هیچ چیز به اندازه ی <<از دست دادن>> آدم را تغییر نمیدهد.
هزارن صفحه کتاب، هزاران ساعت تفکر، هزارن قول و نقل قول، حتی هزاران سفر؛ هیچ کدام زورشان بیشتر از <<از دست دادن>> نیست.
آنچه را حقیقتاً دوست داری از دست میدهی و ژرفتر از همیشه از خودت می پرسی چیستم؟ کیستم؟ اینجا چه می کنم؟ اراده و تفکری پشت بودنها و نبودنهای ماست یا فقط مشتی شن ریزه ایم که بر زمینی پاشیده شده ؟
گرم است آفتاب قیامت ولیک نیست
سوزنده تر ز سایه دیوار انتظار
مادر شدن زندگیمو سختتر کرده، از لحاظ اینکه بیشتر از قبل میفهمم حال مادرهایی که غم جگرگوشه شون رو میخورن. همیشه حرف جنگ که میشه یکی از پررنگترینها تو ذهن من، غم مادرانیه که فرزندشون کشته شده، چه دوست و چه دشمن. حالا که مادرم غم مادرهای عالم برام پررنگتر و پرنگتره. هرچند که هنوزم توان درک حال مادری رو ندارم که جوون 28 ساله ش رو تخت بیمارستان یه جایی بین مرگ و زندگیه. نفسهاش سردتر و سردتر میشه، ضربان قلبش کندتر و کندتر.
ما مضطریم، بیچاره ایم، از بیچارگیم اینجا دارم مینویسم
به هر چیز و هر کس که اعتقاد دارید برامون دعا کنید
اگه اعتقادم ندارید برامون آرزو کنید
برای خواهرزاده جوونم بخواهید که مسیرشو پیدا کنه، یا معجزه بشه و سالم و کامل برگرده یا پربکشه و رها بشه
خواهرم آب شد، من چه میفهمم....
پهلو به پهلو میشه. زیر چشمی نگاهش میکنم؛ مشخصه باز تو فکرشه. همونجور درازکش زل میزنم به سقف و میگم: بگو.
میگه چی رو بگم؟
میگم همونی که داره رو مخت رژه میره
- رژه نه، قدم میزنه.
- خب، همون..
- شاید باورت نشه، ولی دلم واسه لِخّ و لِخّ دمپاییش تنگ شده
نمیگم که کل ماجرات اونقدر احمقانه است که هر مزخرفی بگی باورم میشه. به جاش میگم: تو لِخّ و لِخّ دمپایی اونو کجا شنیدی؟
میگه: یه بار بعد از خداحافظی گوشیش قطع نشد، من هم قطع نکردم. داشت میرفت سوپری خرید کنه، شب بود، همه جا ساکت بود، صدای لخّ و لخّ دمپاییشو میشنیدم.
یک لحظه از تصور یه پسر سی و چند ساله با دمپایی- احتمالاً با تیشرت و گرمکن! که آخر شب داره میره سوپری خرید کنه و کاهلانه لخّ و لخّ میکنه، نه تنها حس رمانتیک یا حتی صکصی پیدا نکردم بلکه چندش خفیفی هم بهم دست داد. باز زیر چشمی پاییدمش، چشماشو بسته بود و داشت با خاطره ش حال میکرد.
آیا شما هم اسم بچه تان را به اصطلاح مدرن انتخاب کرده اید اما قبل یا بعدش اسم مذهبی هم اضافه کرده و در اغلب موارد در خطاب کردن بچه قسمت مذهبی اش را حذف میکنید؟ احتمالاً به نظر خودتان ترکیب دو اسم بی ربط خیلی جالب و خلاقانه است اما به نظر من شما جزء یکی از این دو دسته زیر هستید.
دسته اول کسانی که خودشان تکلیف خودشان را نمیدانند. هم خدا رو میخواهند هم خرما. از طرفی نمیخواهند اُمّل و عقب افتاده به نظر بیایند و از طرف دیگر از بی خدا شدن و به ظلمت بی دینی افتادن و جهنمی شدن میترسند. ژانر آدمهایی که شب عروسی دور از چشم پدرها و حاج عموها برای دوستانشان مشروب سرو میکنند و فردای عروسی غسل کرده، به قصد تیمن و تبرک و البته ماه عسل عازم مشهد میشوند. تازه دم ورودی حرم جلوی عروس خانم گرفته میشود که اول لاکت را پاک کن بعد بیا داخل! خوش به حالشان است که میتوانند این طور باشند. دنیا را که دارند، آخرت را هم که دیده؟ بعید نیست که همین مدل عبادت، خدا را خوش بیاید.
