کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

مرور خاطرات

بعد از زایمانم دائم صدای بچه تو گوشم بود. میدونستم این توهم مادرانه تا حدی طبیعیه ولی حتی وقتی نگاه میکردم به بچه هام که خوابیدن باز صدای ونگ بچه میشنیدم. آخر به شوهرم گفتم منو ببر دکتر اعصاب دارم دیوونه میشم. دارم میبینم بچه هام خوابن ولی باز صدای گریه شونو میشنوم. گفت کسخل منم میشنوم از خونه همسایه میاد:)))))))
از قضا یه شیرخوار دیگه هم تو آپارتمان داشتیم، نوه یکی از همسایه ها بود:|

یه خواب خوش از گلومون پایین نرفته

صبحی خواب میدیدم لای اسباب بازی بچه ها یه مافین بزرگ شکلاتی پیدا کردم. دیدم خودشون نیستن، مافینو برداشتم کاغذشو یه کم باز کردم و یه تکه ازش کندم. داشتم میذاشتمش تو دهنم که فسقلی صدام کرد و از خواب پریدم:(

به نظرم بزرگترین جفا در حق آشپزی ایرانی این است که خورش را با گوشت گوساله بپزند، البته از آن بدتر استفاده از برنج غیرایرانی است. درست مثل این است که نوچوفسکو را با لوبیا بپزند. مگر داریم؟مگر میشود؟! همین است که متنفرم از این کیترینگها که غذای ارزان میدهند دست مردم و بیشتر متنفرم از آنهایی که آدم را دعوت میکنند خانه شان و بعد از این غذاها سفارش میدهند و با همان ظرف یک بار مصرف میگذارند سر سفره یک بار مصرف. کاش این تنبلها که نه هنر آشپزی و مهمانداری دارند و نه حال دارند ظرف بشورند و نه حتی سفره پاک کنند، اقلاً مهمان دعوت نکنند. کاش حداقل این دعوت کنندگان مادرشوهر و خواهرشوهر آدم نباشند که آدم مجبور باشد دعوتشان را لبیک صمیمانه بگوید. کاش بعدش از آدم نظر نپرسند که غذا چطور بود که آدم مجبور باشد تعریفش را هم بکند. درست است که هدف اصلی مهمانی تازه شدن دیدارهاست نه غذا خوردن، ولی متاسفانه دانشمندان هنوز نتوانسته اند راهی اختراع کنند که ما بتوانیم این شکم وامانده مان را توی خانه جا بگذاریم و صرفاً برای دیدن روی ماهتان تشریف بیاوریم و شما را که اصلا سری به آشپزخانه نمیزنید یک دل سیر ببینیم. کاش سیب زمینی بپزید و با نمک و فلفل و روغن زیتون بکوبید و توی همان قابلمه روی برایمان سِرو کنید چون این به ذائقه ما خوشتر است از چلوکباب ارزان. 

کاش اگر شام و ناهار دعوتمان میکردید

مختصر بود ولی برنج ایرانی بود

970606

دوستی یک عکس برایم میفرستد. باغچه کوچکی کنار خیابان است با بوته های کوتاه گل و گیاه تزئینی؛ یک تابلوی آبی رنگ کاشته اند وسط باغچه که رویش نوشته:

 I'm trying hard to grow... so please don't walk on me.

جواب میدهم: ما آدمها هم باید یکی از اینها بچسبانیم روی خودمان. 

*** 

دیشب در حالی که ما داشتیم دندانمان را مسواک میزدیم یا پای پنجره سیگار صد تا یک غاز دود میکردیم، یک عده داشتند  توی هتلهای استانبول جاگیر میشدند و لباسهایی که قرار است فردا توی کنسرت معین بپوشند را از توی چمدان درمی آوردند و توی کمد آویزان میکردند. شاید هم بنا داشتند بروند از بازار یک دانه نو و قشنگش را بخرند و بعداً هر وقت آن لباس را دیدند یادشان بیافتد که اولین بار توی کنسرت معین پوشیده اند. 

***

یک توصیه به خانمهای جوانی که قصد مادر شدن دارند بکنم، اگر گوش کنید به نفعتان است و اگر نکنید بعدش میفهمید خاک بر سرتان شده!

در دوران بارداری و بعد از زایمان، آدمهای منفی باف را با منجنیق از خودتان دور کنید، هر چه دورتر بهتر. عوضش تا میتوانید با خوش خیالها و عملگراها معاشرت کنید. آنهایی که دنیا را قشنگ میبینند و به جای حرف اضافه زدن بلند میشوند یک لیوان شیر و عسل میدهند دستتان.

