کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

أفلا توحشون؟!

خوب است آدم خدایی داشته باشد که "گرجمله کائنات کافر گردند/بر دامن کبریاش ننشیند گَرد"، اما متأسفانه اغلب خدایان اعصاب ندارند و تا یک نفر کافر می گردد سریع می تکانندش. 

980514

این دنیادتا دلت بخواد دردناکه

از همه بدترش اینه که قسمتهای خوب قصه ها زود تموم میشه ولی دردها و رنجهاش وقتی میان دیگه نمیرن.

پوست کلفته آدمیزاد که رنجها رو فراموش میکنه و میچسبه به ادامه ی زندگی؛ همیشه منتظره تا باز اون قسمتهای خوب قصه پیش بیاد. آدمیزاد نمیخواد باور کنه خورشید روزهای خوب هی کمرنگتر و کمرنگتر میشه. آدمیزاد فقط و فقط و فقط به امید زنده است. امیده که نمیذاره یه نصف شب که سلول سلول تنت ازت میپرسه "خوب که چی؟" تیغ خلاصو بزنی به رگ سبزآبیت. 

خیالت راحت

توی یکی از کتابهای بچه ها شعری هست درباره ی رنگین کمان و کنارش یک نقاشی کودکانه که رنگین کمان را به شکل سرسره ای بسیار بلند با شیب کم به تصویر کشیده با دختر و پسری که در حال سر خوردن روی آن هستند. هر بار که ب این شعر میرسیم -بلا استثناء فلفلی با دیدن این تصویر با نگرانی میگوید:  "الان رندین تمون میستنه (الان رنگین کمون میشکنه)" و من هر بار باید خیالش را راحت کنم که این سرسره آنقدر محکم هست که بشود رویش سر خورد. دیشب از دهنم در رفت و گفتم: "مادرجان این رنگین کمون واقعی که نیست، خیالیه؛ چیزای خیالی هیچیشون نمیشه". و بعد با خودم فکر کردم عجب جمله قصاری! چیزای خیالی هیچیشون نمیشه! واقعا چه کسی میتواند به خیال ما آسیب بزند؟ آدم هر چیزی را ببرد توی خیالش، میتواند تا آخر عمر دور از چشم همه سالم و سلامت نگهش دارد. شاید همه خیالاتی ها یک روز یک جا  خسته از شکستهای کودکانه شان به درونشان پناه برده اند و کشف کرده اند که خیال آدم امن ترین جای دنیاست. 

مرده شور اون صندلی و سایه بونو ببره!

کاش به جای سوگواری سر مزار مرده، یه باشگاه بوکس کرایه میکردن به هرکس یه کیسه بوکس میدادن هر چی حرص داشتیم سرش خالی میکردیم و در حال مشت و چنگ زدن جیغ و گریه مون هم میکردیم. این سوسول بازیا و مراسمها فایده نداره. 

980505

یه تاپ قرمز شوهرکش دارم که مدتها بود یه گوشه انداخته بودم و حس پوشیدنشو نداشتم چون با این شکم وامونده پوشیدنش عاملی در جهت دق دادن شوهر بود. دیروز به علت گرمای زیاد و نیم بند بودن خیلییییی زیاد تاپ، واسه پوشیدن انتخابش کردم. این وسط برخورد بچه ها خیلی خوب بود. فسقلی اومده هی دست میکشه رو لباسم میگه: چِدَق عَشنده (چقدر قشنگه). میخندم میگم آره قشنگه . میگه مال کیه؟ میگم مال خودمه. میگه نه مال تو نیست. زبون بسته نمیتونست توضیح بیشتر بده وگرنه میگفت این چیزها به قیافه تو نمیخوره. اون ول کرد فلفلی شروع کرد. یه ربع یه بار میاد میپرسه: لباس کیه؟ میگم مال منه. میگه کِی خریدی؟ میگم داشتمش. میگه نعععع مال تو نیست، قَسَنه. 

دیدی اسکول خودتی؟!

اول اینو بگم که به نظرم یکی از غیرانسانی ترین کارهایی که کارفرما با کارمند و کارگرش میکنه اینه که بهش بن خرید از فلان فروشگاه رو میده. حالا گیرم که این فروشگاه برنده و برای تبلغش از عکس فلان هنرپیشه چشم آبی استفاده میکنه،خب به من چه؟! انصافاً محصولاتش با دوامند اما با این سطح درآمد ولله اگه برای من مهم باشه کف کفشم اسم کدوم برند به صورت برجسته نوشته شده. من همین کیفیتو با قیمت پایینتر میتونستم تهیه کنم و تازه به سلیقه خودم، نه اینکه تو یه فرشگاه محدودم کنن که 90 درصد محصولاتش از نظر من بی ریختن! 

