کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

کج‌راه

قصه‌هایم خاطره و خاطره‌هایم قصه می‌شوند.

با دِلُم گریه کن خون ببار

خودمون کم غم داریم و دلمون گریه میخواد،

این آسمون وامونده تهرون هم ول کن نیست

هی میباره

هی میباره

لاکردار تا دل تنگ ما نپوکه از غصه، ول کن نیست

باشه آسمون!

تو هم با ما چپ بیافت

اصلا اگه با دل ما بسازی جای تعجبه!

اصلاً کی ساخته که تو بسازی؟

کی دل به دل ما داده که تو بدی؟

تو هم هر چی دوست داری ببار و بد به دلت راه نده

چون دل ما پوکیدنی نیست

یعنی اگه میخواست بپوکه تا حالا باس پوکیده باشه

اگه هنوزم هستم و مینویسم و بغض میکنم، پس یعنی ....

یعنی یه دل وامونده صاحابی هست که بطپه، حالا گیرم خونین و مالین و بی رمق.... 

اه

ببین ما رو به چه روضه خونی واداشتی!

بیخیال

تو بارون خودتو ببار من هم باران خودمو

دیگه هم هیچچچچچ حرفی ندارم

نه با تو نه با هیچ کس دیگه. 

خانم مارپلّّه

میگه دیگه تو این وضعیت فقط خود خدا باید یه کاری بکنه از دست بنده اش کاری بر نمیاد

میگم اونم بعد از اون وقتی که اومد با ابی چای نوشید دیگه کسی ازش خبر نداره

میگه فکر کنم ابی تو چاییش سم ریخته بود 

وقتی میگویند "تازه به دوران رسیده" اغلب به یاد آنهائی میافتند که بر حسب تصادف و بی قاعده به مال و منالی رسیده اند و رفتارها و گفتارهایشان نامتناسب و غلوآمیز است ولی من نوع دیگری از تازه به دوران رسیدگی میشناسم که یک جورهائی فرهنگی یا اجتماعی است. گروهی از آدمها هستند که به خاطر تغییر جو کار و زندگی و تماس و معاشرت با آدمهای تازه و بعضاً به خاطر مطالعه و آموزش از سنتها فاصله میگیرند و سبک زندگی شان به سمت مدرنیته سوق پیدا میکند. تا اینجا از نظر شخص من اتفاق خوبی افتاده است و مبارکش باشد. مشکل اینجاست همین آدمها در برابر اتفاقات بافت سنتی جامعه یک جوری ژست میگیرند و برخورد میکنند که انگار مادرزاد همینی بوده اند که الان هستند و به هیچ عنوان برایشان امکان درک آن فضا و اتفاقهایش وجود ندارد؛ اینجاست که من به ایشان میگویم تازه به دوران رسیده های فرهنگی. بعضی رفتارهایشان همانقدر مسخره است که یک هندی زاده که تا سی سالگی نان و فلفل را با لذت میخورده، دو سال برود دوره آشپزی فرانسوی و بعد از طعم تند غذاهای هندی متعجب شود. 


گذشته هر آدمی یک کتاب تاریخ است، هر شخص شاید بتواند به مدد فراموشی از کتاب تاریخ خودش چند برگ و حتی چند فصل را بکند و بسوزاند، ولی واقعیت توی بقیه کتابها هم نوشته شده. 

990113

یه سلام به زشتهایی که فکر میکنند اگه خوشگل بودن بیشتر دوستشون میداشتن 

اگرچه 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

که حقیقت تلخ و سوزان است


بازی آخر بانو-روایت اول

چند ماه پیش نسخه صوتی کتاب با صدای مریم پاک ذات به دستم رسید. دو فصل اول را نه چندان مشتاق گوش دادم، صدای گوینده روی مخم بود، از آن صداهای معصومِ تا ابد دخترانه، خوراک معلمهای ادبیات که هر جلسه بلندشان کنند تا از روی درس بخوانند تا چشم بقیه دخترهای همکلاسی دربیاید. بدتر از همه وقتی بود که با این جنس صدا سعی میکرد لحن مرد دهاتی به خودش بگیرد، یک چیزی شبیه جوراب پاریزیََنی که روی سر بکشند. از نویسند (بلقیس سلیمانی) هم ذهنیتی نداشتم. توصیفهاش بد نبود ولی تجسمش حوصله میخواست که من نداشتم. دو فصل اول شبیه بقیه عاشقانه های سیاسی بود، روایتی چَپَکی از همان سریالهای دهه فجر. انگیزه ای نداشتم که دنباله اش را بشنوم اما به یُمن! کرونا و قرنطینه از دیروز رفته ام سراغ فصل سوم و فقط میتوانم بگویم تعلیقش در بین همه رمانها و داستانهای فارسی که خوانده ام بی نظیر است. فقط مترصد فرصتم که بقیه اش را بشنوم. 

