عشق اتفاقی است در درون آدم و فرق معشوق با بقیه آدمها این است که او باعث این اتفاق شده. احترام معشوق هم از حرمت همان اتفاق است؛ وگرنه هر عاشقی دیر یا زود، میفهمد معشوق هم آدمی است مثل باقی آدمها. آن اتفاق نه اثرش بر آدم از بین میرود و نه دیگر بار با چنان کیفیتی رخ میدهد. همان اثر ماندگار است که وقت یادآوری عشقهای قدیمی برق را در نگاه آدمها می آورد، حتی گاهی بغض را در گلوشان آوار می کند و داغی اشک میشود در چشمِ عاشقِ ظاهراً فارغ.
همه مرغی جا میره
لاکِپُشت صحرا میره
یعنی وقت غروب که همه مرغها به لانه شان برمیگردند، لاکپشت تازه برای گردش راهی صحرا میشود. من نمیدانم که این گزاره یک حقیقت علمی است یا خیر، اما یزدی ها این مثل را برای کسانی به کار میبرند که خیلی دیر و بعد از وقت معمول به یاد شروع کاری میافتند. مصداق بارزش هم خودم هستم که حالا که تلگرام در شرف فیلتر شدن است یادم آمده از خودم کانال در کنم!
از بین اون همه کتابی که بهمون رسیده یکیشو برمیدارم تا قبل از خواب برای بچه بخونم، یه مجموعه شعر از اسدلله شعبانیه با عنوان وسایل نقلیه هوایی. صفحه اول یه هواپیمای جت کشیده شده با سه تا بچه رو سر و کولش و شعرش این طور شروع میشه:
کی ام چی ام گاز دارم
بقچه پرواز دارم
با خودم میگم این چی میگه؟ بچه زل زده به عکس و من ادامه میدم:
وقتی در آسمانم
به بادکنک میمانم
با خودم میگم این چرا اینقدر بی ربطه؟! ذهن و جسمم خسته از اونه که تحلیلش کنم یا برم کتاب دیگه ای بیارم، پس ادامه میدم:
زنبیل گردی دارم
میبرم و میارم
این دیگه واقعا چرته! بچه شیشه شیرشو از تخت پرت میکنه بیرون، ناچارم بی توجهی فعال کنم و ادامه بدم:
کله من گاز دارد
هوای پرواز دارد
!!!
سبک تر از هوایم
ساکت و بی صدایم
دیگه به طور قطع به این نتیجه رسیده ام که این ابیات هر چی که هست توصیف هواپیمای جت نیست. با ضربه آخر دوزاریم بالاخره میافته:
با این که پوست کلفتم
نوک بزنی میافتم
بله! اوره کا! این شعر توصیفه بالونه؛ اما عکس بالون کو؟ عکس بالن تو صفحه بعده! و به همین ترتیب توی صفحه بالن شعر هواپیمای باری و تصویر هواپیمای باری در صفحه بعدش بود و این جلو زدن متن از عکس تا آخر ادامه داشت. متاسفم برای نشرافق با این صفحه بندیش! و آقای شعبانی که حیفش نیومد شعراش سپرد به این خل مدنگها!
زمستان پیارسال برخلاف تصورمون، خونه ای که تازه خریدیم رو تحویلمون ندادن و در نتیجه نوروز پارسال نیمه آواره بودیم. مبلهای مادرم و اثاثیه بسته بندی شده خودم داخل یکی از اتاق خوابها و اتاق پذیرایی مادرم بود. والدینم دور از ما در خانه خودشان در ولایت پدرم ساکن شدند و خودم و همسرم و دو تا بچه نوپا توی دو تا اتاق باقی مانده خانه مادرم میلولیدیم. اسباب و لوازم مادرم با سبک زندگی من چندان جور نبود. گاهی برای پیدا کردن وسیله ای که لازم داشتم روزها باید وقت میذاشتم در آخر ناامید و خسته دشت از جستجو میکشیدم. تازه بچه ها کنار شیرشان خوردن غذا رو شروع کرده بودند و تازه راه افتاده بودند و دندان هم درمی آوردند و این موضوعات توی اون وضع ما مشکلات خاص خودش رو داشت. خلاصه بگم که زندگی پاشو بیخ خِرّم گذاشته بود.
