کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

امروز رفته بودم محضر که یه بابایی به خرج یه بابای دیگه، بابت خرید یه ملکی به من وکالت بده(فهمیدین که چی شد؟) بعد اون یارو باس پول محضرو میداد، چهار تومن بیشتر داد. بعد من تعجب کردم که چرا پول زیاد داد؟ خو ذهنم نمیرفت به سمت شیرینی، فروشنده که نباس شیرینی بده، خریدارباس بده. بعد از داداشم که همراهم بود پرسیدم چرا پول زیاد داد؟ داداشم در یک حرکت غافلگیرانه رید به هیکلم. گفت: شیرینی داد، البته چهار هزار تومن واسه تو که دیگه سر کار نمیری زیاده و من به روی خودم نیاوردم که الان تندیسی از عن هستم.
بعد اون بابایی که به خرج یه بابای دیگه به من وکالت داد بابت خرید ملک فکر کنم همون اندازه ای که امروز ادکلن زده بود (فرض کن 3ml) از لحاظ ریالی با کل لباسهای من برابری میکرد بعله !

توصیه شلغم خوردن به یک یزدی، عین توصیه اقتصادی به یک اصفهانیه

دارم به سرانگشت تدبیر، پی پی های کرمها رو از لای بادوما میکشم بیرون، بعدش ته مونده بادومشو میخورم! خو کرمه، توله سگ که نیست! پی پی ش تمیزه، شوما نمیفهمید! شما که پول بادوم ندادید! شما که ته جیبتون خالی نیست!... بعله!

گر تو بهتر میزنی بستان بزن

والا من همچین علاقه خاصی به صدای جاروبرقی ندارم.

گاهی باس به دوربین آفرین گفت، نه به عکاس

لذتی که در کار یواشکی هست، در گرفتن نوبل نیست.

زین پس به جای واژه مرتیکه جقی از واژه شونبول بر کف استفاده کنید.

اعتراف میکنم که اسکول خورم ملسه... اونقدرها هم ساده دل نیستما، ولی خب زود اسکول میشم!

اعتراف میکنم موجود عنی هستم که فقط تولد خودم یادم میمونه، اگرم به کسی تبریک بگم یا کادو بخرم، قطعا انتظار دارم جبران کنه، ولا غیر!

یه بارم یه مرد میانسالی یه کیسه پرتقال خریده بود، اومده بود کنار خیابون رو نیمکت نشسته بود، ماشینها رو نگاه میکرد. یعنی نمیخواست بره خونه؟ یا کسی منتظرش نبود؟ یا چی؟