یکی را میخوام که در مواقع بی حوصلگی، حرفی برای گفتن داشته باشد، گاهی کل کل کند، گاهی دعوا کند، بزند زیر کاسه و کوزه م یکی را میخواهم که دست به جیب باشد، پول بریزد به پایم مثل ریگ یکی را میخواهم که شعر خواندن بلد باشد، خلق کردن لحظه های رمانتیک بلد باشد، حرفهای عاشقانه بزند، نیمه شبها بغض کند و سر صبح لبخند بزند و نفس عمیق بکشید... اگر سیگاری هم بود اشکالی ندارد بالاخره هر جا برویم این نیاز جنسی با ماست، یکی باید باشد که تامینش کند.
یکی از هرکدام از اینها که باشند، دیگر مخاطب خاص هم نبود که نبود، به درک... چرا باید عاشق بشوم؟ این نقل منطق بعضی هاست....
mhgh
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 ساعت 08:22 ق.ظ
یه روز خوب میاد که این همه دری وری اعتقادی رایج نباشه... یه روز خوب میاد، نه اون روز خوبی که سبزها منتظرشن، همون روز خوبی که هر کسی با هر رنگی خوبیش رو حس کنه... یه روز خوب میاد.... بعله....
mhgh
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 ساعت 08:17 ق.ظ
گیتی شاهکار بود، قد بلند و لوند با پوست سپید مهتابی. چشم و ابروش خوب بود ولی دماغ و دهانش فوق العاده بود، تراش خورده و موزون و به قول امروزی ها بسیار شیک. اما شاه بیت این غزل با خنده ش سروده میشد. هنوز دندونای ردیف و صدفی ش جلوی چشممه....
mhgh
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 ساعت 08:16 ق.ظ
یازده سالم بود واسه عمل لوزه سوم تو بیمارستان رسول اکرم بستری شده م، اونی که گیرنده های ضربان قلب رو روی سینه م وصل میکرد یه پسر جوون بود، خدا خیرش بده، خیلی رعایت میکرد... آخه میدونه تو اون سن حساسیت آدم خیلی خیلی بیشتره
mhgh
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 ساعت 08:07 ق.ظ