کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

3

حالا فکر کن تو اون هاگیر واگیر و موشکبارانهای سال 63، ننه ما حامله است! خواهرم میگه وقتی موشکباران میشده،‌ من میرفتم گوشه شکم مامانم خودمو مچاله میکردم... اصلندش دلم واسه خودم میسوزه :(((

2

القصه،‌ وقتی نمیتونن از شرمون خلاص شن، به اعضای خانواده اعلام رسمی میشه که عضو جدید در راهه. اونجاست که ما میشیم سو‍ژه تفریح خواهرها و برادرهای بزرگتر (و البته خاری در چشم برادر آخر که از سمت ته تغاری بودن عزل شده بود) و این مناسبات از آن زمان تا هم اکنون، کماکان ادامه دارد.

یه دختر دایی داشتم میگفتم من نمیگوزم، یه شب بغل دستش خوابیدم دیدم از شیپورچی هم بدتره!!!!!! 

غبطه میخورم به اونایی که هوادار یه تیم فوتبالن... لااقل یه عشق واقعی دارن تو زندگیشون... :(

سیگاری ها میگن چایی بعد سیگار خیلی میچسبه، به غیر سیگاری ها توصیه میکنم چایی رو بعد از جیش امتحان کنن :دی

1

اینا رو میگم سر دلم نمونه...
من از اون بچه های ناخواسته بودم،‌یعنی یه جورایی از دستشون دررفته بودم... خلاصه،‌ مامانمون بسی تلاش میکنن که از شر ما خلاص شن، ولی به قول خودشون بند عمرم محکم بوده (حالا یکی بگه این شانس بوده یا بدشانسی؟) خلاصه ما میشیم مصداق زنگوله تابوت و اون دو تا هم میشن مصداق سر پیری و معرکه گیری!


پ.ن. من که به دنیا اومدم مادرم 33 ساله و پدرم 40 ساله بود. با عرف امروز دیر نبوده ولی اونا زود ازدواج کرده بودن و بچه های قبلی از من خیلی بزرگتر بودن.

قبل خواب حرفای تخم مرغی نزنید، اگه زدید صبح مرورش نکنید... زندگیتون بوی چس میگیره....!

الان احساس میکنم شده م اون آدم عنی که از بچگی دلم نمیخواست باشم.

وبلاگ نویسی که میکنم یعنی

مرا ببینید... مرا دوست داشته باشید... تاییدم کنید، حتی مخالفم باشید.... مهم این است که مرا ببینید...

رئیس صندوق بین المللی پول واسه یه ادعای اثبات نشده خدمتکار هتل در مورد تجاوزش، مجبور میشه استعفا بده. معلم اخلاق ایرانی هم فیلانش توسط همسرانش با اسید سوزونده میشه، باز میاد تو تلویزیون اخلاق درس میده!!