کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

خسته نشدید از این همه بیشعوری؟

ااز همون غرفه اول تره بار سبزیجاتی که میخواستم خریدم به جز گوجه هاش که خیلی داغون بود؛ بعد هم میوه ها رو خریدم. گوجه های غرفه آخر نسبتاً بهتر بود. با فلفلی رفتیم چند تا گوجه سوا کردم و ایستادم تو صف طولانی ترازو. فلفلی حوصله اش سر رفته بود و روسریمو از سرم میکشید و مجبور بودم با اراجیف گفتن سرشو گرم کنم. یه نفر مونده بود که نوبتم بشه خانوم میانسالی از راه رسید و یه کیسه گذاشت جلوی اون یکی ترازودار و گفت که میشه همین یه دونه رو بدون صف برام بکشی؟ این هم شده مدل جدید بیشعوری مردم! تقریبا هر بار که تو صف ترازو هستم یه نمونه اش رو میبینم. مطابق معمول ترازو دار جواب داد که مردم باید اجازه بدن، به من ربطی نداره. مردی که نوبتش بود اجازه نداد. زن خودشو از تک و تا نیانداخت و اومد سمت ترازویی که من تو صفش بودم و نوبتم شده بود. با یه شرم ساختگی گفت عه! شما هم واسه یه کیسه گوجه صف وایسادین؟ کلافه از شلوغ کاریهای فلفلی و خسته از همه بدوبدوهام، حالا باید اطوارهای ایشونم قورت میدادم! جواب دادم آره خانوم، من عقلم کمه واسه یه کیسه وایمیستم تو صف! گفت آخه مهمونام سر کوچه تو ماشین منتظرن. به فلفلی اشاره کردم و گفتم من هم با این بچه کلی منتظر تو صف بودم. گفت آخه داریم میریم بهشت زهرا. نگاهی به چهره اش کردم. مژه های سه بار ریمل خورده اش شبیه کسی نبود که قراره بره سر قبر مرده زار بزنه. به نظرم رسید حتی با فرض اینکه قبرستون رفتنش راست باشه، باز هم ایشون که موقع ریمل زدن عجله ای نداشته، میتونسته زودتر بجنبه که الان ساعت 12 ظهر واسه رسیدن به بهشت زهرا دیرش نشده باشه. گوجه م رو گذاشتم رو ترازو و رومو برگردوندم و گفتم هر جور راحتی. با سلیطه بازی داد زد اصلا نخواستم و کیسه گوجه سبزی که هنوز پولشو نداده بود کوبید روی زمین. با خونسردی گفتم به درک!

گور به گور

اسم نجف دریابندری و نشرچشمه اونقدر مقدس انگاشته شده که آدم جرأت نمیکنه بگه با این ترجمه حال نکردم.

نجف تو مقدمه ترجمه تحت الفظی as I lay and dying رو اینطور آورده: همچون که دراز کشیده و داشتم میمردم. واقعا فارسی اینقدر سخته؟ آخه قید همچون رو دیگه کی به کار میبره؟ قید در حالی که متداولتر نیست؟ به عنوان یه آدمی که فارسی حرف میزنه و اندکی انگلیسی میفهمه، فکر میکنم به خاطر یه ing در آخر dye لازم نیست یه داشتم در فارسی اضافه بشه، از لحاظ گرامری شاید لازم باشه -که اونم نیست چون فعل was نداره که الزاماً ماضی مستمر تلقی بشه بلکه با همون قید در حالی که میشه در حال انجام بودن فعل رو رسوند. تازه دراز کشیدن هم میتونست با خوابیدن جایگزین بشه که البته اندکی معناش متفاوته. میخوام بگم تحت الفظیش هم باید این میشد: در حالی که دراز کشیده و می مردم. اگرم نخوای تحت الفظی ترجمه کنی میشد خیلی ساده بگی: در بستر مرگ. اون کلمه بستر خودش القا کننده حالت درازکشیدگی و استمرار جان کندنه. از این قشنگتر رو توی ویکی پدیا دیدم که نوشته بود: جان که می دادم؛ خیلی مختصر و مفید. واقعا گور به گور چه ربطی داره آخه؟ چرا یه جمله که خودش نقل از یه کتاب حماسی -اودیسه هومر- هست باید با یه اصطلاح عامیانه که ربط مستقیمی هم نداره جایگزین بشه؟ 

چه قصه محقری

تمام زندگیم زیر این عنوان خلاصه میشه.

