یه زمانی من هم مسلمون و معتقد بودم، گاهی وبلاگ بعضی آدمهای گمراه رو میدیدم دلم میسوخت، سعی میکردم با کامنتهام هدایتشون کنم؛ فکر میکردم دارم در حقشون لطف میکنم. بهترین جوابی که در اون دوران گرفتم این بود: «گه نخور»
شما تازه وارد عزیز، اگه به ذهنت زد با کامنتهات منو هدایت کنی، یا بهم مشاوره بدی تا مشکلاتم رو حل بکنم، جوابت همین دو کلمه است: «گه نخور»
پرسید وقتی به مادرت فکر میکنی چی تو ذهنت میاد؟
چشمام رو بستم و چیزهای زیادی از زیر پلکم گذشت که خلاصهش این بود: رنج، رنج مداوم و بیانتها.
مدتیه که دارم سعی میکنم جوری زندگی کنم که همهش رنج نباشه، آگاهانهبرای خودم لذتهای کوچک و بزرگ ترتیب میدم و به اون احساس گناه لعنتی که وقت خوشی میاد سراغم، غلبه میکنم. اولش نیتم این بود که حال خودمو خوب کنم، اما الان متوجه شدم که حال بچههام هم بهتر میشه اگه زندگی من فقط رنج نباشه.
آرزوم بود اونقدرررر پول دار بشم که آشپزی برام تفریح و تفنن باشه
در عوض به زودی اونقدر بیپول میشیم که هیچی گیرمون نیاد و آشپزی برامون آرزو باشه.
کل سال ۱۴۰۴ برای من شبیه نیم ساعتِ بعد از خواب بعدازظهر تابستون بود. ترکیبی از منگی و پوچی و عطش و کرختی ؛ بیدار بودم اما نه کامل، زمان گذشت ولی نه برای من.
پ.ن.
علتشو فهمیدم، کل سال روی دراگ بودم !
تونل وحشت فقط اون چند ثانیه زل زدن به بیبی چک و انتظار اینکه قطره ادرارت نم نم به آخر اون مسیر یک سانتی کشیده بشه و خط/خطهای قرمز پدیدار بشه.
از مادرم دل چرکینم
این فرق داره با کینه و آرزوی انتقام
حتی تنفر هم نیست
یه مشت خاطره ی مخدوش متعفن شناوره که هی میاد به سطح و باز میره زیر روزمرگی
از خجالت گَندِ بوی همیناست که نمیخوام در دلمو واسه کسی باز کنم.
دکتر گفت باید بستری باشی، نیاز داری یه مدت دور باشی از اون فضایی که الان توش هستی. گفتم نمیتونم، بچههام رو کی نگه داره؟! گفت من بهت برگه پذیرش رو میدم، خودت هر زمان که حس کردی نیاز داری، بیا. از بیمارستان به من خبر میدن.
قبل از ترک بیمارستان، خواهش کردم بذارن بخش اعصاب و روان رو بازدید کنم. ساعت نزدیک ۱۱ صبح بود. مریضها با لباسهای روشن و گشاد بیمارستانی، تو اتاق بزرگی که روی دیوارش دهها نقاشی چسبونده شده بود، جمع بودن، گمونم مشغول نقاشی و کار دستی و اندکی معاشرت. روی میز کارشون رو نمیدیدم که دارن چیکار میکنن اما صدای آرامشون رو میشنیدم که شبیه پچپچ بود. چند بار هم یکی یه چیزی گفت و همه بلند زدن زیر خنده. اما پرستارهای ایستگاه پرستاری انگار حالشون بدتر از بیمارها بود، خموده و اخمو و بیصدا سرشون تو کار خودشون بود. همون اول بخش اتاق سیگار هم داشتن، روی درش برنامه زمانبندی استفاده خانمها و آقایان رو زده بودن. واقعن یکی مثل من، چی میخواد بهتر و بیشتر از این؟:))
وقتی موضوع بستری شدن رو به شوهرم گفتم، به مسخره گفت، خودم میبرمت امینآباد، غصه نخور. گفتم نامرده اونی که نبره!