***

میگویند از بزرگمهر خردمند خواستند جمله ای بگوید که در غم و شادی به کار آید، فرموده باشد: "این نیز بگذرد" اگر آن  را از منِ نابخرد بخواهند پاسخ خواهم داد: "تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو"

یک جایی در بچگی یک چیزی فرو میکنند توی کله ات در مورد اینکه ظواهر را رها کن و معانی را دریاب. آنوقت تو با آن چیز فروشده در کله ات نمیتوانی مثل بقیه مردم زندگی کنی، ببینی بشنوی و بفهمی. انگار با آن چیز فرو شده یک شیار به شبارهای مغزت اضافه کرده اند و هر داده ورودی به مغز تو باید از آن شیار اضافه شده بگذرد. این طور است که بی اختیار توی هر چیزی دنبال یک معنای پنهان میگردی، ممکن است هر مربوط یا نامربوطی را استعاره در نظر بگیری و هر هم زمانی را نشانه ای بدانی. پیوسته همه چیز را از مسیر آن شیار اضافه میگذرانی تا کم کم آن شیار آنقدر عریض میشود که کل مغزت را میگیرد و جایی برای هیچ شیار و هیچ دریافت دیگری باقی نمیگذارد، گیرنده های لذت و دردت در آن شیار کذایی حل میشود و تو میمانی و جستجوی بی انتهای معانی در جهانی که معلوم نیست از جانت چه میخواهد. 

980529

در اتاق خوابو باز میکنم و با بچه ها سه تایی میپریم رو تخت که باباشونو بیدار کنیم. صداش میکنیم ولی از جاش تکون نمیخوره. عادت روزهای تعطیلمون همینه که وقتی من اجازه دادم -بسته به کار و برنامه اونروز- بچه ها بریزن توی اتاق خواب و اونقدر بهش ور برن تا هوشیار بشه. خودم چند وقت است قاطی این بازی -که هنوز واسه بچه ها جذابه، نمیشوم. وقتی میبینم سر و صدا فایده نداره، از شونه هاش میگیرم و به زور و زحمت میچرخونمش به طرف خودم. لاغر به نظر میرسه ولی استخواناش پُره و وقتی شل میخوابه حسابی سنگین میشه. چشماشو باز نمیکنه، هیچ واکنشی نداره. دستمو رو گونه ش میذارم و با انگشت شصت پلک راستشو بالا میبرم. مردمک چشمش تو چشمخانه میگرده و باز میره پشت پلک قایم میشه. درست چسبیده به حلقه دور مردمکش یه لکه قهوه ای داره، انگار ظرف عسلیش ترک خورده باشه و نشت کرده باشه. میگم: "عه! خیلی وقته این لکه قهوه ای رو ندیده م." یاد روزهای اولی میافتم که کنارش دراز میکشیدم و دنبال نشونه های طبیعی بدنش میگشتم. آبان که بیاد دو سال میشه که توی این آدم دنبال هیچی نگشته م، همونی که اون روز تو گوشیش پیدا کردم واسه همه عمرم بسه. گذشته اون روزهایی که فکر میکردم اگه کنارش بخوابم و به موهاش ور نرم، کم کاری کرده م. فکر میکردم اگه بهش پشت کنم و حوصله نوازش نداشته باشم مدیونش میشم، یا فکر میکردم نخوابیدن رو تخت مشترکمون یه خیانت خفیفه. دیشب زیر دوش داشتم بدیهاشو تو ذهنم ردیف میکردم ولی الان که تنم به تنش چسبیده، حس میکنم ازش بدم نمیاد. میشه یه عمر بی دردسر کنارش زندگی کرد. این روزها تو رابطه مون دنبال رنگ و معنی نمیگردم، رها کرده م. بچه ها و من رو با هم توی بغلش میگیره و فشارمون میده. با هم جیغ میکشیم و میخندیم؛تو این لحظه و این موقعیت تصویر آرمانی یک خانواده ی خوشبختیم. فکر میکنم بچه عین آرده که وقتی بریزی رو خمیر ورنیومده ی زندگی، دیگه به دستت نمیچسبه و میشه چونه گرفت و به تنور چسبوندش. گیرم که حاصل کار جای نون، فطیر بشه؛ همیشه نفخ داری ولی از گرسنگی نمیمیری. 