990104

 خواهر بالاشهر نشین فعلیم که خدا رو هم بنده نیست، یه زمان پول کرایه خونه تو تهرانو نداشت، شوهرش تو اسلامشهر (حاشیه تهران) خونه اجاره کرده بود. بیشتر اونا میومدن خونه ما و چند روزی میموندن که هم دیداری تازه بشه و هم مخارج خورد و خوراکشون سبک بشه. مامان سعی میکرد حتما یه وعده آبگوشت مشتی بذاره که خواهرزاده کوچولوم بقول مامان جون بگیره. اینهاش بماند، الان چون از چند بابت از خواهره غیظ دارم، دست خودم نیست و دلم میخواد همه پته هاشو بریزم رو آب:)))) اومدم که بگم تو یکی از اون بارهایی که ما میرفتیم اسلامشهر رو داشبورد یه مینی بوس به خط نستعلیق نوشته بود:

معرفت در گرانی است به هر کس ندهند

پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند


شاید یه زمان که خودم و گوشیم شارژ بیشتری داشت این خزعبلات رو مبسوطش کنم. 

981229

یه جوری غمگینم که هر حرف و حرکتی میتونه اشکمو دربیاره

من عاشق این وقت سالم و ریده شده توش

ریده شده تو همه برنامه هام

ریده شده تو همه تدارکاتم

بچه هام تازه امسال از عید وعیدی و تغییر فصل سر درمیارن، میخواستم یه عالمه خاطره براشون بسازم که اونم ریده شد توش

اون عیدی رو که میخواستم، نتونستم براشون بگیرم

ریده شده تو همه چی

ریده شده تو اعصابم

و من خودمو تو ژست صبوری و همه چی آرومه من چقدر خوشحالم غرق کرده ام که بقیه بتونن تحمل کنن

میگن اونایی که رفتن سفر بیشعورن، البته که هستن.

ولی من با شعور که یک ماه تمومه عین موش تو سوراخ چپیده ام دارم بهترین روزهای خودمو و بچه هامو از دست میدم. خسته ام و هر روزی که به این روزها اضافه میشه عین آجری که بچه ها روی برجهای لگوئیشون میذارن، منو به ویرانی و انهدام نزدیکتر میکنه. تنها ناجی آدم از گهدونی دنیا، مرگِ عزیز و دوست داشتنیم که همیشه منتظرش بوده ام الان پشت دره و من ازش قایم شده ام چون مطمئن نیستم فقط با خودم کار داشته باشه.  

981227

توی این روزهای کرونا و قرنطینه و فشار و هوا شدن کار و زندگی و عید و بهار و نگرانی از چیزی که واقعاً نمیدانیم چقدر نگران کننده میتواند باشد و بطور خلاصه در این وضعیت "ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت" همه کاربرهای فضای مجازی شده اند معلم اخلاق در خانواده و از این بلا برای ما حکمتهای شادان و تابان استخراج میکنند!

حالم بهم میخورد از یَک یَکتون!





پ.ن.

کوزکوی درونم میگه همینو بذار استیتوس واتساپ و بدین وسیله برین به خاندان فخیمه و دوستان فرهیخته ای که با مته چهارده و دریل تاخیری اعصاب ما رو آبکش کردن. 

981212

من نمیدونم واسه خواستن حدی وجود داره یا نه، اما داره باورم میشه واسه نخواستن هیچ حدی وجود نداره. یعنی ممکنه شش سال تمام هر روز از خواب بیدار بشی و حس کنی بیشتر از روز قبل نمیخواهی. 

شما یادتون نمیاد، یه زمانی پسرها عاشق اولین زنی میشدن که بهشون میداد;)
بحث جدی در مورد چرایی و چگونگیش کار من نیست، ولی یادمه اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد موج ازدواج پسرهای جوون با بیوه های بزرگتر از خودشون راه افتاده بود که حتی تو سریالهای تلویزیون هم مکرراً بهش پرداخته میشد. داداش کوچکترم و برادرشوهر خواهرم جزو کسایی بودن که چنین تصمیمی داشتن و خانواده هاشون با جدیت جلوشونو گرفتن؛ اما دورادور شاهد پسرهایی بودم که به قیمت طرد شدن از خانواده تونستن به معشوق نامتعارفشون برسن. قضاوتی روی خوب یا بد بودن کارشون ندارم، فقط دلم میخواد بدونم پشیمون نشدن از این سنت شکنی؟