یه زمانی من هم مسلمون و معتقد بودم، گاهی وبلاگ بعضی آدمهای گمراه رو میدیدم دلم میسوخت، سعی میکردم با کامنتهام هدایتشون کنم؛ فکر میکردم دارم در حقشون لطف میکنم. بهترین جوابی که در اون دوران گرفتم این بود: «گه نخور»
شما تازه وارد عزیز، اگه به ذهنت زد با کامنتهات منو هدایت کنی، یا بهم مشاوره بدی تا مشکلاتم رو حل بکنم، جوابت همین دو کلمه است: «گه نخور»
بچه های شما هم تو روبلاکس خاله بازی میکنن؟ واقعن عجیبه....
امروز هیچ ایدهای نداریم که فردا چه چیز عجیبی خواهیم دید و این باعث میشه که حس میکنم به طرز وحشتناک و خفه کنندهای تو دنیا گیر کردهام. دلم واسه خودم و مغز بقازدهم میسوزه. کاش میشد خودمو در طبیعت رهاسازی کنم.
تو زندگیم با ارزشترین چیزی که به دست آوردهم، رابطههای انسانیمه. برام هیچی قشنگتر و لذت بخشتر از داشتن دوست نیست، دوستی که ازش نمیترسی، بهش اعتماد داری و تا حد خیلی خوبی حرفت رو میفهمه. هر وقت دوستی بهم اعتماد میکنه حس میکنم از بودنم تو این دنیا خوشحالم.
یه دوست قدیمی، خیلی سال پیش به من میگفت تو جون میدی واسه اینکه مشاور و تراپیست باشی و من اون زمان به علت خامی و نادانی حرفش رو رد میکردم و میگفتم من که تو مشکلات خودم درموندهم، هیچ دلم نمیخواد شریک غم و غصه این و اون بشم، اصلن وقتی خودم کمک لازمم چطور میتونم به کسی کمک کنم؟ اشتباهم این بود که فکر میکردم تراپیست و مشاور قراره مشکل آدمها رو حل کنند یا به عبارتی راه حل بذارن پیش پای اونا ولی الان میدونم تنها کسی که میتونه و میباید مشکل یک آدم رو حل بکنه، خود اون شخصه. تراپیست در بهترین حالت کمک میکنه مشکل شناخته بشه و مسیر حل مسئله باز بشه. و اما در مورد شریک غم دیگران بودن -چیزی که از بچگیم بهم تحمیل شد و من در بزرگسالی ازش فراری بودم، شاید بهترین کاریه که بلدم بکنم.
«یه زن خوشگل و دلبر که سالها زور میزنه یه مرد بلاتکلیف رو تبدیل به شوهر/مرد زندگی کنه» این الگو رو از رمان مردهای نویسنده خارج بکنی، نصف کتابهاشون سفید باقی میمونه!!! بقیهش هم بیشتر درباره موس موس کردن همون مرد در کون یه زن دیگه است، یا چه میدونم هلاک شدن در فراق یه زن مرده!
دوستم یه رمان از عباس معروفی بهم هدیه داده: تماماً مخصوص. راستش تا الان که رسیدهم به فصل ۱۲، هیچ چیز خاصی به چشمم نیومده ولی خوندنش رو دوس دارم.
پرسید وقتی به مادرت فکر میکنی چی تو ذهنت میاد؟
چشمام رو بستم و چیزهای زیادی از زیر پلکم گذشت که خلاصهش این بود: رنج، رنج مداوم و بیانتها.
مدتیه که دارم سعی میکنم جوری زندگی کنم که همهش رنج نباشه، آگاهانهبرای خودم لذتهای کوچک و بزرگ ترتیب میدم و به اون احساس گناه لعنتی که وقت خوشی میاد سراغم، غلبه میکنم. اولش نیتم این بود که حال خودمو خوب کنم، اما الان متوجه شدم که حال بچههام هم بهتر میشه اگه زندگی من فقط رنج نباشه.
آرزوم بود اونقدرررر پول دار بشم که آشپزی برام تفریح و تفنن باشه
در عوض به زودی اونقدر بیپول میشیم که هیچی گیرمون نیاد و آشپزی برامون آرزو باشه.
کل سال ۱۴۰۴ برای من شبیه نیم ساعتِ بعد از خواب بعدازظهر تابستون بود. ترکیبی از منگی و پوچی و عطش و کرختی ؛ بیدار بودم اما نه کامل، زمان گذشت ولی نه برای من.
پ.ن.
علتشو فهمیدم، کل سال روی دراگ بودم !
تونل وحشت فقط اون چند ثانیه زل زدن به بیبی چک و انتظار اینکه قطره ادرارت نم نم به آخر اون مسیر یک سانتی کشیده بشه و خط/خطهای قرمز پدیدار بشه.
از مادرم دل چرکینم
این فرق داره با کینه و آرزوی انتقام
حتی تنفر هم نیست
یه مشت خاطره ی مخدوش متعفن شناوره که هی میاد به سطح و باز میره زیر روزمرگی
از خجالت گَندِ بوی همیناست که نمیخوام در دلمو واسه کسی باز کنم.