نسلتون منقرض بشه الهی

یه فامیل دوری دارم که یازده سال از من بزرگتره. دوم دبیرستان که بودم اون میخواست زن بگیره و یه شِبه خواستگاری ازم کرد و صد البته که جوابم منفی بود. انتظارشو نداشت؛ فکر میکرد با کله قبول میکنم. از همون موقع هم هر جا دیدمش سرسنگین رفتار کردم که یه وقت خیال خام برش نداره. کلی هم پشت سرم حرف زدن که فلانی بیشعور و بی تربیته؛ ولی تخمم نبود و کار خودمو میکردم. 

دو بار ازدواج کرد، دو تا هم بچه داره. این اواخر چند بار تو خیابون دیدمش، من تنها بودم و اونم تنها بود. میدونستم منو دیده و فهمیده که من هم دیدمش ولی هر بار نگاهمو جوری تنظیم کردم که مجبور نباشیم سلام و احوالپرسی کنیم. چه ضرورتی داره که آشناهای دوری مثل ما با اون گذشته تخمی وایسیم تو خیابون خوش و بش کنیم؟ اونم با اون فامیل حرف دربیار که عین موش تو سوراخ دیواران! فکرشم نمیکردم به روی خودش بیاره که فلانی آدم حسابم نکرده؛ اما سیزده به در رسماً اعلام کرد حاضر نیست بیاد اون جایی که من حضور دارم. خب به عنم. بعد هیجده سال هنوز نفهمیدی تخمم نیستی؟ خودتو جِر هم بدی محلت نمیذارم.

این چند هفته اخیر هی نوتهایی میخونم که منو یاد ع.ج. میاندازه

تو پلاس فالوئرم بود.  عجیب بود که شیفته اون کسشرای عمیقی بود که من تو پلاس مینوشتم:))) یه مدت خیلی مودبانه و بعدش صمیمانه چتیدیم. به نظر میرسید آدم حسابیه. یه روز گفت شمارتو بده. حسب تجربه (همون طور که  به بقیه هم سفارش میکنم) بهش گفتم اول ملاقات بعد اگه لازم شد شماره میدیم. گفت الان درگیر پایان نامه ام و نمیتونم بیرون بیام. گفتم یه دیت کوتاه نزدیک تو، فوقش دو ساعت وقتت رو میگیره؛ باز گفت نمیتونم. من هم گفتم شاید مشکل دیگه ای داره، اصرار نکردم. شماره هم ندادم. چند ماهی تو چت برام یه چیزایی مینوشت، منم کج دار و مریز جوابشو میدادم. بعد از چند ماه همسر اومد خواستگاریم. دیدم اگه به ع.ج. چیزی بگم فکر میکنه میخوام به سبک دخترهای دهه پنجاه براش بازارگرمی کنم. تازه احتمال اینم بود که بگه خوشبخت بشی و بای. اونوقت اگه با این خواستگار به جایی نرسم همین ع.ج. ندیده هم از دستم میره :)))) البته سرنوشت این بود که با همسر خیلی زود به محضر رسیدیم. 


 بنده خدا ع.ج. از همه جا بی خبر کماکان واسم پیغام صبحت بخیر و شبت بخیر میفرستاد. من هم یه درمیون از باب ادب جوابکی بهش میدادم. یه روز شاد و خندون تو چت نوشت که بالاخره کار پایان نامه ش تموم شده. گفت هر وقت و هر جا که بگی قرار بذاریم و خیلی مشتاقم ببینمت و از این حرفهای سرخوشانه. گفتم برادر جان من عقد کردم تموم شد رفت. شاکی شد حسابی. گفت منم قصدم ازدواج بود و واسه همین میخواستم سرم خلوت باشه و از این کسشرا. نمیدونم چرا توقع داشت قبل از عقدم بهش بگم ع.ج. جونم اگه تو نیای خواستگاریم بابام منو شوهر میده به این پسره:)))) سر به سرش نذاشتم، فقط گفتم از خودت شاکی باش، اولویتت رو خودت این طور تعیین کردی. 