خواهرم گفت بچهها رو نگه میداره که من بتونم برم ولی قبول نکردم چون هنوز آماده چنین کاری نیستم، نمیتونم عواقبش رو بپذیرم. از طرفی خدا میدونه که تو این حال کثافت چقدر بهشون آسیب روانی میزنم. دائمن در حال گریهام و دیگه بزرگتر از اون هستن که بشه از دستشون قایم شد یا بهشون دروغ گفت. عصرها و شبها که انرژیم تموم میشه سر هر چیز کوچیکی داد و بیداد راه میاندازم. صد بار تکرار میکنم که من دیگه خستهام، من دیگه نمیتونم!
دکتر داروهای جدید نوشته، اما گیر نمیاد. نه که داروی خاصی باشه، مملکت رو گه گرفته! روزها که عین جهنمه، شب راه افتادم برم داروخانه ۱۳ آبان، غافل از اینکه شب اربعینه و این حروم لقمهها میدونها رو بستهن! نمیدونم فقط من چنین فکری دارم یا بقیه آدمها هم دوست دارن جای اینکه بمونن تو ترافیک و راهشون دو برابر بشه، فقط چشمهاشون ببندن و پدال گازو تا ته فشار بدن و با ماشین برن وسط جمعیتشون و پیر و جوونشون رو زیر بگیرن.
خواهرم فکر میکنه حال بدم تقصیر شوهرمه که البته فکر درستیه اما فقط و فقط اون نیست. این وضع تباه مملکت و دمخور بودن با این همه بلاهت و خباثتی که تو خیابونها جاریه، خودش مزید بر علته. حتی هوای گرم هم یکی از عواملیه که حال من رو از کنترل خارج میکنه، همچنین پریود، کمخونی، سر و کله زدن با بچهها و اداره خونه به نحوی که این مرد غر نزنه و مخم رو نخوره! بدتر از همه اینه که شوهرم هیچ درکی از فشاری که دارم تحمل میکنم نداره، تصورش اینه که تامین مخارج ما خنجریه که هر روز به کس فیلهای ماده میزنه و هر کاری بیش از اون بکنه (مثلن ظرفی بشوره یا آشغالی ببره) بیگاری و ظلم آشکارسه که منِ فمینیست بهش روا میدارم. علاقه و محبت و دلجویی هم که کلن نمیدونه چی هست و به چه دردی میخوره؟ یک کلمه نمیپرسه چی شد، داروت پیدا شد؟ حالت بهتره؟ به جاش وقتی میره تو پارکینگ و میبینه من یادم رفته شیشه ماشین رو بالا بکشم، میاد الم شنگه راه میاندازه!! چه میدونم، شاید باید واقعن پناه ببرم به یکی از اون تختهای بیمارستان و یه مدت مجبور نباشم جایی برم و کسی رو ببینم.
توی تهران همه جور آدمی از همه جای کشور پیدا میشه و آدم فرصت مصاحبت و آشنایی با خیلی از فرهنگها رو پیدا میکنه. تو این چهل سال عمری که ازم گذشته، خبیثتر و وحشتناکتر ازخـمینی جماعت ندیدهم! پیرزنه میگه: «من دو تا النگو داشتم، جاریم ۱۰ تا. وقتی نون میپختیم پارچه میپیچید دور النگوهاش ولی باز هم النگوهاش داغ میشد و دستشو کباب میکرد، من دلم خنک میشد!» بعدم چشماش عین گرگ شیپورچی تو سریال پسر شجاع برق بدجنسی میزنه!
آخه پلید! جوون بودی، خام و عقدهای بودی، یه همچین فکری میکردی؛ حالا که پات لب گوره، از اون خدایی که بهش اعتقاد داری بترس، شرم کن از این سیاهدلی و بدخواهی! بابا شما کی هستین دیگه؟! امیدوارم حتی مار غاشیه به دست شما نیافته.
پرسید: مادربزرگ تو که ده شکم زاییدی، با آقاجون فقط فکر عشق و حال بودین، یا جدی جدی این همه بچه میخواستین؟
جواب داد: هیچ کدوم ننه، من فقط مشت و مال میخواستم.