سوم راهنمایی دوستای با حالی داشتم. یکی بود که عاشق دی کاپریو شده بود، یکی هم بود که عاشق کارگر افغانی که واسه مدرسه مون نمازخونه میساخت شده بود! یه دوست هم داشتم که تصادفا یه شماره گرفته بود و با یه پسره دوست شده بود. یکی هم بود که با یه پسر دبیرستانی که شعر میگفت دوست شده بود. اسمش علی بود، به المیرا گفته بود: دوستی مثل یه ظرف ابه، میتونی یه جا سر بکشیش، میتونی جرعه جرعه بنوشیشتعبیرش تو اون سن و سال توی حلقم!
پ.ن. الان نگید این نمازخونه ساختن که مال کلاس پنجمش بود، از شانس گه من کل دوران تحصیلیم مصادف بود با ساختن نمازخونه واسه مدرسه!
mhgh
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 ساعت 10:22 ق.ظ
پنجم ابتدایی که بودیم، کنار حیاط مدرسه مون نمازخونه و سالن آمفی تئاتر میساختن و طبق معمول کارگرها افغانی بودن. سر زنگ ورزش توپ بسکتبال افتاد جلوی پای یکیشون و مرتیکه اولاخ با پا توپ بسکت رو شوت کرد و اون توپ سنگین صاف اومد خورد تو کله من بدبخت!
mhgh
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 ساعت 10:20 ق.ظ
معلم کلاس چهارممون میگفت هر سوالی دارین بپرسین، حتی اگه خارج از درس باشه. فقط باید صبر میکردیم که درس دادنش تموم بشه. بداخلاق بود ولی خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. یکی از سوالهایی که با هزار شرم ازش پرسیدم این بود که ما غذای تمیز میخوریم ولی عنمون سرشار از میکروبه، آخه چرا؟
mhgh
چهارشنبه 17 خردادماه سال 1391 ساعت 10:20 ق.ظ