کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

یک جایی در زندگی، کاری میکنی که با کارهای همیشگیت فرق داره، حتی تضاد داره؛ اما یه اعتماد عجیب و غریب به خودت داری و میری جلو.... اونجا جای مهمیه، به زبان ریاضی، رسیدی به نقطه عطف نمودار عمل بر عمر

گاهی نت زدن هام در اینترنت، مثل اولین پرش چترباز از هلیکوپتره، چشامو میبندم و خودمو پرت میکنم

آنچه ندارد عوض...

چهار سالم که بود، شش ساله ها بزرگ بودند چون به مدرسه میرفتند.
هفت سالم که بود، ده ساله ها بزرگ بودند چون سنشان دو رقمی شده بود.
ده سالم که بود، دوازده ساله ها بزرگ بودند چون مدرسه راهنمایی میرفتند.
سیزده سالم که بود، چهارده ساله ها بزرگ بودند، چون به دبیرستان میرفتند.
چهارده سالم که بود، هجده ساله ها بزرگ بودند چون به دانشگاه میرفتند و احیاناً ازدواج میکردند.
بیست سالم که بود، بیست و چهار ساله ها بزرگ بودند چون درسشان تمام شده بود، سر کار میرفتند و احیاناً ازدواج میکردند.
بیست و چهار سالم که بود، بیست و هفت ساله ها را آدم بزرگی میدانستم که تا این زمان باید تکلیف درس ، سربازی، شغل و ازدواجش مشخص شده باشد.
بیست و پنج سالم که بود، خودم آدم بزرگ شده بودم و نگران بودم که هنوز ازدواج نکرده ام.
بیست و شش سالم که بود، دیگر نگران ازدواج نبودم، بلکه محتاجش بودم.
بیست و هفت سالم هست و دارم سعی میکنم بفهمم که چرا یک سی و هشت ساله با موهای جوگندمی، اینقدر احساس پیری میکند.

شروع
  (دینگ) از دوستی قدیمی پیامک آمده، شامل دو خط شعر و یک جمله رسمی تبریک عید. پیام را میبندم، خیلی وقت است که جواب تبریک و تسلیتها را نمیدهم. اما این یکی فرق دارد، دوباره به صندوق ورودی پیامها میروم و یکی از آنهایی که برایم فرستاده اند را برایش ارسال میکنم. فوراً جواب میدهد:
- پس تو هنوز زنده ای و یه احوالی از ما نمیگیری؟
= زنده بودنم دست خودم نیست، و الا ازش دست میکشیدم..... 
من در زمان و مکان نامعلومی گم شده ام، و انگار از یابنده تقاضا شده است مرا به نزدیکترین سطل زباله بیاندازد..... حالا خودت و همسر خوبین؟
- احوالاتمون به خوبی شما نمیرسه؟
چه لحن غریبه ای! زمانی از فرط صمیمیت تله‌پاتی داشتیم و حالا متلک بارم میکند. به سبک خودم جواب متلکش را میدهم.
=قلم بازها ادبیات نوشتاری  افراد را تمیز میدهند، مثل دستخط.
-  نه معنی قبلی رو فهمیدم، نه این یکی رو. تو رو خدا یه جوری حرف بزن بدرکم.
=ترجمه لری: مدتی است عن و گهم قاطی شده....ضمناً تا جایی که یادمه تو تیکه انداختن بلد نبودی، یکی یادت داده، بیخود سعی نکن گوزپیچم کنی.
- نخواستم تیکه بندازم، در ضمن از اینکه بگی دیگران حرف یادم دادن فوق العاده بدم میاد، حالا منظورت کی بود؟ نکنه شوهرمه؟
خیلی چیزها دارم در جوابش، اما فقط میگویم:
=حالا جوش نیار.
- مسئله جوش آوردن من نیست، مسئله اون شکس که خدا نکنه تو دل کسی خونه کنه.
= خدا نکنه....
-اگه مستقیم بگی چه مرگته بیشتر حال میکنم.
=آخه تو لری هم سرت نمیشه عزیز دل برادر! من خودم با خودم دست به یقه هستم، چطور به تو بگم دردم چیه؟.... باور کن چندوقته اصلا درک نمیکنم اوقاتم صرف چی میشه. دارم همه افکار و عقاید و باورها و عواطفم رو شخم میزنم.... درست مثل یک نوجوان سیزده ساله، حیران و سرگردان، دنبال هویتم میگردم.... به علائقم شک کرده‌م، به موفقیتهام، عزیزانم، ارزشهام، به زمین و زمان....من اون مرضیه که میشناختیم نیستم. از من یه مرضیه جدید سرزده که خودم هم نمیشناسمش. فعلا خودمون با هم درگیریم.
- من که همیشه جورکش غصه هات بودم یا حالا سعی کردم باشم، حتی از راه دور.لازم به دعوا کردن نبود ولی تو فقط دردت این نیست. حالا تو بگو کی بهت چیزی گفته؟
آه بی صدایی میکشم.این هم مدل جدید همدلی است! 
= چی میگی تو؟ کسی چیزی نگفته. درد من همون بود، باور نمیکنی؟
- آخه  حرفای اولت با بعدش فرق میکنه، حالا یا واقعا گوزپیچ شدی، یا پیچ‌گوز یا شایدم نمیخوای بگی.
=بیشتر دقت کن جانم، حرفام از اول همین بود.
- هر وقت فکر کردی من به دردتمیخورم خبرم کن، هر کاری از دستم بربیاد، نوکرتم.
=قربون مرامت، چاکرتم با وفا
- بیمه ابولفضل.... رفیق بی کلک مادر... دریای غم ساحل ندارد، کون گشاد پارو بزن
= دسته پارو تو کون بدخوات
پایان

