خدا حفظ کنه مادرمو، میگفت کُ*س که سر راه بیافته، خر هم که داره رد میشه یه لَچَک بهش میزنه. شده حکایت خیلی از هم جنسای ما که توهم جذابیت دارن. کاش میشد بهشون بگم عزیز من شما یه ذره موقر باش، ببینم کی نگاهت میکنه. دائم تو دست و پای همه وول میخوری، آقایون نجیب هم که بدشون نمیاد یه لچکی بزنن. والا بلا از تو خوش ترکیبتر زیاده، اندازه تو مزاحم و خاطرخواه نداره. اصلا هر جور میخوای باش فقط پُز نده بابتش.
با این حجم تولدهایی که در اردیبهشت داریم، میشه نتیجه گرفت فصل جفت گیری انسانها در اصل نیمه دوم تیر و نیمه اول مردادماه بوده که در فرایند تکامل دستخوش تغییرات شده.
واسه تبلیغ گلفروشی اینترنتی، نوشته : گلها بهتر از شما میتوانند احساستان را بیان کنند.
جوابم اینه که باید گِل گرفت اون رابطه و اون آدمی رو که حرف یه مشت گُل نفهم رو از حرف من بهتر بفهمه! تمام.
"ر" یکی از آن عموهای مجازی بود که زمانی زیاد باهاشان سر و کله میزدم -از سر تنهایی و نداشتن پارتنر درست و درمان. "ر" اما از بقیه موفقتر بود. از آن مهندسهای جبهه رفته، از خانواده ای مذهبی، تحصیلکرده و نسبتاً مدرن. عکس خودش و پسرش را دیده بودم اما همسر و دخترش "س" را فقط به نام میشناختم. "س" هم سن من است و از شما چه پنهان که هر وقت حرفش میشد در دلم غبطه میخوردم به این که پدر او اینقدر فرهیخته،کتابخوان، فیلم ببین، به روز و البته پولدار است. امروز از "ر" احوال "س" را پرسیدم. گویا سه سال پیش که من نه چندان خوشحال داشتم ازدواج میکردم، "س" از دانشگاهی در سوئد پذیرش گرفته و تنها دارد درس میخواند و کار و زندگی میکند.
مجری از مهمون برنامه پرسید «به چه چیزی در خودت افتخار میکنی؟»
من فکر کردم من به چه چیزی در خودم افتخار میکنم. چیزهایی به نظرم رسید که همه اش رو از دست داده ام، از قبیل صداقت، خیرخواهی، بلندنظری.... غمگین شدم. با خودم فکر کردم شاید بزرگ شدن همین باشه. شاید از دست دادن معصومیت کودکی همین باشه. میشد که این طور نشه؟ نمیدونم.
زمانی بین من، خانم صفر، آقای یک و آقای دو حلقه دوستی وجود داشت. خانم صفر و آقای یک هر دو متأهل و من و آقای دو مجرد بودیم. در آن ایام، نم نمک از زیر و بم زندگی هم با خبر شدیم؛ کاستی های هم را شناختیم و از رنجهای هم رنجیدیم و اندک شادیمان را قسمت کردیم. از آن جمع تنها رفاقت من و خانم صفر ماندنی شد. از آقای دو دورادور خبرکی میرسد و خبرم از آقای یک هم محدود است به گاهی پیامی و جواب سلامی.
زیر دوش به روزهای اول آشناییمان فکر میکنم. چه شد که آن جمعِ اکنون پریشان ایجاد شد؟! دقیق یادم نیست. به دنبال اشتراکاتمان میگردم و فقط یک چیز می یابم: درک نشدن.
پ.ن.
نامگذاری ها را از صفر شروع کردم چون نمیخواستم کسی را سه کنم. 
از خواهرزاده های دهه هفتادی میپرسم چطورید؟ هر کدوم یه جور درد و مرض از خودشون رو میکنن و جملگی هفته قبل رو در بستر بیماری بوده اند. البته اینستاگرامشونو که آدم میبینه، گویا در ایام بیماری دسته جمعی گردش و سینما و پارک هم رفته اند. اونوقت ما در جواب حالت چطوره؟ فقط بلد بودیم بگیم: خوبم مرسی؛حتی اگه دکتر ازمون میپرسید!
دوست عزیز تازه به دوران رسیده من!
شاید خودت یادت رفته باشه ولی من هنوز روزی رو یادمه که واسه موکت خونه ت گل ریزون کردن. پس امروز نگران تاثیر فرش ماشینی رو پوست حساس بچه من نباش. همونجور که بچه های تو بزرگ شدند بچه های من هم بزرگ میشن. شما یه فکری واسه بیشعوری خودت بکن.
زن: (در حالی که قرصی را به دهان شوهر میگذارد) اینو بِجو.
شوهر: چی هست؟
ز: ویتامین ث. میگن معجزه میکنه.
ش: (در حالی که به صورت نمایشی محتویات دهانش را فرو میدهد) الان عصامو بزنم به آب وا میشه (دستش را بالا و پایین میبرد)
ز: تو که عصا نداری. دستتو بکن تو یقه ت، در بیاری اژدها شده