کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

سهراب بخوری !

در گلستانه چه بوی خفنی می آید.

سرانجام

بعد که استاد شدم، یکی از این دانشجوهای سوئدی چشم آبی عاشخم میشه، من هم بهش میگم پسر جون، تو جای پسر منی... میتونیم یه دوست خوب واسه هم باشیم، ولی فکر ازدواجو از سرت بیرون کن... بعد اونم شکست عخشی میخوره میره خودشو میاندازه تو دریا غرق میشه. بعد قصه عخشش میشه تیتر روزنامه های استکهلم... بعد من افسردگی میگیرم....
اه اصلندش نخواستم ادامه تحصیل بدم

اهل دل که باشی....

بعد استاد که شدم تو آپسالا، هر ماه میشینیم با دانشجوها فیلم مادر علی حاتمی رو نگاه میکنم، من هم با اون دیالوگ اکبر عبدی زار میزنم.... !

در این حد!

بعد یکی از فانتزیام اینه که دکترای ادبیات بگیرم، برم دانشگاه آپسالا (تو سوئد) استاد بشم، بعد بچه ها حال کنن که با یه استاد نیتیو درس دارن!

پرواکتیویتی خفن!

یکی بیاد منو تشویق کنه برم فوق لیسانس ادبیات بگیرم... به خدا استعدادشو دارم، فقط این آرمانهای گشادیسم دست و پام روبسته.

گاهی باید یه نفس عمیق بکشی و باور کنی که بعضی احساسات اززور تنهایی این قدر قوی میشوند

بالانس

تو زندگیم دو تا شعار دارم:
1. رو شعور آدمها حساب نکن.
2. شعور آدمها رو دست کم نگیر.

با خوب و بدم ساختی ننه

چند روز پیش زنگ زدم به ننه م، گفتم حاج خانوم! معلومه دل پری از ما داری که برنمیگردی.....
دامادمون میگفت چی گفتی بهش؟ بعد تلفنت رفته لب پله نشسته، ریز ریز اشک ریخته...

گراهام بل پاسخگو باش!

تلفن به چه درد میخوره وقتی نمیشه از پشتش باباتو بغل کنی و زار بزنی؟

بغل فقط بغل بابام

قربون اون قد و بالاش برم من، همچین آدم رو نرم بغل میکنه، یعنی میبردت امن ترین جای دنیا.... !