در درون من فیلی است، 


متنفر از هر چیز که هندوستان را بیادش بیاورد

وقتی تو کتاب آموزش روابط زناشویی، عنوان "شب زفاف" وجود داره، یعنی نویسنده فکر میکنه که زوجین بار اولشونه (یا باید بار اولشون باشه) و صد البته که فقط میتونم بهش بگم ,,|,

آیا میدانستید آخرین بازمانده دایناسورها ماده بوده است؟

چرا؟

چون اگر نر بود از آیت الله جنتی فتوا (مجوز شرعی) میگرفت و با یه جونوری جفتگیری میکرد تا نسلش ورنیافته.... بعله!

خاطره پاییزی

پاییز سال 88 درگیر یه رابطه مجازی کوتاه بودم. اولین رابطه عمرم!!! چند بار قبل از کلاس زبان اومدم این کافی نتی که الان توشم، میخواستم مسیجام رو چک کنم.... سه سال گذشته و اینجا از این رو به اون رو شده... تف به این زندگی! لامصبا نمیذارن آدم یه خاطره داشته باشه! کثافتااااااااااا

بی پولی از همه منافذم چیکه میکنه، ولی نمیتونم از این کافی نت دل بکنم.... اون بیرون یه حجم گنده صدا و بدبختی منتظرمه

میرم یه بستنی کوفت کنم، باشد که بهتر شوم

خوشبحال اون دخترایی که زود عاشق میشن، بعد که فارغ شدن باز زود عاشق میشن، بعد که فارغ شدن هم باز زود فارغ میشن.... بعد هم فکر نمیکنن دل لامصب آدم نباس عین پارکینگ باشه.... بعد بالاخره از گردن یکی از اون معشوقها آویزون میشن و میشن زنش...

من اگه با قد 163 سانت، یه شوهر قد بلند 180 سانتی میخوام، واسه دلم خودم نیست! واسه اینه که من قدبلند فامیلم، یعنی ژنتیک ما کوتاهه، بعد شوهرم هم قدش کوتاه باشه، بچمون یهو سمندون از آب درمیاد.... خو درست نیست! من به فکر اون طفل معصومم