صبح که از ساختمان اومدم بیرون، دیدمش که با اون موهای ژولیده داشت از حیاط رد میشد. رفتم جلوش وایسادم، یه نگاهی بهم کرد و راهشو کشید که بره... عقب عقب رفتم که نتونه ردم کنه، باز وایساد یه نگاهی کرد، انگار میخواست بگه چی از جونم میخوای دختر؟ مگه کار و زندگی نداری تو؟ کله م رو انداختم بالا، یعنی نه! ندارم! به تو چه اصن؟ میخوام واسم نگات کنم! باز نگام کرد، زل زل.... سرشو انداخت پایین که بره، یه قدم رفتم جلو، زل زد تو چشام، یعنی لعنت بر شیطون! بی خیال ما شو دختر! دستمو زدم به کمرم و نیگاش کردم. سرمو جلو بردم، یعنی تا یه بوس ندی نمیذارم بری!!!!!!! یهو نگاه جفتمون افتاد به در، آقای همسایه نون تازه خریده بود. من از این طرف در رفتم، اون هم از اون طرف.....
بیخود نیست هر کی ناز داره بهش میگن پیشی! لامصب آخرم یه بوس نداد به ما!!!