کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

20

دوم دبیرستان که بودم، واسه دوستام خالی بستم که من خواستگار دارم !!

19

اول دبیرستان تو یه کلاسی بودم که 46 تا دانش آموز داشت. وسط درس معلمها اکسیژن کم میاوردن، میرفتن تو راهرو یه نفس میگرفتن و برمیگشتن تو کلاس!!!

18

سوم راهنمایی دوستای با حالی داشتم. یکی بود که عاشق دی کاپریو شده بود، یکی هم بود که عاشق کارگر افغانی که واسه مدرسه مون نمازخونه میساخت شده بود! یه دوست هم داشتم که تصادفا یه شماره گرفته بود و با یه پسره دوست شده بود. یکی هم بود که با یه پسر دبیرستانی که شعر میگفت دوست شده بود. اسمش علی بود، به المیرا گفته بود: دوستی مثل یه ظرف ابه، میتونی یه جا سر بکشیش، میتونی جرعه جرعه بنوشیشتعبیرش تو اون سن و سال توی حلقم!

پ.ن. الان نگید این نمازخونه ساختن که مال کلاس پنجمش بود، از شانس گه من کل دوران تحصیلیم مصادف بود با ساختن نمازخونه واسه مدرسه!

17

خلافم تو دوم راهنمایی این بود که دفتر خاطرات دوستام رو میگرفتم و پنهون از مامانم واسشون خاطره مینوشتم!

16

اول راهنمایی یه ناظم عن داشتیم که به پیکان پشت مانتوی گل و گشاد و بلند من گیر داد!!! 


پ.ن. منظور از پیکان یک نوار پارچه ای است که سرش رو مثلث شکل درست میکنن

15

پنجم ابتدایی که بودیم، کنار حیاط مدرسه مون نمازخونه و سالن آمفی تئاتر میساختن و طبق معمول کارگرها افغانی بودن. سر زنگ ورزش توپ بسکتبال افتاد جلوی پای یکیشون و مرتیکه اولاخ با پا توپ بسکت رو شوت کرد و اون توپ سنگین صاف اومد خورد تو کله من بدبخت!

14

معلم کلاس چهارممون میگفت هر سوالی دارین بپرسین، حتی اگه خارج از درس باشه. فقط باید صبر میکردیم که درس دادنش تموم بشه. بداخلاق بود ولی خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. یکی از سوالهایی که با هزار شرم ازش پرسیدم این بود که ما غذای تمیز میخوریم ولی عنمون سرشار از میکروبه، آخه چرا؟

یکی از فانتزیام هم اینه که بعد از یافتن مخاطب خاص، بریم هر چی ساندویچی تو این شهر هست، تست کنیم.

شعر نخوان بانو
وقتی که سازی صدایت را بدرقه نمیکند
و حتی نوازنده ای دورگرد
پای پنجره ات درنگ نمیکند.

یه دوستی دارم به نام مژده که هر روز لاغرتر میشه
امروز گفتم الهی!
از وزن من آنچه هست بی جای
بستان و به وزن مژده افزای