر نهار، با همکاران صحبت این بود که بیایید برویم تبت، آنجا هرچقدر که ناز کنیم خریدار دارد و اگر از یک شوهر قهر کردیم، آغوشی دیگر منتظر ماست...
بماند که چه رویاهای دسته جمعی بافتیم در این خصوص....
آخرش یکی گفت: یادم باشد در زندگی بعدی ام در تبت به دنیا بیایم... البته ما که شانس نداریم، در زندگی بعدی مرد میشویم و این بار برای رسیدن به زن خودمان باید ده روز صبر کنیم.
تازه اگر شانس ما همان شب پریود نشود.....

شاید وقتی دیگر

بعضی شبها ناخودآگاهم صدای گریه خودآگاهم را در حیاط خلوت میشنود. دل خوش سیری چند؟ ناخودآگاهم میگوید: "تقصیر خودش است، آنقدر دنیا را سخت گرفت که این جوری شد... این همه درس خوانده، این همه کار میکند، ولی نمیتواند یک بستنی را بدون عذاب وجدان بخورد، از بس که نگران دور کمرش است."
خودآگاهم حسرت ناخودآگاهم را میکشد، اما نمیتواند مثل او باشد. شاید اگر صادقی بود که او را دوست بدارد، میتوانست نگاه های نقاد را طاقت بیاورد.

بلوغ

ناخودآگاهم دوازده سالش بود که صادق به چشمش آمد، پسر چهارده پانزده ساله لاغری که اصلا شبیه عکس پدر خدابیامرزش با آن سبیلهای پرپشت نبود. آن موقع هردوشان میخواستند ادامه تحصیل بدهند و دانشگاه بروند. ناخودآگاهم درسش خوب بود ولی آشپزی و خانه داری را به پشت نیمکت نشستن ترجیح میداد. صادق که دانشگاه قبول نشد، ناخودآگاهم هم بی خیال دانشگاه ، چمباتمه زد کنار خانه تا یار سفرکرده از خدمت سربازی برگردد. هجده ماه گذشت و صادق برگشت، با سینه ستبر و پوست آفتاب سوخته، کار نداشت اما می توانست قرار ناخودآگاهم شود، این بود که دو دلداده به هم رسیدند.

تقارب

ناخودآگاه و خودآگاهم در یک آپارتمان زندگی میکنند، در واحدهای روبه روی هم، با حیاط خلوتهای چسبیده به هم. همین است که خواه و ناخواه از جیک و پوک زندگی هم با خبرند.
مثلاً ناخودآگاهم آمار تمام خواستگارهای خودآگاهم را دارد؛ اما چه فایده از این همه بیا و برو و بگذار و بردار؟ بقول خودآگاهم: "سیاهی لشگر نیاید به کار.... یکی مرد جنگی به از صد هزار" نمونه اش یک دانه پسر حاج اسماعیل، کارمند بانک تجارت بود و فوق لیسانس، از بر و رو و قد و قامت هم کم نداشت، اما آخرش معلوم شد بی ماهواره شبش صبح نمیشود. حاج اسماعیل از همه جا بی خبر چه میدانست کابل دو تا از دیشهای روی بام همسایه به اتاق شازده پسرش کشیده شده است.
وقتی ناخودآگاهم به صادق اجازه نمیدهد برای صندلی تریلی ش قالیچه با نقش زن بخرد، خودآگاهم حق نداشت از ماهواره دیدن خواستگارش ایراد بگیرد؟ ناخودآگاهم حاضر نیست چشم پاکی صادق را با همه دک و پوز حاج اسماعیل عوض کند.

تراقب

ناخودآگاهم گاهی از پنجره خودآگاهم را می پاید، خصوصاً عصرها که از سر کار برمیگردد. با خودش میگوید: دختره ی ایکبیری فکرمیکند از دماغ فیل افتاده . ناخودآگاهم میداند که خودآگاهم آنقدرها هم که او میگوید مغرور نیست، اما خب زیاد هم اخلاقیاتش با ناخودآگاهم جور در نمی آید.

ژانر این پسرایی که وقتی میگی مخاطب خاص ندارم، میگه بیا خودم مخاطب خاصت باشم
یا میگی شوهر، میگی غصه نخور خودم میگیرمت

میخواستم بهشون بگم عیزم، یابو! من اگه قرار بود به امثال تو بعله بگم، الان پسر بزرگم از کبک واسم کارت پستال میفرستاد... بعله!

ای کسانی که وبلاگ میزنید و ترانه ها رو مینویسید و برای دانلود میذاریدشون
ماچم به لپتون، خیلی با حالید.

چشم ما از اون بزهایی نیست که هر کاغذی بذارن جلوش سق بزنه... چشم ما از اون آهوهای سختگیره، هر جایی نمیره چرا... بعله!

عکس شناسنامه م رو نشونش دادم، گفتم ببین، من از اولش هم سیبیل زیادی نداشتم... یه بیل، نهایتاً یک و نیم بیل... چشمک زدم.
گفت هنوز قیافه ت معصومه
قند تو دلم آب شد
ورق زد، صفحه دوم رو گرفت جلوم، پرسید کسی هست که دلت بخواد اسمش اینجا نوشته بشه؟
سرمو و تکون دادم و قاطع گفتم نه!
گفت پس هنوز پیداش نکردی... کسی هست که اگه اسمش نوشته بشه با خودت بگی، خب، اینم بد نیست؟
بازم سرمو تکون دادم و گفتم نه...
پس هنوز پیداش نکردی...
کسایی بودن که میخواستم اسمشون اینجا باشه، اما الان اسمشون یه جای دیگه نوشته شده....