یه مدل خرماهایی خریده ام اسمش خرمای عربیه، خشکه و اندازه اش نصف رطب مضافتی (همون خرماهایی که تو ختم میدن)؛ درنتیجه هسته اش هم نصف هسته اونهاست. خواستم بگم اگه یه عرب به چیزی گفت هسته خرما بدونید فحشش از اون چیزی که فکرشو میکنید خیلی سنگینتره:))))))

ببین چی پیدا کردم

داشتم یه ایمیل قدیمی رو شخم میزدم، رسیدم به یه ایمیل از بلاگ اسکای که درخواست تغییر رمز یه وبلاگ بود. یوزرنیم وبلاگ آشنا بود ولی مطلقاًیادم نمیومد چنین وبلاگی درست کرده باشم. یوزرنیم رو زدم تو بلاگ اسکای و رمز معمولمو وارد کردم و اینو کشفیدم:

https://sar-e-khat.blogsky.com

اولین و آخرین پستش مال اسفند هشتاد و نهه. ای دل خجسته! ای دل دلک خجسته من! عجب بالا و پایین داره دنیا! آدمی که اونروزها عاشق شعر عاشقانه بود، تو عشق خرابکاری کرد و خرابه شد و دل خرابش از هر چی شعر عاشقانه بود بهم خورد. چقدر طفلکی بود اون آدم. چقدر دلم میسوزه واسه اون آدم، واسه همه ندونستنهاش و نتونستنهاش. چقدر اون آدم دوره از من امروز، ولی دل خجسته اش ارث رسیده به من. 

980524

خواب میبینم توی اتاق خوابمان هستم، به جز تخت دو نفره مان هیچ اسباب دیگری در اتاق نیست، حتی پرده ها هم با یک پارچه سفید ساده عوض شده که تا آخر کشیده نشده است. ملحفه ها و روبالشی ها یک دست سفیدند مثل اتاقهای بیمارستان. من همان سمت خودم روی تخت صاف صاف دراز کشیده ام و ملحفه سفید را تا زیر گلویم بالا آورده ام، انگار میخواهم بی لباسی ام را بپوشانم.   نور اتاق به بعدازظهر پاییز میماند و علاوه بر دلگیری نحس هم به نظر میرسد. نوعی علم غیب دارم، میدانم به زودی اتفاقی میافتد. ناگهان در گوشه پایینی سمت دیگر تخت، موجودی شروع به تجسم میکند، در سکوت میبینم که زیر ملحفه سفید هر صدم ثانیه بزرگتر میشود. ترس همه وجودم را گرفته است، زبانم بند آمده و تنم لَمس شده، نمیتوانم تکان بخورم. مثل آدمی هستم که در ریکاوری اتاق عمل صداها را میشنود ولی هنوز قدرت عکس العمل ندارد، با این تفاوت که من هم میشنوم و هم میبینم و هم ترس را حس میکنم چون با علم غیبم میدانم قرار است به من تجاوز شود. موجود در حال تجسم زیر ملحفه، کم کم هیبت آدمیزاد میگیرد، مردلاغر و قد بلندی روی چهار دست و پا مثل کودکان نوپا حرکت میکند و به سمت من می آید. چشم دوخته ام به حرکات او و حتی توان ندارم که برای جیغ کشیدن تلاش کنم. آنقدر ترسیده ام و آنقدر از این وضعیت افلیجم در عذابم که فقط دلم میخواهد زودتر به من برسد و کارش را بکند و برود. دیگر به کنارم رسیده و من وحشتزده و بی حرکت  نگاهم را از او میگیرم و به بالش خالی شوهرم خیره میشوم. سرش که از زیر ملحفه بیرون می آید میبینم خودش است. بالای سرم می آید و زل میزند به صورتم، مثل اینکه نمیشناسدم. دستش را از زیر ملحفه به سمتم می آورد. پیش از آنکه لمسم کند چشمهایم باز میشود. بیدارم ولی هنوز بدنم سست و کرخت است. سر برمیگردانم، میبینمش که آرام روی بالشش خوابیده، با نفسهای منظم. 

بچه های ما همونی میشن که ما هستیم، حتی اگه از خودمون خوشمون نیاد.

اخیرا چند مرتبه رفته ام تو اتاق بچه ها و دیده ام یکیشون روی تخت بی حرکت نشسته و خیره شده به یه نقطه. میگم داری چی کار میکنی مامان جان؟ میگه دارم فکر میکنم. میپرسم به چی فکر میکنی؟ جواب میده نمیدونم. 

یادم میاد چند بار در حالی که تو فکر و خیال خودم بوده ام مچمو گرفتن و پرسیدن داری چی کار میکنی و جواب داده ام دارم فکر میکنم. احساس میکنم بچه سه ساله نباید اینجوری باشه؛ نباید حالاتش اینقدر نوسان داشته باشه، یه زمان پر از شر و شور و خارج از کنترل و یه زمان اینجور لوباتری.  نمیدونم چی کار میشه براشون کرد. سعی خودمو میکنم که محیط و فعالیتهاشونو جوری طراحی کنم که بتونن انرژیشونو تخلیه کنن و روحیه شون بالا بمونه ولی درنهایت ذاتشون از یه گوشه میزنه بیرون. احساس میکنم نباید با ذاتشون دربیافتم/دربیافتن چون بیشتر ازشون انرژی میگیره. خلاصه دارم روی لبه تیغ هیپ هاپ میرقصم.