کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

بشر مختار است؟ بله اما،
گاهی انتخاب بین خوشبختی و بدبختی نیست
تو میتوانی انتخاب کنی که چگونه بدبخت شوی!

ناخودآگاهم میخواهد در زندگی بعدیش یک درخت چنار بشود در خیابان ولیعصر، صادق هم باد بشود و بیاید لای شاخه هایش بپیچد.

دفعه آخری که رفته بودم مشهد، هر چی زوج جوون بود میومد مینشست تو حلق من! به مامانم گفتم نمیدونم این کبوترای عاشق چرا هی میان دور و بر من؟ نمیدونم طفلی چی شنید که چشاش برق زد از خوشی، گفت راست میگی؟ کِی رید رو سرت؟ گفتم کی؟ گفت مگه نگفتی کفتر امام رضا ریده رو سرت (بقولی میگن بخت طرف وامیشه اگه کفترا بهش عنایت کنن) گفتم نه مادرجان، اینا هم ما رو به مستراحیشون قابل نمیدونن!

13

معلم سوم ابتداییمون رو خیلی دوست داشتم. خانم انصاری. یه پسر داشت به اسم پویا (یا شاید هم پوریا) که کلاسش از ما پایین تر بود و زودتر تعطیل میشد، بنابراین آخرای زنگ میومد سر کلاس ما که بعدش با مامانش برن خونه. تو عالم بچگی به خودم میگفتم اگه پویا از من بزرگتر بود، عاشخش میشدم!! :))

12

معلم کلاس دوم ابتداییمون خیلی ... بود. بدم میومد ازش. زمان ما مقنعه رو بالا زدن ممنوع بود. یه بار هم یادم نیست چه درسی داشتیم، فقط یادمه گرمم بود و حوصله شو نداشتم. مقنعه م رو زدم بالا و رفتم زیر میز سر پا نشستم. یه هو دیدم مقنعه ام از خط کش معلم آویزونه! یه دونه هم با همون خط کش کوبید به کمرم!!! عن!!

10

یه عمه داشتم که خدابیامرز خیلی پنهون کار بود. یه دفعه میخواستن واسه پسرش برن خواستگاری و مثلا کسی نباید میفهمید. از قضا ما سر بزنگاه رسیدیم. همه اعضای خانواده متوجه اوضاع غیرعادی شده بودن اما کسی دم برنمی آورد. فقط من زبون دراز پنج ساله برگشتم به عمه م گفتم: عمه چه خبره که شیکان پیکان کردی؟

11

این خاطره رو قبلا تو وبلاگم نوشته م (شاید هم توهم میزنم)
واسه کلاس بندی اول ابتدایی، یه روز قبل از شروع سال تحصیلی رفتیم مدرسه. همه وایساده بودن تو حیاط و ناظم روی سکو. اول هر معلم رو صدا میزد، بعد اسم بچه های کلاسش رو میخوند و یکی یکی میرفتن رو سکو. تمام مدتی که منتظر بودم اسمم رو بخونه داشتم به حفاظ پنجره پشت سر ناظم فکر میکردم. بالاخره اسمم رو خوند و من هم رفتم بالا. تصور کنید قیافه ناظم و معلم و حاضرین رو، وقتی من داشتم از میله های حفاظ میرفتم بالا!!!!

9

چهار سالم بود که خواهربزرگم عروسی کرد. وقتی اومدن دنبالش که ببرنش آرایشگاه ، خواهر شوهرش گفت داریم خواهرتو میبریم که مال ما بشه. از ظهر روز عروسیش زار میزدم تا آخرش مجلس. در این حد عن بودم!

8

یه پسردایی دارم که سه سال از خودم بزرگتره، هم بازی بودیم. اگه یادتون باشه قدیما خیلی ها رختخوابهاشون رو کنار اتاق میذاشتن و روش ملحفه میکشیدن. وقتی سه سالم بوده، کنار رختخوابها بازی میکردیم که یهو همه ش هوار میشه رو سر من. پسرداییم میپره بیرون داد میزنه: عمه! عمه! مرضی مرد!!