من هم مثل خیلی از دخترهای دیگه، در برهه هایی از زمان به این نتیجه رسیده م که باید هر جور شده سریعتر ازدواج کنم. ازدواج کنم که فقط ازدواج کرده باشم. و میدونم این آینده من خواهد بود:
بدانید و آگاه باشید که من تا قبل از تیرماه 1388 ارتباطم با عناصر ذکور عند الزوم بود. (مثل حالا پررو نشده بودم) بعد از اون تاریخ که پای ما به جهان مجازی وا شد و با چارتا پسر گپ زدیدم، تا این تاریخ که واسمون جنسیت مخاطب هیچ فرقی (حالا هیچ هیچم نه ها، ولی مثلا) فرقی نمیکنه، فقط یه چیز فهمیدیم
آقایون کنایه نَـ ـــوَ فـــَهـــ مَـــن
اگر میخوای مطمئن باشی که حرفتو فهمیدن فقط باس لُری، رک و پوست کنده باهاشون حرف بزنی.
وسط این همه تلاش برای حفظ ثبات، یکی پیدا میشه که بهت میگه: از تغییر نترس بعد توفکر میکنی، اینه، همینه، همون تخته پاره ای که باید بهش بچسبی، شاید که به ساحل آرامش برسی
آیا تا بحال براتون پیش اومده که دو سال پیاپی تحت هیچ شرایطی، شب بدون کابوس نداشته باشید؟ پیش نیومده؟ آیا براتون پیش اومده که روزی صدبار برید تا ته خط و برگردید؟ پیش نیومده؟
در قرن بیست و یکم، یه تحصیلکرده به یه تحصیلکرده دیگه(که خودش و مشاورش تشخیص دادن که باید بره پیش دکتر اعصاب و دکتر متخصص تشخیص داده که طرف باید قرص بخوره)، میاد میگه این قرصا رو نخور! عوارض داره! خو برادر من! خواهر من! تو میدونی اگه نخورم عوارضش چی خواهد بود؟ نه واقعا میدونی؟ خو نمیدونی هیچی نگو! باشه؟ آفرین!
در اوان جوانی، یک سیمکارت ایرانسل داشتیم که باهاش یک غلطهایی کرده بودیم. بعد از غلطهامون توبه کردیم، تصمیم گرفتیم سیمکارت را بسوزانیم. شونصد و نهصد و نود و چنجاه بار پینکد غلط دادیم، ولی لامصب نسوخت! شایستی سوخته بود و ما نمیفهمیدم... خلاصه این طوری شد که ما فهمیدیم تقوای ظرفرو باس بی خیال شد!
پ.ن. تقوای ظرف یعنی اینکه محیط خود را از عوامل وسوسه انگیز پاکسازی کنی.
پشت چراغ قرمزیم. یه خانوم در حالی که کالسکه بچه ش رو هل میده از جلومون رد میشه. بچه پشتش رو به ما کرده. به داداشم میگم: این چرا با دنیا قهره؟ پشتشو کرده به همه؟ میگه: تازه شده عین تو، بزرگ که بشه میشه مرضیه. میگم: تعجب میکنم از این که یه فهمیده عین خودم پیدا شده....