تعطیلات نوروز اون سال به امید عوض شدن حال و هوام همراه خانواده همسرم برای اولین بار به دیارشون رفتیم. یکی از روشهای شناخت هر چیز، شناختن متضاد اونه و به این ترتیب من برای اولین بار متوجه شدم مهمان نوازی واقعی چیه و برای اولین بار با چشمهای خودم دیدم که متضاد اتوپیایی که مهران مدیری در شبهای بَرَره به تصویر کشید نه تنها اغراق نیست، بلکه همین نزدیکی است! به قدری این سفر و رفتار و ادبیات اون آدمها برای من آزاردهنده و خسته کننده بود که عاقبت اون روی سگم بالا اومد و در مقابل آدمهایی که تازه باهاشون آشنا شدم رفتاری رو بروز دادم که خودم از اون شرمنده ام. خلاصه اینکه فکر میکردم نوروز 96 بدترین و نامرادترین نوروز عمرمه و از این بدتر نمیشه؛ اما زندگی بهم ثابت کرد چرا، میشه.
نوروز امسال از روز اول خودم و همسرم و بچه هام گرفتار سرماخوردگی سخت هستیم و تعطیلات به کاممون زهر مار شد؛ و من باز هم از طریق شناخت متضاد فهمیدم تحت هر شرایطی بهترین موهبت سلامتیه.
پ.ن. الان که عمیقتر خاطرات نوروز 96 رو مرور میکنم میبینم نوروز تلخ 97 هنوز به بدی او سفر لعنتی نیست!
این گروه خانوادگیای تلگرام هم مصیبتی شده
روزی صد دفعه به خودم میگم لفت بده و خلاص.... باز میگم عن بازی درنیار! آدم باش! تحمل شرایط نامراد رو داشته باش! اصلا نخون مطالبشونو، هیچی هم نفرست، فقط باش! تو نه میتونی و نه وظیفه داری روشنگری کنی. بذار هر کس هر جور میخواد باشه. خفه خون بگیر و فقط باش.
باز دوباره یه برخوردی میبینم دود از گوشام میزنه بیرون، باز کظم غیظظظظظ
باز رگباری یه سری مزخرف فرستاده میشه، باز تاسف و اندوه در سکوت....
به این نتیجه رسیده ام کمال من در اینه که یه روزی در برابر مطالب گروه خانوادگیمون آرامشمو از دست ندم! یعنی خدا میدونه چقدر از من انرژی میگیره تحمل هر کدومشون. نمیدونم این هدف ارزش این همه انرژی رو داره یا نه.
آدمها از بچگی یاد میگیرن بترسن و پنهانکاری کنن. کم کم این ترس و پنهانکاری در ترکیب با جامعه پذیری، برای هر آدم ماسکی نامرئی میسازه که همیشه و همه جا رو صورتشه. هر چی ترسها و ضعفها و تربیت سختتر باشه، این ماسک سنگینتر و ضخیمتر و غیرواقعی تر میشه. اما وقتی همون آدمها احساس امنیت کنن، بی هوا ماسکشونو برمیدارن و با عجله هر چی تو دلشونه میریزن بیرون. یه زمانی به طرز عجیبی بدون خواستِ آگاهانه، برای مخاطبینم فضای امنی ایجاد میکردم و در اون فضا از رازها و ناگفته هاشون باخبر میشدم. چنین موقعیتی شاید برای بعضی ها خیلی جذاب باشه ولی برای من نبود، تلخ بود و اغلب دردآور، حتی بعضاً مشمئز کننده؛ پس به مرور یاد گرفتم بخاطر آرامش خودم آگاهانه از ایجاد اون فضای امن پیشگیری کنم. البته هنوز هم گاهی پیش میاد....
خوش به حال نهنگها
به جای اینکه هر جا میرن و با هر کی میشینن، از وضع موجود گلایه بشنون و شکایت کنن، وقتی میبینن اوضاع داغونه و کاری ازشون برنمیاد یه بارکی دسته جمعی خودشونو میکشن که راحت بشن. با هم که هستن چند تا حسن داره، اولا بهشون اَنگ ضعف نمیزنن، ثانیاً کمتر از مرگ میترسن، ثالثاً یه سری نهنگ دیگه سعی نمیکنن نجاتشون بدن...