خلاصه اینکه یک سال و نیم پیش برای هدر نرفتن بن، یه کفش عسلی خریده ام ولی بقیه بن کفاف خرید کیف رو نمیداد.  از اون زمان تا به حال در سطح شهر چشم میدوانم که یه کیف عسلی متناسب با رنگ اون کفش و پول توی جیبم پیدا کنم که هنووووووز که هنووووزه موفق نشده م و اون کفش داره توی جاکفشی خاک میخوره. در حال حاضر که دور دور رنگهایی جیغه و عسلی بپوشها باید سماق بمکند. یعنی شما اراده کنی یه کیف رودوشی بنفش مایل به ارغوانی پیدا کنی که یه منگوله بز دو سر داشته باشه، راحتتر پیداش میکنی تا یه کیف عسلی معقول!

دیروز دیدم یه مغازه کیف فروشی حراج زده، رفتم میگم آقا من کیف عسلی میخوام. دو تار کارنشونم داد که گذاشته بود اون بالا بالاها که دست کسی نمیرسه و چشم مشتری هم به سمتش نمیره، یعنی خودش مطمئن بود قرار نیست اینا رو بفروشه. گفتم نه مرسی. یه کار خردلی چرک (اسم دیگه واسه اون رنگ به ذهنم نمیرسه) آورده میگه این چی؟ عسلیه؟ میگم آره خب اینم عسلیه ولی عسل گل گاو زبون. چشمای فروشنده گرد میشه. توضیح میدم یعنی زنبورش گل گاوزبون خورده واسه درست کردن این عسل. ابروهای فروشنده نیم متر از هم فاصله میگیره و با تته پته میگه نشنیده بودم. با پوزخند میگم واسه اینکه همین الان از خودم درآوردم. 

عنوانم کجا بود واسه این وضعیت؟!

میگم: ماشین ظرفشوییتو دیدم، یادم افتاد که من هم میخواستم یه دونه بخرم ولی با این گرونیا احتمالا تا چهل سال دیگه نمیتونم. فکر کنم وقتی بخرم که هفته بعدش استکانهای مجلس ختممو توش بشورن!
میگه: خدا عاقلت کنه! دور از جوووووون! محسن جون مربی رانندگیم گفت مثبت بیندیشید. شما قادر ب هر کاری هستید. (غش غش میخندد و ادامه میدهد) البته پولشو نداریم.
میگم: محسن جون بابت این حرفها پول میگیره. بایدم اینو بگه.
میگه: ولی خداییش کم نمیذاره ... هرچقدر پول میگیره همونقدرم حرف میزنه
میگم: فقط وراجها بابت پولشون کم نمیذارن. همین آدم اگه قرار بود میخ به چوب لنج بکوبه، همه زنهای بندر بیوه بودن!

980503

اگه گفتید من کی هستم؟

من "یه دُسدِ یِند ناقُیا"* هستم که "بِی اَخَیه گی افتادم" اونم درست وقتی که دارم از تفایِت** میام بیرون! بن لادنو اینجوری گیر ننداختن! آسایش نداریم به خدا :)))))



*اشاره به این بخش از داستان دزده و مرغ فلفلی:

ای دزد رند ناقلا

شیطون بدجنس بلا

این همه آزارم دادی

بالاخره گیر افتادی

** توالت

گور بابای بقیه ماهی ها البته

چرا  توی هر آکواریومی یه ماهی لجنخوار هست؟

به دو دلیل 

1. این ماهی لجن دوس داره، پس هر جا که باشه پیداش میکنه و میخوردش و به این ترتیب آب و آکواریوم برای بقیه ماهی ها تمیز میشه.

2ِِ. ماهی لجنخوار نمیفهمه لجن چقدر چندشه.

به نظرم این که خودش نمیفهمه مهمتره چون اگه یه روز بفهمه ممکنه علی رغم همه عشقش به لجن،ازش دست بکشه و از گرسنگی بمیره. 

980412

در راستای شستن دست و صورت ساختمان، کار به رنگ در وردی رسیده است. آقایان واحد 6 و 8 موافق رنگ قهوه ای-طلایی هستند که این روزها در کنار سنگهای کرم کل شهر را تسخیر کرده اند. خانمهای واحد 3 و 4 معترض شدند که این رنگ با نمای سبز ساختمان ما هارمونی! ندارد. بنابراین دیشب جلسه ای مختص خانمهای ساکن ساختمان هشت واحدی ما برگزار شد که در این خصوص تصمیم بگیرند.

درست است که من هیچ وقت آدمی خونگرم و معاشرتی به حساب نیامده ام ولی این بی حوصلگی دیشبم واقعا به نظر خودم وحشتناک بود. شاید هم پرگویی و مجلس گردانی خانم واحد 5 حالم را گرفته بود چون کاملاً مشخص بود ما را جمع کرده تا تاییدی برای نظر خودش بگیرد. در آن جمع کوچک حس بزرگ حل ناشدنی داشتم؛ فقط میخواستم فرار کنم. نه حال و هوای دختر واحد 3 و تازه عروس واحد 7 را درک میکردم و نه میتوانستم قاطی خانمهای خانه دار واحد 3 و 8 شوم و از بی سلیقگی شوهرم بنالم؛ مثل کنیز کفگیر خورده یک گوشه ایستاده بودم فقط.

دیشب فهمیدم که بیشتر از همیشه در فاز "حوصله هیچکدومتونو ندارم برین هر گهی خواستین بخورین" هستم.