به یه مرحله ای از رشد رسیده ام که وقتی چیز جدیدی یاد میگیرم، سعی نمیکنم آن را به دیگران منتقل کنم. هر چه من یاد میگیرم مناسب من است و چه بسیار مقدماتی که در زندگی ام طی شده، تا من اکنون به آمادگی یادگیری این مطلب تازه برسم. سایرین لزوماً چنین آمادگی ندارند و اگر مطلب تازه ام را به ایشان به گویم، یا انکار میکنند و یا فکر میکنند من درگیر مسائل بی ارزش و نابجا هستم؛ حتی ممکن است موجب سوءبرداشت و انحراف شود. میگذارم زمان و زمانه هر وقت که صلاح دانست به هر کس که صلاح دانست آموزش بدهد.
زمانی فکر میکردم رسالت ما بهتر کردن این دنیاست، یک راه بهتر کردن دنیا افزایش آگاهیست. باید تک تک آدمها را آگاه کرد تا جامعه ای آگاه داشت. اما امروز دریافته ام که آگاهی در درجه اول تکاملی درون فردی است، کسی آگاه میشود که خودش خواسته باشد. آگاهی تزریق کردنی نیست.
قسم به سوزانندگی اشک، آنگاه که بر گونه میریزد
و قسم به بغلهای شبانه
که ازدواج چیزی از حجم تنهایی او نکاست
بلکه بعد تازه ای بر آن افزود
به راستی تنهایی سرنوشت او بود
و خداوند تقدیرکننده ای بی رحم است
دیشب برای اولین بار ورق گرفتم دستم و حکم بازی کردم.
همبازیام کف و خون بالا آورده بودن!
هر چند که کلی بهم خندیدن بابت اینکه بلد نبودم ورقام رو دستم بگیرم.
نمیدانم از کجا فهمیدم شوهرم سیگار میکشد؛ به خودش گفتم از بویی که در عمق دهانش حس کردم، اما این نبود. شاید از این بود که دیدم در مورد خیلی چیزها راستش را نگفته، حدس زدم که احتمالا در این مورد هم راست نمیگوید. شاید خیل جوانهای سیگاری که دیده ام، باعث شد فکر کنم او با این سن و سال و شرایط به احتمال قوی یکی از همانهاست.
چهار ماهی از عقدمان گذشته بود، دقیقا یادم نیست که چه شد بحث به اینجا رسید که گفتم: من میدانم سیگار میکشی، من که بابات نیستم، من زنتم با من روراست باش. یک چیزی ته ته وجودم میخواست که انکار کند، میخواست که بگوید نه اینطور نیست. خودآگاهم سیگار کشیدن را ننگ نمیدانست و میخواست شوهرم من را محرم خودش بداند، ناخودآگاهم متأثر از تربیت سی ساله اولا نمیخواست باور کند که دروغ شنیده ام و ثانیا میخواست شوهرم خطایش! را انکار کند و از من هم خجالت بکشد، شاید که اصلا به خاطر من ترک کند. در پاسخ همه درگیری های ذهنی من، او فقط سکوت کرد.
اولین بار کی جلوی من سیگار کشید؟ یادم نیست. شاید آن روز که در کوچه برلن بر سر خرید لباس پاتختی بحث کردیم. چشمش به قیمتها عادت نداشت و دائماً از بازی یقه لباسها ایراد میگرفت. ماه رمضان بود و من از همه طرف تحت فشار بودم، رفتار او هم شدیدتر خسته ام کرده بود. مثل همیشه بحثمان در حد دو خط غر زدن من، سکوت و بی محلی او و بعد سکوت و بغض من بود. تشنه بودم، برایم آب معدنی خرید. توی ایستگاه اتوبوس نشستم و او پشت ایستگاه در پیاده رو ایستاد. فکر کردم نمیخواهد کنار من باشد. همیشه این طور وقتها احساس تنفرم مثل بخار دیگ جمع میشود و در سرم سوت میکشد. برنگشتم که نگاهش کنم. از خشم میخواستم گریه کنم. نمیدانم چه شد که دیدمش، داشت سیگار میکشید.از وقاحتش خشمناکتر شدم. گریه کردم؟ یادم نیست. شاید....