نهنگ هم نشدیم. پوفففف
واقعا باید به خانم درخشنده دست مریزاد گفت بابت تلاششون برای ارتقاء آگاهی جامعه. انصافاً حاصل کارشون قابل توجهه و اون طور آموزشی نیست که آدم رو کسل و دلزده کنه. من از بچگی بخاطر موقعیت خودم و خانواده ام درگیر درگیری های زوجهای مختلف بودم و از نوجوونی یاد گرفتم رابطه ها رو تحلیل کنم و در جوانی به این نتیجه رسیدم علم روانشناسی میتونه کمکم کنه و هر چه بیشتر ازش بدونم بهتره؛ البته که کهدر زندگی شخصیم نتونستم به همه دانسته هام عمل کنم. برای آدمی مثل من فیلمهای خانم درخشنده حرف ناشنیده و نکته نادانسته ای نداره ولی در سکانسی که پسر خانواده برای اولین بار به روانشناس مراجعه میکنه، میگه تا به حال اصطلاح طلاق عاطفی رو نشنیده و این شاید عجیب باشه اما دروغ نیست. بخشی از جامعه ما اصلا نمیدونه مشکلش چیه و باور نمیکنه راه حلی هم وجود!
البته طلاق عاطفی زمانی رخ میده که ازدواج عاطفی صورت بگیره. به نظرم این اصطلاح در مورد ازواجهای مصلحت اندیشانه و کاسب کارانه ای که کم هم نیست، کاربردی نداره. خوبیش اینه که این نوع زوجها لازم نیست از این بابت نگران باشن!
ترجمه فارسی از روی ترجمه انگلیسی از روی متن اصلی به زبان ژاپنی
به نظرم بیشتر شبیه چای کیسه ای است که در لیوان آبجوش سوم فرو برده میشود؛ حاصل کار آب جوش نیست اما چای هم نیست. نه اینکه بخواهم زحمت مترجم را بی منت کنم ولی کمال طلب درونم بدجور اذیت شد. بستر بسیاری از داستانها پهن میشود تا نویسنده با افکار خودش عشقبازی کند؛ حس میکنم این داستان هم از همانهاست. البته ما فارسی زبانان محصور در ایران غالباً نمیتوانیم با چنان کیفیتی که باید و شاید شاهد این نوع ماجرا باشیم!!!
در سرتاسر داستان آنقدر موقعیت کافکایی وجود دارد که خود کافکا هم کف می برد! البته شاید نشود آنها را کافکایی خالص دانست، چون در آخر داستان به نوعی رابطه علّی -که البته آن هم به نوعی نامعقول و کافکایی است- ختم میشود. مهمتر آنکه این پایان بندی قصه، سوال همواره بی جواب "خب که چی؟" را به ذهن متبادر میکند، چیزی که درشوک و شیفتگی انتهای داستانهای کافکا هرگز به ذهن نمیرسد.
با همه این اوصاف کتاب جذابی بود. به اواسط داستان که رسیدم حسابی قاطی ماجرا شده بودم. گاهی چرتم میبرد و همراه شخصیتهایی میشدم که در ذهنم ساخته و پرداخته شده بود. یک شب از آن شبها، عجیبترین و کافکایی ترین خواب عمرم را دیدم؛ خوابی که از هر واقعیتی باورپذیرتر بود و تا چند روز گرفتار عوارضش بودم. ناگفته نماند علیرغم تمام عوارضی که داشت، از خواندنش واقعا لذت بردم.
یه نفر به اسم *Ali Maleki*توییت کرده:
هیچ گاه به سگ ولگرد لبخند نزنید، چرا که از نظر آنها شما دارید دندان هایتان را نشان می دهید و این یعنی شروع سوتفاهم.
حکایت حال آدمهائیه که حسن نیت دیگرانو، با خبث طینت خودشون درک و دریافت میکنند. به اینها هر چقدر روی خوش نشون بدی، خصومتشون بیشتر میشه.