واقعیت این است که مذهب مثل یک کیسه تیره سنگین است که میگذارند روی دوش بچه مذهبی ها و میگویند حملش کن که در زندگی به دردت خواهد خورد. خب شاید محتویاتش به درد کسی خورده باشد اما من که بازش کردم دیدم بیشترش خنزر و پنزرهایی است که زمانی به درد میخورده ولی الان چیزهای سبکتر و کارامدتری به جایشان استفاده میشود. یک چیزهای ریزی هم بود شبیه جواهر ولی به هر گوهری که نشانش دادم چیزی گفت. آن چیزها هنوز توی جیبم هستند ولی آن کوله را خیلی وقت پیش رها کردم.
میخواهم بگویم یکی از دلایل دست کشیدن از مذهبی که به آن عشق می ورزیدم این بود که با یک دید واقع گرایانه هر چیز قابل درکی که مذهب به ما داده یا قولش را داده، از شیوه های ساده تر، به روزتر و کم هزینه تری قابل دستیابی است. درباره مفاهیم به اصطلاح متعالی تر مانند حقیقت هم آنقدر تشکیک و تشتت در بین مذهبیون هست که آدم اصلا طرفشان نرود خیلی مومن تر باقی می ماند! حتی در شریعت هم قول متفق ندارند.
اغلب مذهبی های این زمانه یا برای حمل آن کیسه پول میگیرند یا میترسند که آن کیسه سنگین بیخود را زمین بگذارند و بعد محتاج خنزر و پنزرش شوند. سخت است قبول کنی این همه بار کشیدن برای هیچ بوده.
حسرت میخورم به حس و حال اونی که باور داره اگه امشب تا سحر دعا بکنه، میتونه دنیا و آخرت بهتری داشته باشه؛ توهم شیرینی که من ازش محرومم.
از نیمه شب قدر سوم گذشته، من بیدارم ولی دعا کردنم نمیاد؛مدتهاست که نمیتونم دعایی کنم. راستش میترسم از خدا چیزی بخوام و او دوباره سر لج بیافته باهام و همین آرامش نیمبندمو ازم بگیره. ظن من به خدا -اگر وجود داشته باشه- همینه: باید فاصله م رو ازش حفظ کنم تا در امنیت باشم. آرامش من دور از هرگونه مناجات و خواستنی شکل میگیره. نه اینکه بی نیاز باشم از نیرویی برتر، اما از بس عرض نیاز برام تاثیر عکس داشته، در من مانع محکمی ایجاد شده که جلوی هر گونه اظهار بندگی رو میگیره. اگر خدایی وجود داشته باشه، من باهاش قهر نیستم فقط چون درکش نمیکنم مثل سگ ازش میترسم و ترجیح میدم ازش دور باشم و چیزی ازش نخوام، نه برای دنیام و نه برای آخرتم.
اگر میتوانستم مثل خورشید
هر روز شرق تا غرب عالم را زیر پا میگذاشتم
به امید لحظه ای که از بام تو بگذرم
به پنجره ای نور ببخشم که تو پرده اش را میکشی
به گلهایی بتابم که به تو میخندد...
تنها کسی که کتاب خوندنش رو بیشتر از کتاب خوندن خودم دوست دارم ایشونه، صدای پدرانه و قوی و لحن بییییییییییینظیرش همه حواسمو به خودش جلب میکنه و پر میشم از لذت. حتی اون ته لهجه شون هم قشنگه.
قطعاً خودش نبود. جوانتر از آن بود که او باشد، هر چند نیمرخش بسیار بسیار بسیار شبیهش بود؛ اما نمیتوانست آن ساعت روز توی آن اتوبوس کذایی در این شهر باشد! مطمئنم که او نبود. فقط متحیرم چرا قبل از آنکه ببینمش او از من روگرداند، مثل آشنایی که دلش نمیخواهد سلام و احوالپرسی کند. چرا نمیگذاشت به چشمهایش زل بزنم؟ نه تنها خودش که همزادهایش هم با من نامهربانند.
پ.ن.
قصه ما قصه محقری بود. سهم کوچکی از منظومه بلندبالای عاشقی، سهمی به کوچکی خودمان و به کوتاهی آن شبهایی که در تمنای هم صبح کردیم.
دیگر دنبال چرایی هیچ کدام از آن اتفاقهای نافهمیدنی مربوط به او نیستم. پذیرفته ام قصه او جزئی از سرنوشت من است، که نه ممکن است و نه دوست دارم تمام بشود. قصه بی سرانجامی که تا همیشه من جاری است.
از بی سرانجامی قصه مان خرسند نیستم اما آن را دشنام نمی دهم. بدون او حتی با وجود خوابهایی که معلوم نیست از کجای ناخودآگاهم درز میکند، حتی در بی خبری محض، حتی در این درهم و برهم گویی ها، آرامشی دارم که نمیدانم حقیقی است یا نه! این خاصیت قصه من و اوست که همه چیزش نافهمیدنی باشد. شاید اگر روزی در فضایی خلاءوار او را به من بدهند نپذیرمش؛ آنقدر که خو گرفته ام به این بی سرانجامی.
من اونقدر بالغ شده ام که بدونم اگه از فلان موضوع و فلان برخورد طرفم ناراحتم و حالم بهم خورده، معنیش این نیست که کلاً از اون طرف بدم میاد و متنفرشده ام ازش؛
اممممما
طرفم اونقدر بالغ نیست که اینو بفهمه، کوچکترین اخمی کافیه تا سرخوده بشه و در هم بشکنه.