کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

در اوان نوجوانی، ما گوگوش را دوست نمیداشتیم و نمی نیوشیدیمش، چون از صدایش خوشمان نمی آمد و کماکان هم نمی آید چون فکر میکنیم که زن که نباید صدایش این جوری باشد.... آمما... زمانی این آهنگش به گوشمان خورد:
آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا میذارن
آدما آدمو تنها میذارن


و آنگاه بود که از مریدانش گشتیم و فهمیدیم که که دوستدارانش یه چیزی میفهمیدن که ما نمیفهمیدیم و خدا رو شکر که نفهمیده از دنیا نرفتیم. بعله!

یه دفعه هم از دست یکی خیلی رنجیده بودم، از پنج بعد از ظهر تا دو-سه نصفه شب گریه کردم. صبح صورتم شده بود اندازه دیگ قیمه  امام حسین! با خودم گفتم یه عکس از این ریختم میگیرم بهش نشون میدم چه بلایی سرم اورده.عکس رو که گرفتم دیدم بیچاره اونقدرها که گناه بزرگی نکرده که بخوام اینجوری شکنجه ش کنم :)) در این حد من دل رحمم!!

یه زمانی منصور (خواننده) خیلی رو بورس بود. همون موقع روی یکی از دیوارهای آموزشگاه ما نوشته بود:زندگی بهتر از این نمیشه..... تف بهش!

یه غلطی میکنم، بعدش پشیمون میشم. بعدش نه میتونم خودم رو خر کنم، نه قانع، نه خفه!!!!!!!!!!!!!

خانمی از نزدیکان من با افتخار میگه که شش ماه عقد بوده ولی یه بار هم شوهرشو نبوسیده! بعله!

غمگینم
مثل فاحشه هایی که به کودکان لبخند نمیزنند از ترس گزش نگاه مادرانشان.

غمگینم
مثل زنی که مهرش را حلال کرده، اما جانش آزاد نشده است.

غمگینم
مثل غروبهای پائیزی یازده سالگیم، پشت پنجره های قدی که مثل اشک تصویر پشتش را تار میکرد...