اولها فقط شب قبل از خواب یک سیگار میکشید و برای اینکه بویش اذیتم نکند مسواک میزد. بوی سیگاری را که بماند و با بوی بدنش قاطی شود دوست دارم، مرا یاد پدرم میاندازد. اما بوی دهانی که تازه سیگار کشیده خیلی تلخ و غریبه بود خصوصا وقتی با بوی خمیردندان مخلوط میشد حالم را بهم میزد. عمل پایش و ممنوعیت حرکت، باعث شد مسواک زدنهای بعد سیگار تمام شود و من البته ناراحت نبودم.
گاهی میخواستم من هم با او بکشم، مخصوصا آن موقعها که شاغل بودم و کار درب و داغانم میکرد. گاهی منعم میکرد و گاهی به شوخی میگفت بیا بکش!
شنبه شب اضطراب عجیبی داشتم. فردایش امتحان بی اهمیت کمکهای اولیه داشتم ولی مهمتر از آن آزمایش خونی بود که باید میدادم. آزمایشی که جوابش میگوید آیا آمادگی بچه دار شدن دارم یا نه. از اضطراب نمیتوانستم سر جایم بنشینم و دائماً در خانه قدم میزدم. خودش پیشنهاد کرد که بیا با من بکش! قبول نکردم چون ممکن بود نتیجه آزمایش را تحت تأثیر قرار دهد. نمیدانم، شاید یک وقت دیگر و یک جای دیگر تجربه اش کنم.
من تو دنیای بوها زندگی میکنم. بوها به من میگن چه احساسی داشته باشم. بوی اسفندمیگه اوضاع خوبه، بوی خیار میگه خوشحال باش، بوی برنج میگه بچگی کن،بوی قورمه سبزی میگه همه چی آرومه، بوی چمن میگه چشماتو ببند و لبخند بزن...
اما یه مشکل دارم
اونم اینه که نمیتونم خودم تولید کننده بوی مورد علاقه م باشم. یعنی بوی اسفند رو وقتی کس دیگه ای دود میکنه دوست دارم، حتی بوی خیار، وقتی کس دیگه ای پوست میکنه مستم میکنه...
نمیدانم چه چیز دوباره دُم کابوسهای ناتمام مرا جنبانده، باز هم اسیر بی خوابی و بدخوابیم. گمان میکنم رمانی که دارم میخوانم بی تأثیر نیست: «زمستان 62» از اسماعیل فصیح. کل داستان شرح بازه زمانی مذکور در عنوان است و تعدادی داستان فرعی. قهرمان این کتاب هم مثل اغلب کتابهای نویسنده، جلال آریان است و نقل او را میخوانیم از آنچه دیده و حس کرده است. حال و احوال جلال آریان درگیرم کرده، انگار هر روز به او نزدیکتر میشوم. اولین کتابی که از فصیح خواندم «شهباز و جغدان» بود. میخکوب کتاب بودم و مثل خیلی از کتابهای دوره نوجوانی، این را هم مخفیانه میخواندم. عاشق شخصیت جلال شدم و فانتزی آن سالهایم آشنایی و ازدواج با مردی مثل جلال بود. کم کمک که مذهبی غلیظ شدم، شخصیت جلال از دایره تنگ اعتقاداتم بیرون ماند. امروز اما، باز هم با عشق میخوانمش.
از اصل موضوع دور نشویم. گاه بسیار متأثر میشوم از آنچه در کتاب نقل شده، مشابه بعضی هایشان را قبلاً هم خوانده، شنیده و یا در فیلمها دیده ام، اما برخی به راستی تازه است. برای منی که ریشه های کودکیم در خاکهای برخاسته از انفجار موشکها سست شد، جنگ نمیتواند مقدس باشد. بر خلاف بعضی از همسالانم، من هیچ خاطره ای از آن روزها ندارم، ناخودآگاهم نمیخواهد چیزی به یاد بیاورد و من به او حق میدهم. اما خودآگاهم آگاهی بیشتری میخواهد، پس علی رغم عذابی که میکشم، خواندن رمان را ادامه میدهم. دل خوش میکنم به شوخی های گاه گاه جلال، که البته مثل همیشه خوشمزه نیست و این اقتضای شرایط است. "(آبادان) عروس شهرهای خوزستان خالی و خراب و سوت و کور و عملاً بر باد رفته است...عین عروسی است که نیمه شب زفاف لختش کرده باشند، موهایش را تراشیده باشند، چشمهایش را از حدقه درآورده باشند، پوست صورتش را غلفتی کنده باشند و ولش کرده باشند وسط دود و خاک و مه -جلوی سگهای تازی...."