گاهی فکر میکنم هیچ وقت هیچ چیز نمیگذره

هیچ ماجرایی تموم نمیشه

تو فکر میکنی فلان قصه تموم شد و فراموش شد و داریم زندگیمونو میکنیم اما اون قصه یه جایی تو ذهن یکی دیگه زنده است و اونم داره زندگیشو میکنه. یه روز یه جا بی هو اون قصه میخوره تو صورتت،مثل یه پشت دستی محکم؛ و تو بغض میکنی مثل یه بچه که نمیدونه بابت چی تنبیه شده؟!

تنبیه اصول خودشو داره. هر بچه ای باید بدونه بابت چی تنبیه میشه، چون هدف تنبیه شناسوندن و بازداری از کار بده. پس بد بودن کار باید تفهیم بشه. بچه نباید گیج باشه بلکه باید حواسشو جمع کار و رفتارش بکنه و بدونه کاراش عواقب داره. قبل از تنبیه باید هشدار داده بشه که در صورت تکرار کار بد تنبیه در انتظار بچه است، هیچ وقت بچه نباید در اولین باری که کار اشتباه کرد تنبیه بشه. متاسفانه تو بچگی اصول تنبیه برای من رعایت نشد و من همیشه بعد از تنبیه علاوه بر اون درد خود تنبیه، درد گیجی و واخوردگی هم داشتم. همیشه از خودم میپرسیدم که من از کجا باید میدونستم چه کاری بده، وقتی قبلش بهم نگفتن (یا اگرم گفتن من نفهمیدم)؟ در واقع اون گیجی در برابر تنبیه در من ماندگار شده. هنوز در برابر تنبیه های زندگی مات میشم و حس میکنم ناعادلانه است. باید قبلش یه هشداری وجود داشته باشه؛یه هشداری که من بفهممش. 

971222

بسم الله الرحمن الرحیم

پست خود را با موضوع فرارسیدن بهار و عید نوروز آغاز میکنم.

هار هار

جدی بهار داره میاد؟

چقدر تخمی شده  روزگار :)))

خب این چه زمستونی بود آخه؟ چرا امسال برف نیومد لامصب؟ اطفال من از اول پاییز منتظر برف بودن. تف تو این آب و هوای تخماتیک تهران!

راستی دقت کردین امسال رسانه های داخلی زیاد در مورد آلودگی و وارونگی هوا عرعر نکردن! اونقدر که گوزپیچ گرونی و بدبختیای متعاقبشن :)))) چرا این کابوس لعنتی زندگی تو ایران تموم نمیشه واقعاً؟ نه میمیریم نه خبر مرگمون زندگی میکنیم.

فاک دیس لایف

قرار بود از بهار بنویسم :))

هوا خیلی خوب شده. رسیدیم به ماه طلایی که عاشقشم. 15 اسفند تا 15 فروردین. چرا نمیشه همیشه هوا اینجوری باشه؟ چند روز پیش اطفالو بردم هواخوری. اگه اینقدر شیطون نبودن هر روز میبردمشون. ولی زلزله هستن. دفعه قبلی داشتیم از خیابون رد میشدیم که فلفلی دستشو از تو دستم کشید و پرید جلوی ماشینها. شانس آوردیم راننده عین آدم رانندگی میکرد وگرنه هم خودش کتلت شده بود هم من و قلقلی که دویدیم دنبالش.


فرشها رو دادم بشورن، دیوارها و همه کف پذیرایی رو شستم. خیلی تمیز شده همه جا. دلم میخواد این دو تا وروجکو فریز کنم و بعد از عید دوباره بذارم یخشون باز بشه! 

هویجوری از سر شیدایی

خوش به حال اونی که عکساشو پاره کرده، نامه هاشو پاره کرده، فکر یه چاره کرده:))))

971125

دو تا چیز بدجور اذیتم میکنه

یکی اینکه منت لطف نکرده رو به سرم بذارن

یکی هم اینکه به ادعای نداشته متهمم کنن


چرا محتویاتشو نابود میکنن؟ خب درشو تخته کنید بره! اه:(

در من اصرار عجیبی وجود داره برای اینکه تراوشات نوشتاری مغزمو حفظ کنم. به چه دردم میخوره؟ هیچی جز اینکه هر بار قدیمیاشو  میخونم با خودم میگم چه شُلمَغزی بودم من :))) الان هم نگران نابود شدن افاضاتم در پلاس هستم!