یه زمانی من هم مسلمون و معتقد بودم، گاهی وبلاگ بعضی آدمهای گمراه رو میدیدم دلم میسوخت، سعی میکردم با کامنتهام هدایتشون کنم؛ فکر میکردم دارم در حقشون لطف میکنم. بهترین جوابی که در اون دوران گرفتم این بود: «گه نخور»
شما تازه وارد عزیز، اگه به ذهنت زد با کامنتهات منو هدایت کنی، یا بهم مشاوره بدی تا مشکلاتم رو حل بکنم، جوابت همین دو کلمه است: «گه نخور»
یه بار از دکتر هلاکویی شنیدم که والد بودن مثل رانندگیه، باید همیشه حواست جمع باشه و فرمون رو ول نکنی؛ نمیشه وسطش چرت زد.
ولی برای من همه زندگی عین رانندگی، کافیه از سطح خوداگاهم خارج بشم تا زارت بیافتم ته دره. حتی تفریح و استراحت من هم باید آگاهانه باشه، یعنی مثلن وقتی کنار دریام باید مدام به خودم یاداوری کنم که اینجایی برای لذت بردن از فضا و بودن کنار خانواده؛ پس لذت ببر، خاطره بساز، شوخی کن، خوش بگذرون! وگرنه ممکنه ساعتها در یک مکان تفریحی باشم و اونقدر در خودم غرق باشم که هیچی از اونجا و اون روز و اون لحظات درک نکنم.
زندگی هر کس سختیهای خودش رو داره ولی برای بعضیا سختتر میگذره. اگه یه دست نداشتم یا چشمام نابینا بود، همه مشکلم رو میپذیرفتن و خیلیا میخواستن کمک کنند، اما حالا که مغزم معیوبه و نمیتونم مثل بقیه کار و زندگی کنم، نه تنها درک نمیکنن، بلکه برچسب میزنن و با بیرحمی قضاوتم میکنند. شاید دلیل تنفرم از جمع و جمعیت همینه.
پ.ن.
دکتر هلاکویی حرفای خوب زیاد میزنه، برام مهم نیست که یه عده مسخرهش میکنن یا هر چی، من چیزایی زیادی ازش یاد گرفتهم که به دردم خورد و کمکم کرد.
پدر و مادر دوستام یکی یکی عین برگ خزون میافتن و میمیرن
اینم از ویژگیهای میانسالیه، خیلی هم غم انگیزه
این که میبینی خودت هم بیشتر از قبل به مرگ نزدیکی
و اینکه والدین تو هم مستثنا نیستن و خطر از دست دادنشون نزدیکتر از همیشه است.
چه چیز مرگ این همه غم انگیزه؟
مگه بودنمون چیه که این همه از نبودنمون میترسیم؟
چرا اینقدر دیر به زندگی علاقه پیدا کردم؟
چرا وقتی جوون بودم این همه طالب مرگ بودم؟
چیکار کنم که زندگیم خالی نباشه؟ چه جوری از قطرههای باقیمونده حیاتم استفاده کنم؟
پروازا لغو شده؟ خیلیم عالی!
راستش این یکی از اون چیزائیه که واقعنننننن خوشحالم کرد. داشتن هواپیما و پرواز آخرین ضرب و زور این پدرسگا واسه نرمال نشون دادن مملکت بود. مردم عادی از کار و زندگی میافتن؟ خب بیافتن! خون این مردم عادی! از خون اون جوونایی که زندگیشون خاکستر شد، رنگینتر نیست. هر روز فوج فوج آدم دارن سقوط میکنن زیر خط فقر، با این شرایط اقتصادی اونی که زورش میرسه بلیت هواپیما بخره، از اقشار مرفه و پولدار این مملکته و دلم خنک میشه که این نجاستی که ما درونش غوطهوریم دامن اونا رو هم آلوده کنن. تازه یه حسن دیگه وضعیت فعلی، اینه که پولدارهای محروم از پرواز، قدرتشون بیشتره از ما بدبختای تو خرج زندگی مونده و شاید اونا بتونن فشار روی این پدرسگا رو بیشتر کنن.
از اونجایی شروع شد که عکس یک آشنا رو با مو و ریش بلند دیدم، مربوط به عهد کرونا و پرهیز از سلمانی؛ و به ناگاه مردی که ظاهرش برام جذابیت خاصی نداشت، با اون موی از پشت بسته و ریش نامرتب به چشمم اومد و خواستنی شد.
دو ماه پیش هم تصادفن دوستی رو تو خیابون انقلاب دیدم، همراه برادرش بود که همسن خودمه، مردی نسبتن لاغر با مو و ریش بلند خاکستری متمایل به سفید که من با دیدنش به حالت «آخ قلبم» افتادم.
و مورد آخر دو روز پیش اون مرد با ریش و موی پشمکی بلند که دو طرفش سفید شده بود، باقد متوسط و جثه متوسط ورزیده، پیراهن جذب مشکی که دو تا دکمه بالاش باز بود (تیپیکال بنگاهی دیوث) به همراه زن و پسری ده ساله -که احتمالن خانوادهش بودن- از جلوی ماشینم رد شد و دل منو برد.
واقعن که آدمیزاد تو کار خودش حیرون میمونه، منی که دشمن ریش بودم و موی کوتاه (حتی کچل جیسون استتهام طور) میپسندیدم، حالا به چه قیافههایی جذب میشم:))
مرتیکه! واسه آمریکایی ها از امام حسین نقل قول میکنی که اگر دین ندارید آزاده باشید، مردم ایران رو تو مضیقه تحریم نذارید؟ د آخه بیشرف ابله امام حسین قبل از التماس به دشمناش، چراغ رو خاموش کرد به لشکریانش گفت هر کی نمیخواد بمیره، پاشه جونشو برداره و بره از این خیمه. شما بی همه چیزا که حاضرید بخاطر یه لحظه بیشتر موندن خودتون، صغیر و کبیر این ملت رو به تیر سه شعبه و بمب خوشهای حواله کنید، گه میخورید که التماس هم میکنید. همون شاخ و شونه بکشید و گنده گوزی رو ادامه بدین که ایشالا به حق پنش تن یه جوری جوابتونو بدن که ریشهتون بخشکه و برین همونجا که عرب نی انداخت.
بچه های شما هم تو روبلاکس خاله بازی میکنن؟ واقعن عجیبه....
امروز هیچ ایدهای نداریم که فردا چه چیز عجیبی خواهیم دید و این باعث میشه که حس میکنم به طرز وحشتناک و خفه کنندهای تو دنیا گیر کردهام. دلم واسه خودم و مغز بقازدهم میسوزه. کاش میشد خودمو در طبیعت رهاسازی کنم.
تو زندگیم با ارزشترین چیزی که به دست آوردهم، رابطههای انسانیمه. برام هیچی قشنگتر و لذت بخشتر از داشتن دوست نیست، دوستی که ازش نمیترسی، بهش اعتماد داری و تا حد خیلی خوبی حرفت رو میفهمه. هر وقت دوستی بهم اعتماد میکنه حس میکنم از بودنم تو این دنیا خوشحالم.
یه دوست قدیمی، خیلی سال پیش به من میگفت تو جون میدی واسه اینکه مشاور و تراپیست باشی و من اون زمان به علت خامی و نادانی حرفش رو رد میکردم و میگفتم من که تو مشکلات خودم درموندهم، هیچ دلم نمیخواد شریک غم و غصه این و اون بشم، اصلن وقتی خودم کمک لازمم چطور میتونم به کسی کمک کنم؟ اشتباهم این بود که فکر میکردم تراپیست و مشاور قراره مشکل آدمها رو حل کنند یا به عبارتی راه حل بذارن پیش پای اونا ولی الان میدونم تنها کسی که میتونه و میباید مشکل یک آدم رو حل بکنه، خود اون شخصه. تراپیست در بهترین حالت کمک میکنه مشکل شناخته بشه و مسیر حل مسئله باز بشه. و اما در مورد شریک غم دیگران بودن -چیزی که از بچگیم بهم تحمیل شد و من در بزرگسالی ازش فراری بودم، شاید بهترین کاریه که بلدم بکنم.
«یه زن خوشگل و دلبر که سالها زور میزنه یه مرد بلاتکلیف رو تبدیل به شوهر/مرد زندگی کنه» این الگو رو از رمان مردهای نویسنده خارج بکنی، نصف کتابهاشون سفید باقی میمونه!!! بقیهش هم بیشتر درباره موس موس کردن همون مرد در کون یه زن دیگه است، یا چه میدونم هلاک شدن در فراق یه زن مرده!
دوستم یه رمان از عباس معروفی بهم هدیه داده: تماماً مخصوص. راستش تا الان که رسیدهم به فصل ۱۲، هیچ چیز خاصی به چشمم نیومده ولی خوندنش رو دوس دارم.