دسته دوم نان به نرخ روز بخورها هستند. همانهایی که هم از آخور میخورند و هم امکان خوردن از توبره را برای خودشان حفظ میکنند. هم میخواهند جلوی در و همسایه و فامیل شیک به نظر بیایند هم اگر جایی لازم بود بتوانند خودشان را مقید و مذهبی جا بزنند. نمیتوانم به چنین کسانی بابت ریاکاریشان حق بدهم ولی من که در این مملکت شتر گاو پلنگ زندگی میکنم و زنده مانده ام به خودم اجازه نمیدهم کسی را به خاطر دورویی اش سرزنش کنم.
در هر صورت بچه خودتان است، مختارید هر اسمی که دوست دارید برایش انتخاب کنید اما لازم میدانم قول یک دوست قدیمی رانقل کنم که میگفت تنها جایی که ترکیب سنت و مدرنیته به خوبی جواب داد، نصب شیلنگ کنار توالت فرنگی بود و لا غیر.
خواستم برای کم کردن سنگینی رمان روسی 900 صفحه ای که در دست دارم، پناه ببرم به یک عامه پسند ایرانی. نوجوان که بودم در خانواده اولترا سنتی ما خواندن رمان، آن هم رمان عاشقانه تابو بود و من پنهانی تابو را میشکستم و حظش را میبردم. باورش برای خودم سخت است که چطور در آن خانه شلوغ در چند دقیقه که اتاق خالی میشد قایمکی چند سطر میخواندم تا دوباره فرصتی دست دهد و باز چند سطر دیگر و همین جور خط به خط کتابی چند صد صفحه ای را تمام میکردم. آن زمان نام فهیمه رحیمی برای دخترهای جوان سمبل عشق رمانتیک بود. من ولی نه آن زمان که دربند خانواده بودم و نه بعد از آن که قدری آزادی پیدا کردم، حتی یک بار هم به سراغ کتابی از فهیمه رحیمی یا م.مودب پور نرفتم. نمیدانم علت فرار از آنها تاثیر سختگیری های مادر -که موفق شده بود یک ناظم مثل خودش درونم رشد دهد- بود یا همان شهوت همیشگی ام برای فرق داشتن یا به قولی خاص بودن.
وقتی شروع به خواندنش کردم از مواجه با نثر متکلفش به خنده افتادم. گفتگوهایی که بین شخصیت های مختلف رد و بدل میشد بسیار غیرواقعی و مصنوعی بود و در سطر به سطر آن تلاشی آشکار برای ترویج اخلاقیات موج میزد. شخصیت اصلی، مینای شانزده ساله ای بود که من نه در شانزده سالگی و نه هیچ وقت دیگر نمیتوانستم با او همزاد پنداری کنم اما نمیدانم چه شد که به سرنوشتش علاقمند شدم و بدجور دلم میخواست بدانم آخر داستان چه میشود؛ پس تا جایی که مشغله ام اجازه میداد یک نفس میخواندم. کتاب ظرف سه روز -که یک روزش اصلا نتوانستم سراغش بروم تمام شدم. این عطشم برای تمام کردن چنین داستانی به خودم ثابت کرد که من هنوز هم یکی از همان عامه هستم که دارم هی سعی میکنم خودم را بچسبانم به خواص. حالا نه اینکه خیری از خواص دیده باشم، موضوع این است که عوام گاهی خیلی چندش میشوند.
حسرت سی و سه سالگیم این باشد که هنوز نتوانسته ام دست عشقم را بگیرم و به کنسرت خواننده محبوبم بروم؛ احتمالا هرگز هم نخواهم توانست.
بدبختی ملت ایران از آنجا اوج گرفت که آخوند بدل شد به روحانی و بدین سان برای غیر آخوندها که زمانی عامی میخواندشان هویتی جز جسد قائل نشد
تحمل این زندگی که خدا مرا گرفتارش کرده خودش بالاترین بندگی من است، نماز و روزه اضافه کاری است...