کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

غمگینم
مثل آینه، که اختیار صورتش را ندارد.

غمگینم
مثل قطره آخری که از لیوان سرریز کرده است.

غمگینم
مثل سروی که دلش میوه میخواهد، نه آزادگی.

بس که از این واژه متنفرم.

هرگز عاشق پسری نمیشم که اسمش "امید" باشه

اسکول هم خودتونید!

یکی هم هست طبقه پایین شرکت هرازگاهی پیپ  میکشه، عین آمار هر وقت بوشو میفهمم با صدای بلند سوال میکنم: کی داره کیک میپزه؟ بعد همه با چشم و ابرو پچ پچ حالیم میکنن که بوی کیک نیست، بوی پیپه.... 

راضیم از خودم

دو تا چیز بود که باعث شد حتی یه لحظه هم وسوسه نشم که به جنبش سبز بپیوندم:
1. ادعای پایبندی به آرمانهای خمینی
2. تقلید رفتارهای انقلاب57 (خصوصا اون الله اکبر گفتنای روی پشت بوم!)

تو این سی و سه سال

 هیچی اسلامی نشد، همه چی اسلام مالی شد.

هیچ وقت معمولی نبودم، با دور و بریام فرق داشتم. همیشه میگفتن این یه عیبه، همیشه سعی میکردن منو شکل بقیه کنن. کار به جایی رسید که مثل بقیه شدن واسم شده بود عقده. از یه جایی به بعد همه انرژیم رو گذاشتم روی اینکه مثل بقیه باشم، نه اینکه بشم، فقط باشم. همیشه فرق داشتن سخت بود ولی همیشه خودت نبودن خیلی سخت تره.

اول و دوم دبیرستان هم یه بغل دستی داشتم به اسم ملیحه 
سر کلاسهایی که حوصله مون سر میرفت و نمیتونستیم حرف هم بزنیم، من با انگشت اشاره م میزدم به زانوی ملیحه، بعد اون میزد، بعد من میزدم، بعد اون میزد.... همین جوری ادادمه میدادیم تا میافتادیم سر خنده. پشت نفر جلویی قایم میشدیم و حالا نخند و کی بخند...