خوب است آدم خدایی داشته باشد که "گرجمله کائنات کافر گردند/بر دامن کبریاش ننشیند گَرد"، اما متأسفانه اغلب خدایان اعصاب ندارند و تا یک نفر کافر می گردد سریع می تکانندش.
این دنیادتا دلت بخواد دردناکه
از همه بدترش اینه که قسمتهای خوب قصه ها زود تموم میشه ولی دردها و رنجهاش وقتی میان دیگه نمیرن.
پوست کلفته آدمیزاد که رنجها رو فراموش میکنه و میچسبه به ادامه ی زندگی؛ همیشه منتظره تا باز اون قسمتهای خوب قصه پیش بیاد. آدمیزاد نمیخواد باور کنه خورشید روزهای خوب هی کمرنگتر و کمرنگتر میشه. آدمیزاد فقط و فقط و فقط به امید زنده است. امیده که نمیذاره یه نصف شب که سلول سلول تنت ازت میپرسه "خوب که چی؟" تیغ خلاصو بزنی به رگ سبزآبیت.
توی یکی از کتابهای بچه ها شعری هست درباره ی رنگین کمان و کنارش یک نقاشی کودکانه که رنگین کمان را به شکل سرسره ای بسیار بلند با شیب کم به تصویر کشیده با دختر و پسری که در حال سر خوردن روی آن هستند. هر بار که ب این شعر میرسیم -بلا استثناء فلفلی با دیدن این تصویر با نگرانی میگوید: "الان رندین تمون میستنه (الان رنگین کمون میشکنه)" و من هر بار باید خیالش را راحت کنم که این سرسره آنقدر محکم هست که بشود رویش سر خورد. دیشب از دهنم در رفت و گفتم: "مادرجان این رنگین کمون واقعی که نیست، خیالیه؛ چیزای خیالی هیچیشون نمیشه". و بعد با خودم فکر کردم عجب جمله قصاری! چیزای خیالی هیچیشون نمیشه! واقعا چه کسی میتواند به خیال ما آسیب بزند؟ آدم هر چیزی را ببرد توی خیالش، میتواند تا آخر عمر دور از چشم همه سالم و سلامت نگهش دارد. شاید همه خیالاتی ها یک روز یک جا خسته از شکستهای کودکانه شان به درونشان پناه برده اند و کشف کرده اند که خیال آدم امن ترین جای دنیاست.
کاش به جای سوگواری سر مزار مرده، یه باشگاه بوکس کرایه میکردن به هرکس یه کیسه بوکس میدادن هر چی حرص داشتیم سرش خالی میکردیم و در حال مشت و چنگ زدن جیغ و گریه مون هم میکردیم. این سوسول بازیا و مراسمها فایده نداره.
یه تاپ قرمز شوهرکش دارم که مدتها بود یه گوشه انداخته بودم و حس پوشیدنشو نداشتم چون با این شکم وامونده پوشیدنش عاملی در جهت دق دادن شوهر بود. دیروز به علت گرمای زیاد و نیم بند بودن خیلییییی زیاد تاپ، واسه پوشیدن انتخابش کردم. این وسط برخورد بچه ها خیلی خوب بود. فسقلی اومده هی دست میکشه رو لباسم میگه: چِدَق عَشنده (چقدر قشنگه). میخندم میگم آره قشنگه . میگه مال کیه؟ میگم مال خودمه. میگه نه مال تو نیست. زبون بسته نمیتونست توضیح بیشتر بده وگرنه میگفت این چیزها به قیافه تو نمیخوره. اون ول کرد فلفلی شروع کرد. یه ربع یه بار میاد میپرسه: لباس کیه؟ میگم مال منه. میگه کِی خریدی؟ میگم داشتمش. میگه نعععع مال تو نیست، قَسَنه.
اول اینو بگم که به نظرم یکی از غیرانسانی ترین کارهایی که کارفرما با کارمند و کارگرش میکنه اینه که بهش بن خرید از فلان فروشگاه رو میده. حالا گیرم که این فروشگاه برنده و برای تبلغش از عکس فلان هنرپیشه چشم آبی استفاده میکنه،خب به من چه؟! انصافاً محصولاتش با دوامند اما با این سطح درآمد ولله اگه برای من مهم باشه کف کفشم اسم کدوم برند به صورت برجسته نوشته شده. من همین کیفیتو با قیمت پایینتر میتونستم تهیه کنم و تازه به سلیقه خودم، نه اینکه تو یه فرشگاه محدودم کنن که 90 درصد محصولاتش از نظر من بی ریختن!
خلاصه اینکه یک سال و نیم پیش برای هدر نرفتن بن، یه کفش عسلی خریده ام ولی بقیه بن کفاف خرید کیف رو نمیداد. از اون زمان تا به حال در سطح شهر چشم میدوانم که یه کیف عسلی متناسب با رنگ اون کفش و پول توی جیبم پیدا کنم که هنووووووز که هنووووزه موفق نشده م و اون کفش داره توی جاکفشی خاک میخوره. در حال حاضر که دور دور رنگهایی جیغه و عسلی بپوشها باید سماق بمکند. یعنی شما اراده کنی یه کیف رودوشی بنفش مایل به ارغوانی پیدا کنی که یه منگوله بز دو سر داشته باشه، راحتتر پیداش میکنی تا یه کیف عسلی معقول!
دیروز دیدم یه مغازه کیف فروشی حراج زده، رفتم میگم آقا من کیف عسلی میخوام. دو تار کارنشونم داد که گذاشته بود اون بالا بالاها که دست کسی نمیرسه و چشم مشتری هم به سمتش نمیره، یعنی خودش مطمئن بود قرار نیست اینا رو بفروشه. گفتم نه مرسی. یه کار خردلی چرک (اسم دیگه واسه اون رنگ به ذهنم نمیرسه) آورده میگه این چی؟ عسلیه؟ میگم آره خب اینم عسلیه ولی عسل گل گاو زبون. چشمای فروشنده گرد میشه. توضیح میدم یعنی زنبورش گل گاوزبون خورده واسه درست کردن این عسل. ابروهای فروشنده نیم متر از هم فاصله میگیره و با تته پته میگه نشنیده بودم. با پوزخند میگم واسه اینکه همین الان از خودم درآوردم.
اگه گفتید من کی هستم؟
من "یه دُسدِ یِند ناقُیا"* هستم که "بِی اَخَیه گی افتادم" اونم درست وقتی که دارم از تفایِت** میام بیرون! بن لادنو اینجوری گیر ننداختن! آسایش نداریم به خدا :)))))
*اشاره به این بخش از داستان دزده و مرغ فلفلی:
ای دزد رند ناقلا
شیطون بدجنس بلا
این همه آزارم دادی
بالاخره گیر افتادی
** توالت
چرا توی هر آکواریومی یه ماهی لجنخوار هست؟
به دو دلیل
1. این ماهی لجن دوس داره، پس هر جا که باشه پیداش میکنه و میخوردش و به این ترتیب آب و آکواریوم برای بقیه ماهی ها تمیز میشه.
2ِِ. ماهی لجنخوار نمیفهمه لجن چقدر چندشه.
به نظرم این که خودش نمیفهمه مهمتره چون اگه یه روز بفهمه ممکنه علی رغم همه عشقش به لجن،ازش دست بکشه و از گرسنگی بمیره.