کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

یکی را میخوام که در مواقع بی حوصلگی، حرفی برای گفتن داشته باشد، گاهی کل کل کند، گاهی دعوا کند، بزند زیر کاسه و کوزه م
یکی را میخواهم که دست به جیب باشد، پول بریزد به پایم مثل ریگ
یکی را میخواهم که شعر خواندن بلد باشد، خلق کردن لحظه های رمانتیک بلد باشد، حرفهای عاشقانه بزند، نیمه شبها بغض کند و سر صبح لبخند بزند و نفس عمیق بکشید... اگر سیگاری هم بود اشکالی ندارد
بالاخره هر جا برویم این نیاز جنسی با ماست، یکی باید باشد که تامینش کند.

یکی از هرکدام از اینها که باشند، دیگر مخاطب خاص هم نبود که نبود، به درک... چرا باید عاشق بشوم؟
این نقل منطق بعضی هاست....

تو که فیلامینگو نبودی، چه میدونی وقتی به جای دریاچه با شوره زار روبه رو بشی چه حسی بت دست میده :(

کم اوردن از آدمی که دوستش داری میچسبه... البته اگه واقعا کم بیاری، نه اینکه تظاهر کنی...

چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند

یه روز خوب میاد که این همه دری وری اعتقادی رایج نباشه... یه روز خوب میاد، نه اون روز خوبی که سبزها منتظرشن، همون روز خوبی که هر کسی با هر رنگی خوبیش رو حس کنه... یه روز خوب میاد.... بعله....

بهترین خصلتم اینه که شنونده خیلی خیلی خیلی خوبی هستم

گیتی شاهکار بود، قد بلند و لوند با پوست سپید مهتابی. چشم و ابروش خوب بود ولی دماغ و دهانش فوق العاده بود، تراش خورده و موزون و به قول امروزی ها بسیار شیک. اما شاه بیت این غزل با خنده ش سروده میشد. هنوز دندونای ردیف و صدفی ش جلوی چشممه....

غمگینم
مثل کودکی که هر سال روز معلم سرما میخورد.

دلم روزه سکوت گرفته... از بس که حرفش را خورد... از بس که حرفش به همه برخورد....

انگاری آدمیزاد هر چی از هم نوعاش ناامیدتر میشه، علاقه ش به جونورا بیشتر میشه... من که اینجوری بودم

یازده سالم بود واسه عمل لوزه سوم تو بیمارستان رسول اکرم بستری شده م، اونی که گیرنده های ضربان قلب رو روی سینه م وصل میکرد یه پسر جوون بود، خدا خیرش بده، خیلی رعایت میکرد... آخه میدونه تو اون سن حساسیت آدم خیلی خیلی بیشتره