کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

941220

سوال:

 چرا باید مادرشوهر من بی هوا خودشو شام دعوت کنه خونه ما؟

جواب: 

چون نمیفهمه من تو ماه هفتم بارداری با هشتاد و دو کیلو وزن و قلبی که بیش از 100 بار در دقیقه میزنه تا خون کمی رو که دارم به خودم و دو تا جنینم برسونه، دیگه نمیتونم بلند شم و بشینم و از ایشون و دختراشون پذیرایی کنم.

چون نمیفهمه وقتی به یه زن باردار میگن دیابت بارداری داری و باید بیشتر مراقبت کنی، چه استرسی رو تحمل میکنه و زحمتش چند برابر میشه چون باید برای خودش غذای رژیمی درست کنه.

چون نمیفهمه وقتی تو دو هفته گذشته پنج بار مادرمو میبرن اتاق عمل و من حتی نمیتونم دو ساعت برم ملاقاتش، دیگه روحیه پذیرایی از مهمون ندارم.

چون نمیفهمه اگه همیشه بهش لبخند میزنم و  احترامشو دارم، معنیش این نیست که واقعا از دیدنش خوشحالم.

چون نمیفهمه در شرایطی که من واقعا نیاز به استراحت دارم با این مزاحمتش هر روز بیشتر و بیشتر و بیشتر از چشم من میافته.

چون اون یه زن نفهمه!



واقعا باید با این حجم نفهمی چیکار کنم؟ چه برخوردی بکنم که در شأن خودم باشه؟ 

پیچیدگی مسخره مردها

از همان اوایل ازدواج متوجه شده بودم که همسرم حساسیت خاصی روی رفتار مردهایی که با من در تماس هستند دارد. این حساسیت رامیگذاشتم به پای غیرت و تعصبی که مرد ایرانی به آن افتخار میکند، حتی در اوج ترقی و تمدن. اما دیروز متوجه نکته عجیبی شدم. همسرم کم  و بیش حق دارد حساس شود چون رفتار مردها با من در حضور همسرم معمولی نیست. من همان آدمم، اما مخاطبان من متفاوت میشوند و نوعی توجه و احترام بی سابقه در رفتارشان پدید می آید . همسرم این توجه علی عده مردان غریبه را هوس و شهوت تلقی میکند ولی منطقاً اگر موضوع توجه جن.سی بود زمانی که تنها بودم باید شدت میگرفت؛ اما این طور نیست. این رفتار عجیب مردان از نظر من یک رقابت مردانه-کودکانه است بین همسرم و مردان دیگر برای جلب توجه من -رقابتی شبیه رقابت بچه مدرسه ای ها برای جلب توجه خانم معلم. واقعا نمیدانم توجه خالی از دلبری یک زن چه جذابیتی دارد که دو تا  نر بالغ متمدن را به جنگ نرم میکشاند؟ شاید برای مردان دیگر، موضوع فقط حرص برای به دست آوردن یک چیز ممنوعه است و برای شوهرم حفظ قلمرو. نمیدانم!

941117

سعی کردم این مطلب رو کپی کنم اما نمیدونم بلاگ اسکای چه مرگشه که نشد

برای مخاطب ارزش دانلود کردن نداره، خیلی شخصیه


941115

یکی از اون چیزهایی که بعد این همه سال برام عادی نشده، حل شدن نشاسته تو آب سرده. یه زمانی تصور من این بود که بالا بردن دما به حل شدن هر چیزی کمک میکنه که نشاسته به تنهایی گل زد به تصوراتم! 

یه کوله پشتی دارم که خیلی جاها با من بوده، امیدوارم به حق پنج تن لال محشور بشه!

خطر بی ادبی در ادامه مطلب ادامه مطلب ...

941013

در روابط انسانی یه سری قانون کشف کرده ام که خودم بهشون میگم قانون تخمی، چون به نظرم این بهترین توصیف برای اونهاست. یکی از این قانونها اینه که اگه شما میخواید توجه کسی رو جلب کنید و موفق نمیشید، کافیه توجه یکی دیگه رو جلب کنید. اونوقت میبینید که نفر اول به سرعت تغییر رویه میده تا جایی که دو نفر واسه توجه کردن به شما وارد رقابت شدید میشن!! 

