کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

عکس شناسنامه م رو نشونش دادم، گفتم ببین، من از اولش هم سیبیل زیادی نداشتم... یه بیل، نهایتاً یک و نیم بیل... چشمک زدم.
گفت هنوز قیافه ت معصومه
قند تو دلم آب شد
ورق زد، صفحه دوم رو گرفت جلوم، پرسید کسی هست که دلت بخواد اسمش اینجا نوشته بشه؟
سرمو و تکون دادم و قاطع گفتم نه!
گفت پس هنوز پیداش نکردی... کسی هست که اگه اسمش نوشته بشه با خودت بگی، خب، اینم بد نیست؟
بازم سرمو تکون دادم و گفتم نه...
پس هنوز پیداش نکردی...
کسایی بودن که میخواستم اسمشون اینجا باشه، اما الان اسمشون یه جای دیگه نوشته شده....

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد