کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

راهنمای مطالعه این وبلاگ

یه زمانی من هم مسلمون و معتقد بودم، گاهی وبلاگ بعضی آدمهای گمراه رو میدیدم دلم میسوخت، سعی میکردم با کامنتهام هدایتشون کنم؛ فکر میکردم دارم در حقشون لطف میکنم. بهترین جوابی که در اون دوران گرفتم این بود: «گه نخور»

 

شما تازه وارد عزیز، اگه به ذهنت زد با کامنتهات منو هدایت کنی، یا بهم مشاوره بدی تا مشکلاتم رو حل بکنم، جوابت همین دو کلمه است: «گه نخور»

کتاب درمان شوپنهاور-فصل هشت

یوهانا در دفتر خاطراتش نوشته که بعد از تولد آرتور در فوریه ۱گ۷۸۸ او نیز مانند همه مادران جوان از بازی با عروسک تازخ‌اش لذت می‌برده است ولی عروسک های تازه خیلی زود کهنه می‌شوند و این اسباب بازیدر عرض چند ماه دل یوهانا را زد و او به ملال و انزوا در دانزیگ فرو رفت. چیزی تازه در یوهانا سر بر می‌داشت،حسی مبهم در این باره که مادری تقدیر واقعی او نبوده، اینکه آینده‌ی دیگری در انتظار اوست، به ویژه تابستانهایشدر ملک ییلاقی شوپنهاورها بسیار دشوار می‌گذشت. با اینکه هاین یش به همراه یک کشیش آخر هفته‌ها به او می‌پیوست یوهانا باقی وقت را تنها با آرتور و خدمتکارانش می‌گذراند. هاینریش به دلیل حسادت شدید همسرش را از پذیرایی از همسایگان یا بیرون رفتن از خانه به هر دلیلی منع می‌کرد....

در سال ۱۷۹۷ و در شهری غریب یوهانا فرزند دومش آدل را به دنیا آورد و حس گرفتاری و سرخوردگی بیش از پیش بر او چیره شد. هاینریش، یوهانا، آرتور و ادل -پدر، مادر، پسر و دختر هر چهار تا پایبند یکدیگر و همزمان جدا از یکدیگر بودند....

نقشه هاینریش برای همسرش چه بود؟ او وسیله تولید مثل و گهواره خانواده شوپنهاور بود. چون سرزندگی‌اش خطرناک بود،باید مهار می‌شد، حفاظت می‌شد و محدود و محبوس می‌ماند. و یوهانا چه احساسی داشت؟ حس در دام افتادن. همسر و تامین کننده روزی‌اش هاینریش اشتباه مهلک زندگی‌اش بود. و پسرش آرتور،آیا او هم بخشی از دام و مهری بر تابوت او نبود؟ یوهانا در جایگاه زنی باهوش و با استعداد میلی به بیان خویش و خودشکوفایی داشت و این میل با سرعتی بسیار زیاد در حال رشد و آرتور را پاداشی ناکافی در برابر فداکاری و از خودگذشتگی خود می‌دانست.

داری زندگیتو میکنی،یهو یخساز یخچال خراب میشه

اونو درست میکنی،میبینی تایم فیلتر آبش تموم شده

اونو عوض میکنی یهو فاضلاب توالت نم میده به طبقه پایین

اونو تعمیر میکنی، یهو دندونت درد میگیره

اونو عصب کشی میکنی، یهو فندک اجاق گازت دیگه نمیزنه

اونو تعمیر میکنی، ماشینت روشن نمیشه چون فیلتر بنزینش کثیف شده

اونو تعویض میکنی قلاب حوله دستشویی کنده میشه

اونو درست میکنی، مغزی شیر حموم هرز میشه

اونو عوض میکنی، تیغه غذاسازت کند میشه

اونو تیزمیکنی، لوله خرطومی جاروبرقی پاره میشه

اونو تعویض میکنی ریموت در پارکینگ از کار میافته

اونو اوکی میکنی، باطری ساعت دیواری تموم میشه

واسه اون باتری میگیری،لولای در کابینت سینک از جاش در میاد

اوتو تعمیر میکنی....

یعنی دهن ما سرویس شده! یه روزنیست که یه چیز خراب و یه کار کوفتی نداشته باشیم. همیشه یه چیزی هست که تعمیربخواد. خونه شما هم اینجوریه؟ چرا آسایش نداریم:((

ببین آدمیزاد چقدر محتاج توجه میشه که میفرماید:

در بند آن نی‌ام که دشنام است یا دعا

یادش بخیر هر که ز ما یاد میکند

تازه داشتم با این هوا عشق میکردم که سیستم ایمنیم غیرتی شد و گفت: چی شد؟ چی شد؟ گه خوردی خوش باشی، الان خودم خوشی رو از دماغت درمیارم! 

مامان من وحشتناکه، خواهرام از اون وحشتناکترن.

و راستش بعید نیست که خود من وحشتناکترین باشم!

از چه نظر وحشتناکن؟

به طرز غریبی فکر میکنن میدونن چی درسته و چی غلطه، کی خوبه و کی بده، در هر موقعیت کار درست چیه و کار غلط کدومه؛ بدون ذره‌ای انعطاف یا پذیرش اشتباه. همیشه هم در نقش قربانی هستن، اونا بهترین و معصومترین زن هستن که گیر دیوی دوسر به نام شوهر افتاده و مجبوره با نجابت و مظلومیت اسیر چنگال دیو بمونه و با ایثارش بنیان خانواده رو حفظ کنه. البته که حقیقتن هر چهار نفرشون انسانهای فداکار،وفادار، دوراندیش و به طور خلاصه «زن زندگی» هستن ولی انگار این «زن زندگی» مثل داروی شیمی‌درمانیه که اثرات جانبیش بیمار (زندگی خانوادگی) رو از ریخت میاندازه و  تا مرض نیستی پیش میبره.