من و حواسم

چقدر با عکس ارتباط برقرار نمیکنم. درک نمیکنم این آدمهایی که از اینترنت عکسهای طبیعت، بچه های زیبا یا حتی پو.ر.ن دانلود میکنند. کلا با چشمهایم کار حسی زیادی انجام نمیدم به جز همین که موانع را میبینم و خطوط را میخوانم. عوضش تا دلت بخواهد با گوشهایم میبینم و خیال میبافم. حتی حس لامسه ام، جنس هر چیز را تحلیل میکند و در برابرش موضع میگیرد. بویایی ام یک دایرکتوری قوی دارد و چشایی ام تا همین چند وقت پیش بیشتر لذتها را بهم میرساند. اما این چشمها به سختی به چیزی جلب میشوند. بیشتر ترجیح میدهند خیره بمانند و نبینند. وقتی هم که میبینند زود عادت میکنند. صورت هر آدم خیلی زشت یا خیلی زیبا حداکثر در سه یا چهار ملاقات توجهم را جلب کرده و بعد از آن چهره اش شده مانند چهره مادرم که از بدو تولد دیده ام. اگر کسی در مهمانی از دور هوای مرا داشته باشد تصور میکند من یک احمق ساده لوحم -شاید هم اشتباه نکرده باشد. بس که به چیزهای بی اهمیت -از نظر دیگران- نگاه میکنم و به مهمهای جمع چشم نمیدهم. تنها قومی که چشمم با ایشان ارتباط برقرار میکند، سخرانها و معلمان هستند. محال است که در کلاسی یا سخنرانی باشم و نگاه متکلم را متوجه خودم نکنم. شاید به خاطر اینکه بلدم شش دونگ حواسم را یکجا جمع کنم تو چشمم، کاری که بیشتر مردم از آن عاجزند. اما در بقیه جاها  eye contact  را به ضعیفترین شکل ممکن انجام میدهم، جوری که همیشه زخمی سوءتفاهمها میشوم. 


خلاصه این آدمهایی که با چشمشان لذت میبرند را به هیچ وجه درک نمیکنم. 

الان دانش سیاسی-تاریخی من به اینجا رسیده که میدونم هر اتفاقی تو دنیا بیافته یا به ضرر ماست یا در آینده به ضرر ما تمام میشود. ما یعنی ساکنان داخل مرز مریض ایران! 

94094

گاهی فکر میکنم برای برآورده شدن بعضی آرزوها فقط باید چراغ جادو داشت. مثلا من آرزو دارم یک روز بیاد که مردم علاقه شون رو به سریالهای جفنگ ترکیه ای از دست بدن. قبلا که دورادور آشنا با مضامین این سریالها و شاهد وابستگی جماعت ایرانی -خاصه خانمها به این سریالها بودم، اینقدر زج نمیکشیدم اما الان که از نزدیک میبینم که چه محصولات ضعیفی این طور مورد اقبال جامعه ایرانی است واقعا دلتنگ میشوم از این حجم سطحی گری!


فراموش نمیکنم شبی که قبل از شام مجبور شدم کنار مادرشوهر و خواهرشوهرم قسمتی از سریال فاطماگل را ببینم. صبح شد، فاطما گل و شوهرش بیدار شدند، کش و قوس آمدند و ما همگی پای تلویزیون نشسته بودیم که این دو تا کمی هوشیار شوند. بعد شوهرش به حمام رفت. ما پشت در حمام صدای دوش را میشنیدیم و منتظر بودیم حمامش تمام شود. بعد از حمام آمد بیرون و خواست صورتش را  اصلاح کند. ما همه نشسته بودیم تا خمیر ریشش آماده شود، به صورتش بمالد، تیغ بکشد و اصلاحش تمام شود. بعد آمد طبقه پایین و دیالوگ مختصر و علی السویه ای با فاطما گل داشت. صبحانه خورد. لباس پوشید، کفش پوشید، جلوی آینه موهایش را مرتب کرد و از خانه خارج شد. ما تمام جزئیات را شاهد بودیم. بعد فاطما گل به حمام رفت. ما از پشت در حمام صدای دوش را میشنیدیم و منتظر بودیم حمامش تمام شود. بعد او را با حوله دیدیم که داشت موهایش را در حوله جمع میکرد. بعد آمد جلوی آینه و سشوار را به برق زد. بعد شروع کرد موهایش را سشوار کردن و ما منتظر بودیم موهای فاطماگل خشک شود! بعد آمد سر کشوی لباس زیرش، یکی را برداشت و گذاشت سرجایش، دومی را برداشت و گذاشت سر جایش، سومی را همچنین، دوباره برگشت دومی رو برداشت. تا یانجا نزدیک پانزده دقیقه از یک قسمت 50 دقیقه ای صرف مراسم صبحگاهی فاطما گل و شوهرش شده بود!!!! 


پروردگاراااااااا طاقتم تمام شد. این همه وقت هیچ اتفاقی در این تصاویر نیافتاد. چرا باید آدم شاهد چنین مزخرفاتی باشه؟