کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

غمگینم
مثل جیبهای سوراخ که دلشان برای نخود و کشمش تنگ شده است.

غمگینم
مثل ژاکتهایی که شکافته میشوند.

غمگینم
مثل اخباری که به بهانه اش، نمیگذارند بچه ها سریال ببینند.

غمگینم
مثل سنگ قبر، با گلاب میشویندم، نوازشم میکنند، گل بارانم میکنند، اما اینها برای کاستن اندوه من نیست، برای شادی روح تازه گذشته است.

اگه بارون بباره...

بدن من، هر ماه به وظیفه ش عمل میکند؛ درست مثل کشاورزی که هر سال زمین را شخم میزند و دانه میکارد، در حالی که میداند بارانی نخواهد آمد.

صبح که بیدار میشد احساس میکرد یه مایو پوشیده و واستاده لب یه استخر پر از گوه، یا باید شیرجه بزنه، یا هلش بدن

یه وقتایی هم به مامان و باباش زل میزد و سعی میکرد اونا رو در حالتی که داشتن درستش میکردن تجسم کنه....

هیچ وقت نفهمیدم چرا ارتفاع مجاز واسه رد شدن از زیر پلها 4.5 متره؟ چرا سرراست 5 مترش نکردن؟ چرا آخه؟

لامصب

صبح که از ساختمان اومدم بیرون، دیدمش که با اون موهای ژولیده داشت از حیاط رد میشد. رفتم  جلوش وایسادم، یه نگاهی بهم کرد و راهشو کشید که بره... عقب عقب رفتم که نتونه ردم کنه، باز وایساد یه نگاهی کرد، انگار میخواست بگه چی از جونم میخوای دختر؟ مگه کار و زندگی نداری تو؟ کله م رو انداختم بالا، یعنی نه! ندارم! به تو چه اصن؟ میخوام واسم نگات کنم! باز نگام کرد، زل زل.... سرشو انداخت پایین که بره، یه قدم رفتم جلو، زل زد تو چشام، یعنی لعنت بر شیطون! بی خیال ما شو دختر! دستمو زدم به کمرم و نیگاش کردم. سرمو جلو بردم، یعنی تا یه بوس ندی نمیذارم بری!!!!!!! یهو نگاه جفتمون افتاد به در، آقای همسایه نون تازه خریده بود. من از این طرف در رفتم، اون هم از اون طرف.....


بیخود نیست هر کی ناز داره بهش میگن پیشی! لامصب آخرم یه بوس نداد به ما!!!