آخ که من چقدر بیزارم از این بنیان فاکینگ خانواده! چقدر بیزارم از این سرطان که نه میشه خوبش کرد و نه میشه بیخیالش شد. واقعن راهی نیست آدم از این لوپ وحشتناک بیرون بیاد؟ چه جوری میشه بین «زن زندگی» و «سلامت زندگی» تعادل برقرار کرد؟ اصن زندگی سالم چه شکلیه؟



من از اول ازدواجم سعی کردم از شوهرم چهره‌ی دیو نسازم، مراقب بودم تو جمع خانواده خودم و خانواده خودش بدی‌هاش رو نگم و نرم تو نقش قربانی، اما الان که امراض روانی از صد جام بیرون زده، دیگه توان ظاهرسازی ندارم و در نتیجه شوهرم در نظر اونها از همه دیوان وحشتناکتر و خبیثتر شده. الان مشکلم این نیست که وجهه شوهرم خراب شده، گور باباش اصن؛ مشکلم اینه که میترسم من هم یه موجود وحشتناک مثل مادر و خواهرم شده باشم.

واقعن نمیدونم چیکار باید بکنم و چه جوری از روی صندلی قربانی بلند بشم؟



پ.ن.

خودم رو برای شنیدن نظر وحشتناک شما آماده کرده‌م وممنون میشم اگه چیزی تو ذهنتونه بگید.

چون نیک بنگری،همه گُه مفت میخورن

منطقی بخوای نگاه کنی از لحظه انعقاد نطفه تا آخرین پالس الکتریکی که در قلب آدم تپش ایجاد میکنه، زندگیمون در محاصره شانسه ولی پذیرش این که بیشتر  زندگیمون در کنترلمون نیست، خیلی ترسناکه؛ پس بشر هی دست و پا میزنه، دعا و قربانی میکنه، قوانین موفقیت مینویسه، سخن بزرگان نقل میکنه، و بطور خلاصه همون که تو تایتل گفتم.

یه بار از دکتر هلاکویی شنیدم که والد بودن مثل رانندگیه، باید همیشه حواست جمع باشه و فرمون‌ رو ول نکنی؛ نمیشه وسطش چرت زد.

ولی برای من همه زندگی عین رانندگیه، کافیه از سطح خوداگاهم خارج بشم تا زارت بیافتم ته دره. حتی تفریح و استراحت من هم باید آگاهانه باشه، یعنی مثلن وقتی کنار دریام باید مدام به خودم یاداوری کنم که اینجایی برای لذت بردن از فضا و بودن کنار خانواده؛ پس لذت ببر، خاطره بساز، شوخی کن، خوش بگذرون! وگرنه ممکنه ساعتها در یک مکان تفریحی باشم و اونقدر در خودم غرق باشم که هیچی از اونجا و اون روز و اون لحظات درک نکنم. 



زندگی هر کس سختی‌های خودش رو داره ولی برای بعضیا سختتر میگذره. اگه یه دست نداشتم یا چشمام نابینا بود، همه مشکلم رو میپذیرفتن و خیلیا میخواستن کمک کنند، اما حالا که مغزم معیوبه و نمیتونم مثل بقیه کار و زندگی کنم، نه تنها درک نمیکنن، بلکه برچسب میزنن و با بی‌رحمی قضاوتم میکنند. شاید دلیل تنفرم از جمع و جمعیت همینه.



پ.ن.

دکتر هلاکویی حرفای خوب زیاد میزنه، برام مهم نیست که یه عده مسخره‌ش میکنن یا هر چی، من چیزایی زیادی ازش یاد گرفته‌م که به دردم خورد و کمکم کرد. 

پدر و مادر دوستام یکی یکی عین برگ خزون میافتن و می‌میرن

اینم از ویژگی‌های میانسالیه، خیلی هم غم ‌انگیزه

این که میبینی خودت هم بیشتر از قبل به مرگ نزدیکی

و اینکه والدین تو هم مستثنا نیستن و خطر از دست دادنشون نزدیکتر از همیشه است. 

چه چیز مرگ این همه غم انگیزه؟

مگه بودنمون چیه که این همه از نبودنمون میترسیم؟

چرا اینقدر دیر به زندگی علاقه پیدا کردم؟

چرا وقتی جوون بودم این همه طالب مرگ بودم؟

چیکار کنم که زندگیم خالی نباشه؟ چه جوری از قطره‌های باقیمونده حیاتم استفاده کنم؟

پروازا لغو شده؟ خیلیم عالی!

راستش این یکی از اون چیزائیه که واقعنننننن خوشحالم کرد. داشتن هواپیما و پرواز آخرین ضرب و زور این پدرسگا واسه نرمال نشون دادن مملکت بود. مردم عادی از کار و زندگی میافتن؟ خب بیافتن! خون این مردم عادی! از خون اون جوونایی که زندگیشون خاکستر شد، رنگینتر نیست. هر روز فوج فوج آدم دارن سقوط میکنن زیر خط فقر، با این شرایط اقتصادی اونی که زورش میرسه بلیت هواپیما بخره، از اقشار مرفه و پولدار این مملکته و دلم خنک میشه که این نجاستی که ما درونش غوطه‌وریم دامن اونا رو هم آلوده کنن. تازه یه حسن دیگه‌ وضعیت فعلی، اینه که پولدارهای محروم از پرواز، قدرتشون بیشتره از ما بدبختای تو خرج زندگی مونده و شاید اونا بتونن فشار روی این پدرسگا رو بیشتر کنن.